محل تبلیغات شما

انایوردم خطبه سرا




خانات تالش 

 خانات تالش، خاندانى حكومتگر در لنكران از 1160 تا 1339. قلمرو این خاندان به تدریج گسترش یافت و تمام مناطق تالشنشین، به استثناى ماسال و شاندرمن و تالشدولاب (امروزه شهرستانهاى ماسال و رضوانشهر)، را دربرگرفت (رجوع کنید به بُرادگاهى، ص 58ـ59؛ ادامه مقاله). مؤسس این حكومت جمالالدین میرزابیگ، مشهور به قراخان، از سادات لنكران بود كه نسبشان را به زیدبنعلىبن حسین مىرساندند. پدر میرزابیگ، عباسخان خلیفه، از سادات ضیابرى بود كه ظاهراً در عصر شاهعباس دوم صفوى به اُلوفِ لنكران مهاجرت كرده و طبق فرمان شاه، خلیفه صوفیان آن منطقه شده بود (رجوع کنید به برادگاهى، ص 56ـ57).

میرزابیگ شهرت قراخان را بهسبب تیره بودن چهرهاش، از نادرشاه گرفته بود. او بهسبب رشادت در جنگ داغستان (1154ـ1155)، مورد توجه نادرشاه قرار گرفت و تمام روستاهاى الوف تیول او شد. قراخان پس از قتل نادرشاه و در هنگامه جنگهاى مدعیان سلطنت ایران، بر قلمرو خود افزود و بخش بزرگى از سرزمین تالش* را تصرف كرد (همان، ص 58ـ59؛ اوبن، ص 116ـ117). پس از به قدرت رسیدن كریمخان زند در 1164، قراخان دستگیر و در شیراز زندانى شد. هفت سال بعد، وى به دستور كریمخان آزاد شد و به حكومت تالش رسید تا مانعى براى جاهطلبیهاى هدایت خانگیلانى باشد (رجوع کنید به لنكرانى، ص 44). قراخان در كشمكش با هدایتخان، چندى نیز همراه پسرانش، میرمصطفى و عسگربیگ، در رشت به حبس افتاد (رجوع کنید به همان، ص 51ـ54).

قراخان در 1201 درگذشت و فرزند بزرگش، میرمصطفىخان، حاكم تالش شد (برادگاهى، ص 59ـ60). به گفته باكیخانوف (ص 169)، میرمصطفىخان مدتى در زندان امیرفتحعلىخان قبهاى، بزرگترین امیر و حاكم محلى داغستان و آذربایجان، بود و با موافقت او به حكومت خانات تالش رسید. میرمصطفىخان مشهورترین حاكم این خاندان است. در دوره حكومت او، قلمرو خانات تالش گسترش یافت و تقریبآ تمام تالش از بالهارود تا دنیاچالِ اسالم را دربرمىگرفت. او هیچگاه مطیع آقامحمدخان قاجار نشد و حتى چند بار با قواى او به جنگ پرداخت (ساروى، ص 193ـ194، 266ـ267). میرمصطفىخان از همراهان مرتضى قلىخان قاجار*، برادر سركش آقامحمدخان، بود و او را در حمله به رشت در 1203 یارى كرد. مرتضى قلىخان پیش از آن هم، مدتى را در میان تالشیها گذرانده بود (رجوع کنید به غفارى كاشانى، ص 751، 754).

میرمصطفىخان در 1212 و پس از آگاهى از خبر قتل آقامحمدخان، همراه آقاعلى شَفْتى، حاكم موروثى شَفْت، به گیلان حمله برد و رشت را تصرف كرد. اقامت او در رشت دیرى نپایید و پیش از رسیدن سپاهیان فتحعلىشاه به گیلان، از رشت خارج شد و به تالش بازگشت (ساروى، ص 307ـ308؛ لنكرانى، ص 57ـ59).

در آغاز سلطنت الكساندر اول، میرمصطفىخان نمایندهاى به دربار روسیه فرستاد و اطاعت خود را از آن امپراتورى اعلام كرد و خواهان حمایتهاى آن شد. دولت روسیه كه آماده پذیرش چنین درخواستهایى بود، قوایى به تالش گسیل داشت و میرمصطفىخان نیز آنان را در قلعه كهنه آستارا و قریه گرمى اوجارود و شهر لنكران جاى داد (برادگاهى، ص60ـ62؛ باكیخانوف، ص 4). او در طول جنگهاى اول ایران و روسیه (12ـ1228)، گاه متحد دولت ایران و زمانى همدست ارتش روسیه بود و پس از شكستهاى پىدرپى ارتش ایران و پیشرویهاى ارتش روسیه در سرزمینهاى شمال رودخانه ارس، براى همیشه، به دولت روسیه پیوست و تا پایان عمر (1230) بر حكومت لنكران و متصرفات روسیه در تالش باقى ماند (سپهر، ج 1، ص 152ـ153، 172ـ173؛ نیز رجوع کنید به مفتون دنبلى، ص 2، 220، 226ـ227، 281،300ـ302؛ باكیخانوف، ص 4، 8، 196). دولت ایران نیز براى جلوگیرى از ادعاى دولت روسیه بر بخش باقىمانده سرزمین تالش، كه تعیین حدود آن طبق قرارداد گلستان به تحقیقات بعدى موكول شده بود (رجوع کنید به اسنادى از روابط ایران با منطقه قفقاز، ص 264؛ نیز رجوع کنید به عبداللّهیف، ص 107، 114ـ115)، آن منطقه را به ترتیبى كه از گذشته وجود داشت، به پنجخاننشین به نامهاى كُرگانرود، اسالم، تالشدولاب، شاندرمن و ماسال تقسیم كرد و آنجاها را خمسه طوالش نامید. كُرگانرود و اسالم در آغاز، ضمیمه حكومت آذربایجان شدند اما به درخواست حكام آن مناطق، همانند سه خاننشین دیگر، به ایالت گیلان پیوستند (رابینو، 1917، ص 58؛ ترجمه فارسى، ص 98ـ99، پانویس؛ بازن، ج 2، ص 613).

پس از مرگ میرمصطفىخان، میان اعضاى خانواده او بر سر حكومت اختلاف افتاد و ژنرال رتیشچوف، فرمانده كل ارتش روسیه در ماوراى قفقاز، براى جلوگیرى از اغتشاش و آشفتگى، میرحسنخان، پسر بزرگ و جانشین میرمصطفىخان، را به ایران تبعید كرد (برادگاهى، ص 63ـ64؛ مفتون دنبلى، ص320؛ عشقى، ص 204ـ205).

میرحسنخان در ایران مورد توجه عباسمیرزا نایبالسلطنه قرار گرفت و به حكومت ویلكیج، نمین و آستارا منصوب شد. میرحسنخان در این دوران، با حملات خود به متصرفات روسیه در تالش، سبب ناامنى و اغتشاش آن مناطق شده بود و دولت روسیه خواستار جلوگیرى دولت ایران از این اعمال شد. بهدستور شاه و نایبالسلطنه، نظامیان دولتى به همراه تفنگچیان بالاخان آقاِوْلَرى، حاكم كُرگانرود، و مصطفىخان، حاكم اسالم، به اتباع میرحسن در چلهوند حمله بردند و آنان را از نواحى مرزى دور كردند (رجوع کنید به لنكرانى، ص120ـ135). میرحسنخان در آغاز جنگهاى دوم ایران و روسیه (1241)، شهر لنكران را تصرف كرد و از سوى عباسمیرزا لقب اسبقالمجاهدین گرفت و به حكومت تمام تالش منصوب شد (سپهر، ج 1، ص450؛ برادگاهى؛ ص 34). او پس از انعقاد عهدنامه تركمانچاى* (1243)، به امید تصاحب دوباره حكومت لنكران، به ژنرال پاسكویچ* پیوست اما به درخواست نایبالسلطنه او را به ایران بازگردانیدند. با انتشار خبر قتل گریبایدوف (1244) و شایعه آمادگى عباسمیرزا براى جنگ با روسیه، میرحسنخان دوباره قوایى گرد آورد و لنكران را تصرف كرد. با اخطار ژنرال پاسكویچ و نامه تهدیدآمیز او به عباسمیرزا، نظامیان ایران و روسیه، مشتركآ به جنگ میرحسنخان رفتند و لنكران را از تصرف او خارج كردند. میرحسنخان نیز به انزلى گریخت و از آنجا به مازندران و سپس به تهران رفت. پاسكویچ در 1245 خواهان استرداد میرحسنخان و اعزام او به تفلیس شد اما پیش از اینكه خواسته او صورت گیرد، میرحسنخان بر اثر بیمارى استسقاء درگذشت (سپهر، همانجا؛ اسناد و مكاتبات تاریخى ایران : قاجاریه، ج 2، ص 121؛ نیز رجوع کنید به برادگاهى، ص 64).

با مرگ میرحسنخان، حكومت ویلكیج و نمین و آستارا و اوجارود به میركاظمخان، پسر او و داماد نایبالسلطنه، رسید (اوبن، ص 116ـ117). در فاصله سالهاى 1245 تا 1339 به ترتیب میرسلطاناحمدخان، میرلطفعلىخان، میرزا زینالعابدینخان، اسداللّهخان صارمالسلطنه، بار دیگر میرلطفعلىخان، میرسلیمانخان صارمالسلطنه، میرلطفعلىخان براى سومین مرتبه، و سپس میرصادقخان صارمالسلطنه به حكومت رسیدند (غفارى، ص 31ـ34؛ میرزاابراهیم، ص 2؛ رجوع کنید به ادامه مقاله).

میرصادقخان صارمالسلطنه، سردار ناصر، از دوران مظفرالدینشاه تا احمدشاه حكومت داشت و از معتمدان ایالت اردبیل بهشمار مىآمد. عینالدوله در جریان محاصره تبریز در 1326، او را به همراه مؤتمنالرعایا اردبیلى براى گفتگو به نزد مشروطهخواهان فرستاد (رجوع کنید به كتاب نارنجى، ج 1، ص 263). دولت عثمانى در سالهاى بعد كوشید تا میرصادقخان را به مخالفت و جنگ با روسیه ترغیب كند (رجوع کنید به صادق، مجموعه 3، ص40ـ41). میرصادق صارمالسلطنه تحت تأثیر نشریاتى همچون ملانصرالدین و حبلالمتین، و آشنایى با افكار جدید دست به اصلاحاتى در قلمرو خود زد (اوبن، ص 117). او نخستین مدرسه به سبك جدید را در نمین احداث كرد و نخستین مدرسه دخترانه نمین نیز از ساختههاى همسر اوست (صفرى، ج 3، ص220ـ221). میرصادقخان صارمالسلطنه احتمالا در سال 1339، ضمن برخورد با گروهى از مردم آستارا، به قتل رسید (رجوع کنید به ناصر دفترروائى، ص 139).


منابع:
(1) اسناد و مكاتبات تاریخى ایران: قاجاریه، چاپ محمدرضا نصیرى، تهران: كیهان، 1366ـ1368ش؛
(2) اسنادى از روابط ایران با منطقه قفقاز، تهران: وزارت امورخارجه، دفتر مطالعات ى و بینالمللى، 1372ش؛
(3) مارسل بازن، طالش: منطقهاى قومى در شمال ایران، ترجمه مظفر امین فرشچیان، مشهد 1367ش؛
(4) عباسقلىآقا باكیخانوف، گلستان ارم، چاپ عبدالكریم علیزاده و دیگران، باكو 1970؛
(5) سعیدعلى بُرادگاهى، جواهرنامه لنكران»، در چهار رساله در زمینه تاریخ و جغرافیاى تالش، چاپ على عبدلى، رشت: گیلكان، 1378ش؛
(6) یاسنتلویى رابینو، ولایات دارالمرز ایران: گیلان، ترجمه جعفر خمامىزاده، رشت 1366ش؛
(7) محمدفتحاللّهبن محمدتقى ساروى، تاریخ محمدى (احسنالتواریخ)، چاپ غلامرضا طباطبائىمجد، تهران 1371ش؛
(8) محمدتقىبن محمدعلى سپهر، ناسخالتواریخ: تاریخ قاجاریه، چاپ جمشید كیانفر، تهران 1377ش؛
(9) صادق صادق، خاطرات و اسناد مستشارالدوله صادق، چاپ ایرج افشار، تهران 1361ـ1374ش؛
(10) بابا صفرى، اردبیل در گذرگاه تاریخ، اردبیل 1370ـ1371ش؛
(11) فتحاللّه عبداللّهیف، گوشهاى از مناسبات روسیه و ایران و ت انگلستان در ایران در آغاز قرن نوزدهم، ترجمه غلامحسین متین، تهران (1356ش)؛
(12) خانك عشقى، ت نظامى روسیه در ایران : 15ـ 1790، (تهران) 1353ش؛
(13) محمدعلى غفارى، خاطرات و اسناد محمدعلى غفارى (تاریخ غفارى: (ج 3))، همراه با اسناد دیوان عدالت عظمى و كتابچه تعدیات حشمتالدوله، بهكوشش عباس زارعى مهرورز، تهران 1380ش؛
(14) ابوالحسن غفارى كاشانى، گلشن مراد، چاپ غلامرضا طباطبائىمجد، تهران 1369ش؛
(15) كتاب نارنجى : گزارشهاى ى وزارت امورخارجه روسیه تزارى درباره انقلاب مشروطه ایران، ج 1، ترجمه حسین قاسمیان، بهكوشش و ویراستارى احمد بشیرى، تهران: نشر نور، 1367ش؛
(16) احمدبن خداوردى لنكرانى، اخبارنامه: تاریخ خانات تالش در زمان جنگهاى روسیه علیه ایران، چاپ على عبدلى، تهران 1380ش؛
(17) عبدالرزاقبن نجفقلى مفتون دنبلى، مآثر سلطانیه: تاریخ جنگهاى ایران و روس، تبریز 1206ش، چاپ افست تهران 1351ش؛
() میرزاابراهیم، سفرنامه استرآباد و مازندران و گیلان .، چاپ مسعود گارى، تهران 1355ش؛
(19) ابراهیم ناصر دفترروائى، خاطرات و اسناد ناصر دفتر روائى: انقلاب مشروطیت نهضت جنگل، دوره ناامنى خلخال، بهكوشش ایرج افشار و بهزاد رزاقى، تهران 1363ش ؛


(20) Eugene Aubin, La Perse d'aujourd'hui: Iran Mesopotamie, Paris 1908;
(21) Hyacinth Louis Rabino, Les provinces caspiennes de la Perse: Le Gulan, Paris 1917.

/ على پورصفر قصابى نژاد /

نام کتاب : دانشنامه جهان اسلام


به گزارش جمهوریت ;

برنامه نسل امروز این هفته جمعه با موضوع مهریه (آسیب‌شناسی مسئله‌ای در حوزه ازدواج جوانان) به روی آنتن شبکه پنج رفت.

به گزارش فارس، برنامه نسل امروز این هفته جمعه ۲۸ تیرماه با موضوع مهریه( آسیب‌شناسی مسئله‌ای در حوزه ازدواج جوانان) با حضور سیده فاطمه ذوالقدر سخنگوی کمیسیون فرهنگی مجلس، فاطمه رهبر نماینده ادوار مجلس و سمانه عیوضی فعال رسانه‌ای با اجرای امیرابراهیم رسولی به روی آنتن شبکه پنج رفت.

سیده فاطمه ذوالقدر سخنگوی کمیسیون فرهنگی مجلس در ابتدای برنامه گفت: مهریه در شرع و عرف در نظر گرفته شده است و تاکیداتی در آیاتی از قرآن کریم بر تعیین مهریه وجود دارد.

سخنگوی کمیسیون فرهنگی مجلس گفت: فرهنگ مهریه را کی داده و کی گرفته اشتباه است زیرا با این تفکر طبق اسلام ازدواج باطل است.

وی با اشاره به اینکه مهریه باید طوری تعیین شود که توان پرداخت آن وجود داشته باشد، افزود: تعیین مهریه بالا فرهنگی اشتباه است.

ذوالقدر تاکید کرد: اعتقاد ن مبنی بر اینکه حق و حقوق خود را می توانیم با تعیین مهریه بالا تامین کنیم اشتباه است زیرا در این رابطه شروط ضمن عقد مشخص شده است و ضمانت اجرایی بالاتری دارد.

سخنگوی کمیسیون فرهنگی مجلس اظهار کرد: زن می‌تواند به جای اینکه مهریه بالا طلب کند، در شروط ضمن عقد از جمله حق مسکن، اشتغال و… را دریافت کند و در هنگام طلاق اموال تقسیم شود.

وی ادامه داد: میزان مراجعه به دادگاه ها و آمار طلاق نشان دهنده این است که مهریه سنگین ضمانت اجرا ندارد و نمی تواند مانعی برای جلوگیری از طلاق شود.

ذوالقدر گفت: مهریه ضمانت اجرا ندارد و راه های فرار از قانون برای مرد وجود دارد تا حق زن را ندهد از سوی دیگر شروط ضمن عقد ضمانت اجرای بیشتری دارد.

سخنگوی کمیسیون فرهنگی مجلس اظهار کرد: قانون مدنی ۱۱۱۹ نیز وجود دارد که زوجین می توانند به همراه شروط ضمن عقد، شروط دیگری را نیز تعیین کنند.

وی ادامه داد: افراد در زندگی نیز باید از اسلام، ائمه اطهار (ع) و قرآن الگو بپذیرند و یکی از راه‌های آن این است که نباید با مهریه سنگین مانعی برای ازدواج جوانان شوند.

ذوالقدر گفت: نمی خواهیم در حق زن ظلم کنیم و بگوییم مهریه را کم در نظر بگیرید اما اگر مرد استطاعت مالی دارد می تواند مال زیادی به عنوان مهریه در نظر بگیرد.

سخنگوی کمیسیون فرهنگی مجلس بیان کرد: در قانون سقف مهریه ۱۱۰ سکه تعیین شده است البته در صورت استطاعت مالی مرد باید مهریه بیشتر از آن را پرداخت کند.

وی با اشاره به اینکه ضمانت اجرای مهریه ۱۱۰ سکه است ادامه داد: اگر مرد توان پرداخت نداشته باشد قسط بندی و بحث تعدیل مهریه مطرح می شود.

ذوالقدر اظهار کرد: جهش قیمت سکه مشکلاتی را نیز به وجود آورده و باعث شده مردان اقساط مهریه را نتوانند پرداخت کنند از این رو زندانیان مهریه افزایش پیدا کرده است.

سخنگوی کمیسیون فرهنگی مجلس بیان کرد: دادخواست تعدیل مهریه زمان زیادی می برد از این رو در مجلس به دنبال آن هستیم که پروسه تعدیل مهریه سریع انجام شود.

وی تاکید کرد: بانوان می‌توانند به جای مهریه سنگین، شروطی را تعیین کنند البته در این زمینه نیز فرهنگ سازی نشده است و بسیاری از بانوان درباره شروط اطلاعی ندارند.

ذوالقدر با بیان اینکه مهریه باید معقول باشد و مشکلاتی را به وجود نیاورد، افزود: مواردی از جمله شناخت می تواند ضمانت اجرایی بیشتری نسبت به مهریه داشته باشد.

سخنگوی کمیسیون فرهنگی مجلس گفت: در کمیته زن و خانواده کمیسیون فرهنگی مجلس طرحی را آماده کرده ایم مبنی بر ۶ ساعت آموزش اجباری قبل از ازدواج است.

وی با اشاره به اینکه این طرح در برخی از استان ها اجرا شده و آمار طلاق نیز کاهش پیدا کرده است، گفت: آموزش در زمینه ازدواج به مسائل حقوقی، قضایی و اخلاقی در این حوزه کمک می کند.

ذوالقدر تاکید کرد: صحبت‌هایی در مجلس مبنی بر محدود شدن مهریه تا سقف ۱۴ سکه مطرح شد و با این موضوع مخالفت شد زیرا نمی‌توان بدون اعطای ضمانت دیگری مهریه را برای بانوان محدود کرد.

سخنگوی کمیسیون فرهنگی مجلس با بیان اینکه محدود شدن مهریه تا سقف ۱۱۰ سکه مطلوب است و درباره ازدواج های فضای مجازی گفت: ضمانت اجرای ازدواج های فضای مجازی برای ما جای سوال است زیرا شناخت به صورت حقیقی اتفاق نمی افتد و اگر بدون شناخت و تحقیق باشد مشکل ایجاد کند.

ذوالقدر با بیان اینکه باید شناخت در فضای حقیقی اتفاق بیفتد، ادامه داد: اعتماد سازی، شناخت و اخلاق در ازدواج اهمیت دارد.


به گزارش یول‌پرس به نقل از آناتولی؛ استاد ولی محمد خوجه» از فرهیختگان تورکمن صحرا که نسخه سوم کتاب داستان‌های حماسی دده قورقود» را کشف کرده است در گفت‌وگویی اظهار داشت: نسخه سوم دده قورقود میراث خاندان قاجاریه است.

وی در ادامه افزود: من نیز همانند پدرم بسیار به ادبیات تورک علاقمند هستم. پدرم اواخر عمرش به من گفت که در زمینه جمع آوری کتابهای تورکی کاری را شروع کرده‌ام، ولی موفق به اتمام آن نشده ام. در دهه های گذشته در ترکمنستان رژیم کمونیستی بر سر کار آمد. این رژیم تلاش کرد تا فرهنگ تورکمنها را در این منطقه از بین ببرد. آنها گویندگان به زبان روسی را مورد حمایت قرار می دادند و متکلمین به زبان تورکمنی را اذیت می کردند.

کمونیستها ظلمهای بسیاری روا داشتند. خانواده من تمام زندگی خود را رها کرده و تنها با تعدادی کتاب دست نویس به زبان تورکی در زمان رضاشاه به ایران آمدند. بعد از پدرم به سفارش وی، من اقدام به جمع آوری کتابهای تورکی از تورکمن صحرا، خراسان شمالی، تهران و آذربایجان کردم. پدرم معتقد بود که در ادبیات تورکی هیچ شخصیتی به اندازه دده قورقود بزرگ و برجسته نبوده است. من نسخه جدید کتاب دده قورقود را به صورت اتفاقی هنگامی که در یک کتاب فروشی در میدان انقلاب تهران بودم خریداری کردم. فرد فروشنده کتاب گفت که من از خانواده قاجار هستم و این کتاب از کتابخانه شخصی آقامحمدخان قاجار موسس و نخستین پادشاه سلسله قاجاریه و خانواده های منسوب به این سلسله به من ارث رسیده و چهل سال در خانواده ما بوده است.

پس از بررسی این کتاب از سوی محققین در داخل و خارج ایران و به خصوص تلاشهای شهروز آتابای، دانشجوی رشته تورکولوژی (تورک شناسی) در دانشگاه آنکارا متوجه شدم که این کتاب نسخه‌ای اصیل و جدید از اثر مشهور دده قورقود است. همانگونه که گفتم این کتاب دست نویس است. اما به حدی خط نستعلیق آن زیبا است که بسیاری را دچار این خطا کرده که کتاب چاپی است، ضمن اینکه حاشیه صفحات این کتاب با طلا تهذیب شده است.

این کتاب نشان می‌دهد که هم خطاط آن بسیار ماهر بوده و هم صاحب نخستش بسیار ثروتمند بوده است. من این کتاب را در تبریز به آقای مهندس علیرضا صرافی مدیرعامل موسسه فرهنگی ائل بیلیمی هم نشان دادم. ایشان محقق بزرگی در این خصوص هستند و اطلاعات بسیاری در خصوص اثر ارائه دادند. در تبریز که جایگاه بسیار برجسته در زبان و ادبیات تورکی دارد استقبال بزرگی از من شد. از وقتی به ترکیه آمدم با اساتید بزرگی آشنا شده ام. در ترکیه از این کتاب به صورت حیرت انگیزی استقبال شد. من ارزش این نسخه را در ترکیه متوجه شدم».

-کشف نسخه جدید دده قورقود تورک‌های مناطق مختلف را به هم نزدیک می‌کند

در همین رابطه، شهروز آتابای دانشجوی رشته تورکولوژی در دانشگاه آنکارا نیز گفت: این کتاب ۶۲ صفحه بوده و متعلق به اواخر دوران صفویه و اوایل دوران قاجاریه است. دو صفحه اول کتاب موجود نیست. لذا نام نویسنده و زمان و مکان نگارش اثر به طور دقیق مشخص نیست. املای این اثر به شیوه تورکی شرقی است. اما زبان این اثر عمدتا متعلق به زبان تورکی با لهجه تورکی آذربایجان است. در این نسخه حدود ۳ هزار کلمه لغت نامه ای می توان ردیف کرد.

این جلد از کتاب دده قورقود، دو بُوی (داستان) و ۲۴ سُوی ( قطعات شعرگونه) را که در دو نسخه موجود در شهرهای درسدن و واتیکان وجود نداشته، در خود جای داده است. در این کتاب همچنین اسامی جغرافیایی جدیدی نیز ذکر شده است. گستره این اسامی از زنجان تا همدان و دربند را در برمی گیرد. اما این کتاب دارای اهمیت دیگری نیز هست. در ایران کسانی بودند که مدعی بودند حماسه دده قورقود صرفا متعلق به تورکهای آناتولی است و هیچ ارتباطی به ایران ندارد. به این ترتیب با کشف این کتاب، پروژه آذری‌سازی تورکهای ایران که از سوی این گروه به صورت غرض ورزانه ای دنبال می شود نقش بر آب شد.

ضمن اینکه توجه داشته باشید بسیاری از اسامی جغرافیایی موجود در این کتاب مربوط به آذربایجان است. لذا پیدا شدن یک نسخه جدید از کتاب دده قورقود در جغرافیای ایران و در تهران پایتخت این کشور، واقعه ای بزرگ و البته نیک است. این کتاب از سوی تورکهای اوغوز و من جمله تورک‌های ساکن ایران قرائت و استنساخ می شده است. کشف این نسخه جدید بی تردید، سبب نزدیکی بیشتر تورکهای تورکمن صحرا، آذربایجان، قشقایی و آناتولی خواهد شد. هم اکنون علاوه بر اساتید تورک در شهرهای تبریز و تهران٬ سه محقق از تورکهای تورکمن صحرا٬ مرودشت شیراز و تبریز در شهر آنکارا بر روی نسخه جدید کار می کنند که به زودی منتشر خواهد شد».

گفتنی است کتاب دده قورقود نام مجموعه‌ای از چندین داستان به زبان تورکی است که در آن به حماسه‌ها، باورها و آیین‌های مردمان تورک اوغوز پرداخته می‌شود. کتاب داستان‌های دده‌ قورقود به عنوان اثر مشترک ترکیه، آذربایجان و قزاقستان در فهرست میراث ناملموس فرهنگی یونسکو ثبت شده است.



ا

وکالت مدیر مسئول یول‌پرس را عیسی نظری از وکلای هویت‌گرای شهر اورمیه برعهده دارد.

اولین جلسه دادگاه مورخ ۲۵/۱۲/۹۷ علی‌رغم حضور ۱۲ تن از اعضای هئیت منصفه به جهت عدم حضور استاندار یا وکیل وی برگزار نگردید و تجدید جلسه شد.



به گزارش یول‌پرس به نقل از آناج، منصور دانشور در گفت‌وگو با خبرنگاران، با اشاره به اینکه اُپرا آمیزه‌ای از موسیقی و نمایش است اظهار کرد: داستان‌ها و نمایشنامه‌های موفق با درآمیختن هنر نمایشی با موسیقی، بقا و عمق بیشتری می‌یابند، لذا برای ماندگاری یاد و خاطره شهدای این سرزمین و ادای دِین به شهدای این خطه، بزرگترین اپرای تاریخ ایران را با عنوان سرداران بزرگ تاریخ آذربایجان» را در تبریز آماده اجرا کردیم.

وی با یادآوری اینکه مقام معظم رهبری تاکید دارند که پیام انقلاب باید به زبان هنر که اصیل ترین، خالص ترین و گیراترین زبان هاست، منتقل شود افزود: با این اثر تلاش می‌‌‌‌‌کنیم مفاخر و اسطوره‌‌‌‌‌های رشادت و ایثار این سرزمین را به نسل‌‌‌‌‌‌های آینده و با اجراهای بین المللی به دنیا معرفی کنیم.

طراح و نویسنده اپرای سرداران بزرگ تاریخ آذربایجان» با اشاره به اینکه در این اپرا بیش از ۲۵۰ نفر بر روی صحنه و ۵۰ نفر در پشت صحنه هنرنمایی خواهند کرد گفت: اپرای عروسکی شمس و مولانا و اپرای سی از جمله اپراهایی بودند که قبل از این با نفرات بسیار کمتری به روی صحنه رفتند.

دانشور با اشاره به اینکه این اثر فاخر با حضور استاد قره باغی و استاد عابدین زاده و تعدادی از مفاخر موسیقی آذربایجان الهام گرفته از مراحل عرفان اسلامی در ۷ پرده طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، تحیر و فنا” اجرا می شود، ابراز داشت: اپرای سرداران بزرگ آذربایجان که مجوز و تاییدیه شورای فنی و مراجع ذی‌صلاح را دریافت کرده است، با مصوبه کارگروه فرهنگی و اجتماعی رویداد تبریز ۲۰۱۸، همزمان با این رویداد در تبریز اجرا می شود.

وی با بیان اینکه ایده این اپرا و نقش آوا حدود ۲۰ سال زمان برد تا به مرحله آمادگی اجرا برسد ادامه داد: اپرا در بین کشورها عصاره ای از هنر یک کشور و به عنوان هویت آن جامعه در دنیا اجرا می شود که این اثر به سه زبان تورکی، فارسی و انگلیسی پیش تولید شده و آماده اجرا است.

مدیر موسسه هنری عصر نوین تبریز از پیش تولید ۱٫۵ ساله این اثر خبر داد  افزود: گروه حرکات رزمی، گروه نمایش، گروه کُر و گروه موسیقی تمرین و پیش تولید را آغاز کرده‌اند و با تامین اعتبار، این اپرا می‌‌تواند در افتتاحیه و یا سایر ایام این رویداد به روی صحنه برود.

وی با اشاره به اینکه اگر این اثر در سال ۲۰۱۸ اجرا نشود، چیزی برای ارائه به مهمانان خود نداریم تا هویت ملی و فرهنگی خود را با آنها معرفی کنیم خاطر نشان کرد: اگر یک توریست به تبریز بیاید، بیش از اینکه به دنبال بنای تاریخی باشد، به دنبال آداب و رسوم و فرهنگ و هویت یک منطقه است که این اثر فاخر می تواند این خلاء را به خوبی پر کند.



ایادی، علم و هویدا از بیماری شاه اطلاع داشتند
خاطرات اشرف پهلوی – ۴
 تاریخ ایرانیگفته بود بیش از یک بار ازدواج کردم. کارهایی برای کشورم انجام دادم که هیچ‌کدام از ن هم‌نسل من انجام نداده بودند. اما همهٔ وجود من برادرم محمدرضا پهلوی بوده و هست. برخی خدا را می‌پرستند، من برادرم را می‌پرستم.» خواهر همزاد شاه که نه از مهر مادر چیزی به خاطر دارد نه از مهر پدر، و خود را فرزند ناخواسته خوانده بود، چنین خود را به برادر نزدیک کرد و شد یکی از ن پرنفوذ دربار او. اشرف پهلوی روز ۱۷ دی ۹۴ در ۹۶ سالگی درگذشت؛ در مونت‌کارلوی فرانسه، پس از سال‌ها سکوت و درحالی که روایت‌های زیادی درباره نفوذ و فساد او بر سر زبان‌ها بود. اشرف پهلوی ۳۰ سال قبل از مرگ در ۱۵ خرداد و ۲۴ آبان ۱۳۶۴ گفت‌وگویی با احمد قریشی، از بنیاد مطالعات ایران» داشت که شرح زندگی اوست. تاریخ ایرانی» متن کامل این دو جلسه گفت‌وگو را از آرشیو بنیاد مطالعات ایران» دریافت کرده و برای اولین بار در ایران منتشر می‌کند:

 

***

 

والاحضرت اگر اجازه بفرمایید امروز خاطراتشان را راجع به سال‌های اخیر دوران اعلیحضرت بفرمایندآیا والاحضرت در سال‌های آخر ۱۹۷۷، ۱۹۷۸ در تهران تشریف داشتید یا در خارج بودید؟

 

آیا این‌ها از روز اول می‌دانستند؟

 

از روز اول که نمی‌دانم ولی این‌ها حتما اطلاع داشتند و ایادی که می‌دانست و علم هم می‌دانست ولی نمی‌دانم که از چه موقع می‌دانستند و این‌ها اشخاصی بودند که می‌دانستند.

 

 

علیاحضرت در سال‌های آخر فهمیدند؟

 

دو سال آخر و این مرضی بود که خوب مهار شده بود و اگر به طور عادی پیش می‌رفت اصلا ممکن بود که یا از بین برود و یا سال‌ها طول بکشد و همین‌طور هم که اتفاقا کار‌تر در کتابش نوشته دکتر‌ها اینجا می‌گفتند که اگر درست معالجه بشود یعنی همان‌طور که معالجه شده پیش برود، ممکن بود چند سال طول بکشد. متاسفانه بعد از این اتفاقی که افتاد به واسطه فشار روحی زیاد و یا به واسطه نبودن و دسترسی نداشتن به چیزهای صحی و طبی، هر وقت که باید یک عملی انجام می‌شد، همیشه سه ماه عقب می‌افتاد مثلا برادرم در مکزیک که بود از آنجا شروع شد به گرفتن مرض جاندیس یا زرده یا یرقان و این البته کار ما را خیلی عقب انداخت و بعد در اثر آن طحال ایشان خیلی بزرگ شد و در‌‌ همان موقع می‌بایستی که طحال عمل بشود ولی متاسفانه چون در آنجا وسیله نبود، حتی خود تالیوت رئیس‌جمهور مکزیک به اعلیحضرت گفت که شما در اینجا عمل نکنید و این عمل خیلی مهمی است و باید در آمریکا عمل بکنید. به این علت رفتن و آمدن و گفتن و شنیدن و خبر بردن و خبر آوردن بالاخره سه ماه طول کشید و این کار عمل را سه ماه عقب انداخت. بعد از آنکه آمدند اینجا و عمل کردند،‌‌ همان موقع چون طحال بزرگ شده بود می‌بایستی که آن را بر می‌داشتند ولی چون عمل کیسه صفرا داشتند که پر شده بود از سنگ، اول گفتند که کیسه صفرا را باید عمل کرد برای اینکه زرده یرقان تمام بشود و در همانجا بعضی از دکتر‌ها عقیده داشتند که در همانجا طحال نیز بایستی برداشته می‌شد ولی بعضی‌ها گفتند که نه نمی‌شود چون ساعت‌های زیادی باید زیر عمل باشند و برای مریض خطرناک است. بعد در موقعی که اینجا را ترک کردند به عوض اینکه شش هفته در اینجا بمانند فقط دو هفته ماندند در مریضخانه و از اینجا رفتند و خودشان نمی‌خواستند اسباب زحمت آمریکایی‌ها بشوند. با این هاستیژگیری (گروگانگیری) و این‌ها رفتند برای له تیام ایربیس لک‌لند در آنجا پانزده روز ماندند و دکترهای هوستن یونیورسیتی رفتن اعلیحضرت را دیدند گفتند که اصلا عجیب است که چطور این طحال برداشته نشده و این طحال باید الان برداشته بشود و این‌ها باز طول کشید تا سه، چهار ماه بعد، بعد آن اتفاق‌هایی که در پاناما افتاد و رفتند به مریضخانه و برگشتند و عمل نکردندشان که خبر دارید و بالاخره رفتند و این عمل را در مصر انجام دادند. باز هم آنجا اقلا یک شش ماهی گذشته بود از موقعی که این مرض در بدن پیدا می‌شود. اگر معالجه نشود و عمل نشود همه جا را می‌گیرد و متاسفانه وقتی عمل کردند و طحال را دیدند معلوم شد که به کبد هم سرایت کرده است، آن وقت دیگر کاریش نمی‌شد کرد.

 

 

والاحضرت حالا که برمی‌گردند به گذشته و یک نظری به اوضاع و احوال می‌کنند فکر می‌کنید اینکه این کسالت اعلیحضرت را تا آن آخر این‌طوری سری نگاه داشتند آیا این صلاح بود؟

 

من فکر می‌کنم که اعلیحضرت حتما خودشان بهتر می‌دانستند که چکار می‌کنند چون برنامه‌های خیلی فشرده داشتند و می‌خواستند خودشان تمام کنند و می‌دانستند که و نمی‌خواستند که ملت را ناراحت بکنند و این هم یک مرضی بود که ناراحتشان نمی‌کرد، چیزی نبود که اسباب زحمت ایشان باشد، اسباب ناراحتی مزاجی ایشان باشد. اولش بود و خیلی خوب مهار شده بود ولی در هر صورت لابد اگر مانده بودند بالاخره فهمیده می‌شد.

 

 

این دوا‌ها و قرص‌هایی که می‌خوردند در این روزهای آخر و با این ناراحتی‌هایی که پیش می‌آمد، اعلیحضرت چه فکر می‌کردند؟

 

همین کارهایی بود که کردند و عمل کردند برای این لابد می‌دانستند که ممکن بود از بین بروند تا قبل از اینکه ولیعهد به سن قانونی برسد و این تصمیم را گرفتند، لابد در ذهن ایشان این بوده که ممکن است دوام نیاورند تا بیست و یک سالگی ولیعهد.

 

 

عده‌ای مثلا از افسر‌ها و ارتشی‌ها معتقدند و حالا می‌گویند که اگر ما می‌دانستیم که اعلیحضرت این کسالت را دارند و آن روزهای آخر و ماه‌های آخر که اعلیحضرت دائم مواظب این بودند که ما‌ها یعنی ارتش اقدامی نکند، این‌ها می‌گویند ما آن موقع خودمان یک اقدام مستقلی می‌کردیم برای حفظ سلطنت و حفظ ایران.

 

من فکر نمی‌کنم که این‌طور باشد برای اینکه اعلیحضرت، به طوری ارتش در مهار ایشان بود که بدون اجازه اعلیحضرت ممکن نبود به هیچ اقدامی دست بزنند.

 

 

آن‌ها هم همین را می‌گویند که ما نمی‌دانستیم که اعلیحضرت مریض هستند.

 

اگر هم می‌دانستند باز هم کاری نمی‌توانستند بکنند برای اینکه ارتش فقط به دستور یک نفر عمل می‌کرد حتی روسای آن، مگر اینکه از سرهنگ و سروان‌ها یک کسی کودتایی می‌کرد و آن را هم فکر نمی‌کنم برای اینکه ترتیب ارتش یک طوری بود که دسته از دسته دیگر فرق نداشت و تصمیم با آن بالای بالا بود و آنکه در رأس بود می‌توانست تصمیم بگیرد وگرنه رده‌های پایین یا وسط یا در رده‌های بالا، ارتش نمی‌توانست تصمیم بگیرد و آن کودتایی که لازم بود بکنند بعد از رفتن اعلیحضرت بود که متاسفانه نکردند.

 

 

وقتی که والاحضرت برگشتند به خارج از کشور در سیزده ماه سپتامبر به کجا اول تشریف آوردند؟

 

من آمدم به آمریکا.

 

 

در آمریکا سعی کردید که تماسی با حکومت اینجا بگیرید و آیا این‌ها با شما تماسی گرفتند.

 

نه این‌ها با من تماسی نگرفتند ولی من که دو نفر معاون داشتم وقتی که اعلیحضرت از مملکت آمدند بیرون.

 

 

منظورم قبل از آنست که اعلیحضرت بیایند بیرون.

 

نه هیچ تماسی نگرفتند ولی البته راکفلر و کیسینجر را می‌دیدم برای خاطر اینکه دیگر بعد از آن بود که اعلیحضرت آمده بودند بیرون برای اینکه یک جایی پیدا کنیم و یک جای مناسبی در نظر بگیریم.

 

 

قبل از اینکه بیایند بیرون عرض می‌کنم.

 

نه و فایده هم نداشت که تماس می‌گرفتم برای اینکه این‌ها تصمیم خودشان را گرفته بودند.

 

 

با ایران با آشنایان و یا خود اعلیحضرت تلفنی تماس داشتید؟

 

جز با خود اعلیحضرت و علیاحضرت من با کس دیگری من در ایران تماس نداشتم.

 

 

اعلیحضرت راجع به اوضاع چه می‌گفتند، خود اعلیحضرت چه احساسی در آن روز‌ها داشتند و فکر می‌کردند که چطور شده که وضع این‌طور شده است؟

 

خودشان هم نمی‌دانستند و موضوع را نمی‌فهمیدند که چطور شد که این‌طور همه چیز روی هم ریخت و شلوغ شد و در تمام مدتی که من آنجا بودم به اعلیحضرت می‌گفتند که یک چیزی گفتند به من، من خیلی تعجب کردم: گفتند که آمریکایی‌ها مرا نمی‌خواهند و روس‌ها نیستند و آمریکایی‌ها هستند و این کاملا صحیح بود برای اینکه در‌‌ همان موقعی که اعلیحضرت در تهران بودند آمریکایی‌ها با [آیت‌الله] خمینی روابطی داشتند به وسیله قطب‌زاده و این‌ها.

 

 

اعلیحضرت چرا این حس را می‌کردند و می‌گفتند چه دلیلی داشته که آمریکایی‌ها ایشان را نخواهند؟

 

لابد یک چیزهایی را می‌فهمیدند و در روش و در طرز فکر آن‌ها یک طوری بود که فشار زیاد می‌آورند برای لیبرالیزاسیون (Liberalization) و هیومن رایت‌‌ همان چیزهایی که می‌دانید اصلا در ایران با آن وضعی که بود دمکراسی غیرممکن بود. همان‌طوری که دیدید که به محض اینکه در را یک خورده باز کردند و لیبرالیزاسیون کردند، دیگر همه چیز مثل یک سدی که ترک خورده باشد به محض اینکه باز کردند، ترک شکست و آب همه چیز را برد. برای ما هنوز خیلی زود بود. همین وضع را می‌شد در عرض ده سال بکنند و به عوض اینکه فورا این کار‌ها را بکنند در عرض ده سال می‌کردند و این مسئله هیومن رایتس و همین رایت بازی که درآورده بودند به قدری مسخره است که الان پس از گذشت زمان معلوم شد که موضوع هیومن رایت در ایران وجود نداشته برای اینکه به گفته خود این‌ها و فراموش کردم که کدام یک از آمریکایی‌ها بود که گفت که در ایران در زمان اعلیحضرت و خود اعلیحضرت هم در کتابشان فرمودند که در زمان من فقط در تمام محبس‌ها سه هزار و چهار صد نفر در تمام مملکت زندانی بوده‌اند که بیشتر آن‌ها چاقوکش و متهمین مواد مخدر بودند یا اشخاصی که واقعا تروریست و این‌ها بودند ولی بازداشتی ی ما جز صد و پنجاه نفر بیشتر نداشتیم و متاسفانه برای همین هم بود که این اتفاق افتاد برای اینکه همه آزاد بودند و تمام اشخاصی که در زمان مصدق بودند همه آزاد بودند و تمام کمونیست‌ها و توده‌ای‌ها همه آزاد بودند و بهترین پست‌ها را گرفته بودند و یکی از موجبات از بین رفتن مملکت همین موضوع شد و این همان‌طور که قبلا هم به شما گفتم یکپارچه تمام دستگاه تلویزیون و تبلیغاتی ما در دست کمونیست‌ها بود. در مطبعه اطلاعات تمام کارگرهایی که کار را می‌گرداندند همه کمونیست بودند. در آن روز‌ها اصلا تبلیغاتی نبود و اگر تبلیغاتی بود به ضد خود ما می‌شد در مملکت خودمان.

 

 

این کمونیست‌ها و چپی‌ها که در دستگاه‌ها مثل رادیو تلویزیون یا اطلاعات نفوذ کرده بودند این‌ها چطور نفوذ کرده بودند؟ خود دولت این‌ها را تشویق می‌کرد یا سازمان امنیت این‌ها را تشویق می‌کرد؟

 

سازمان امنیت، چندین بار به خود من رجوع کردند و گفتند مواظب باشید و خطر زیاد است و در تمام دستگاه‌های تبلیغاتی کمونیست‌ها رخنه کرده‌اند و مصدقی‌ها همه آنجا هستند حتی نیکخواه که معاون تلویزیون بود کسی بود که به اعلیحضرت سوءقصد کرده بود. کسی که سوءقصد بکند به کسی، دیگر نمی‌تواند بیاید و سرسپرده بشود. آمدند و گفتند که البته سرسپرده شدیم و سوگند وفاداری

خوردند ولی باورکردنی نیست که این‌ها واقعا صادق بودند به اعلیحضرت همان‌طور که دیدیم که نبودند.

 

 

در دستگاه‌های ارتباط جمعی، رادیو ـ تلویزیون از همه مهم‌تر بود.

 

از همه مهم‌تر بود و از همه هم بیشتر این اشخاص را قبول کرده بودند.

 

من فورا بعد از اینکه از مسافرتم از مناطق روسیه آمدم، درست مصادف بود با آن روز که خیلی کلاشینگ بود و خیلی جمعیت بود و من اتفاقا با هلیکوپتر که پرواز می‌کردم، راه بسته بود و من ناچار با هلیکوپتر پرواز کردم و از میدان شهیاد دیدم که چقدر جمعیت بود.

 

 

تاریخ آن روز را به خاطر دارید؟

 

در ماه سپتامبر بود که روز هفتم وارد شدم و روز سیزدهم رفتم. بعد از اینکه برادرم را دیدم، اولین چیزی که به من گفتند، گفتند: من می‌خواهم که شما بروید. من گفتم که نمی‌توانم بروم، حالا یک چند وقتی اینجا هستم، گفتند برای راحتی خیال من تو حتما بروید. در صورتی که بعد من فهمیدم که به ایشان فشار آمده بود که اول کسی که باید برود من هستم و برای بار دوم اولین کسی که قربانی شد من بودم که ناچار شدم مملکت را ترک بکنم البته برای من خیل مشکل بود به خصوص که از دور خبرهایی که هر روز می‌رسید خیلی ناراحت کننده بود و اعصاب من به کلی داغان شده بود و هنوز اعلیحضرت پنج ماه در ایران بودند، برای اینکه من در سپتامبر آمدم بیرون و اعلیحضرت در ماه ژانویه آمدند و این مدت پنج ماه طول کشید که ایشان در تهران بودند و من در خارج و خیلی به من سخت گذشت از لحاظ اینکه نمی‌شد هر روز تماس گرفت و تماس‌ها فقط از راه تلویزیون و رادیو بود و تلویزیون و رادیو آن وقت قیامت می‌کردند دیگر به خبرهای مختلف و خبرهای بد و گوناگون.

 

 

چند روزی که تهران تشریف داشتید با مقامات دولتی، هیچ کدام تماس گرفتید که از آن‌ها بپرسید وضع چطور است؟

 

نه تماس نگرفتم. در آنجا وقتی نداشتم و آن چند روز هم سعی می‌کردم که هر چه می‌توانم برادرم را ببینم.

 

 

با علیاحضرت تماس گرفتید، چه می‌گفتند؟

 

علیاحضرت هم چیزی نمی‌گفتند. هنوز آنقدر سخت نشده بود و هنوز هیچ کس فکر نمی‌کرد که کار به اینجا بکشد، فکر می‌کردند که یک راه‌حلی پیدا می‌شود در هر صورت، دیگر فکر آمدن بیرون از مملکت اصلا نبود و چنین چیزی نبود.

 

 

والاحضرت از کسالت اعلیحضرت هیچ اطلاعی داشتند؟

 

نه اصلا اطلاع نداشتم و فقط در نیویورک مطلع شدم وقتی که آمدند بار اول برای معالجه، آنجا به من گفتند.

 

 

علیاحضرت خبر داشتند از کسالت ایشان؟

 

علیاحضرت هم در دو سال اخیر فقط می‌دانستند.

 

 

چه اشخاصی می‌دانستند؟

 

ایادی، علم و هویدا.

 

 

هویدا هم می‌دانست؟

 

بله.

 

 

چند سال بود که اعلیحضرت کسالت داشتند؟

 

در ایران هفت سال.

 

 


رئیس رادیو ـ تلویزیون آقای قطبی که یکی از!

 

خود آقای قطبی که گمان نمی‌کنم خیانت محرزی کرده باشد ولی در تمام دستگاهش اشخاصی را که منصوب می‌کرد همه را به امضاء خودش و به تعهد خودش آن‌ها را می‌آورد در آن دستگاه ولی او هم فکر می‌کنم آدم بهره‌برداری مخصوصا نبوده برای اینکه متاسفانه تبحر و انتلکت، همه‌اش بیشتر در همین اشخاص بود و نمی‌شد تلویزیون را دست مثلا یک حمال یا یک نفری که تحصیل نکرده داد و می‌بایستی بهترین اشخاص را انتخاب می‌کردند و می‌گذاشتند سر تلویزیون و متاسفانه آن اشخاص یا مصدقی بودند یا کمونیست بودند. خیلی کم بودند در دستگاه تلویزیون اشخاصی که از این طرف باشند و سرسپرده هم باشند.

 

 

آقای قطبی خویشاوندی نزدیک هم با علیاحضرت داشتند؟

 

بله پسر دایی ایشان بودند. من از آقای قطبی خودم هیچ چیزی ندارم. یقین دارم که به خصوص کاری را نکرده و اگر هم شده اشتباهاتی در دستگاهش بوده و شخصا و به خصوص نکرده و آن هم باز هم روی اشتباه بوده است.

 

 

ایراد عمده که همه از ایشان می‌گیرند، حالا البته، اینست که چرا اعلیحضرت که قدرت در دست ایشان بود یعنی قدرت انتظامی و ارتشی، چرا استفاده نکردند از این قدرت؟

 

این یک چیزی است که فهماندن آن خیلی مشکل است و من هم هر چه سعی می‌کنم که بفهمانم نمی‌توانم برای اینکه اعلیحضرت یک آدمی بود که در عین اینکه قدرت داشت در عین حال آدم بسیار انسانی بود و اصلا تربیت اولیه‌اش این‌طور بود که آدم دمکراتی بود و عقیده داشت که باید از تمام افراد مملکت استفاده کرد، افکارشان هر چه باشد فرق نمی‌کند ولی چون مملکتی بود که باید پیش می‌رفت و نمی‌شد این عده اشخاص را که مملکت تربیت می‌کرد آن‌ها را گذاشت کنار برای اینکه دیگر کسی نمی‌ماند. به این مناسبت از دانشگاه گرفته تا اطباء هر جایی که بود این‌ها را همه را سر کار می‌گذاشتند و از وجود آن‌ها استفاده می‌کردند و از آن لحاظ که چرا در مواقع شلوغی شدت عمل به خرج نداند این بود که در آن موقع اگر می‌خواستند شدت عمل به خرج بدهند حتما می‌بایستی یک عده را می‌کشتند و این تنها چیزی بود که ایشان حاضر نبودند که کسی را بکشند یا اینکه دستوری بدهند برای قتل عام اشخاص. برای اینکه می‌گفتند من پادشاه این مملکت هستم و نه دیکتاتور. بعد از من پسر من باید شاه بشود و پسر من نمی‌تواند شاهد این باشد که پدرش دستش به خون آلوده باشد و من ترجیح می‌دهم که اگر لازم باشد حتی مملکت را ترک کنم ولی آدم نمی‌کشم.

 

 

والاحضرت راجع به این موضوع هیچ وقت با اعلیحضرت صحبت کرده‌اید که اعمال قدرتی در مملکت بشود.

 

عین همین حرف‌ها را می‌زدند و این‌ها حرف‌های خودشان است که فرمودند.

 

 

نقش علیاحضرت چه بودخیلی حرف هست از لحاظ تاریخی راجع به نفوذی که علیاحضرت داشتند در سال‌های اخیر و مخصوصا این ماه‌های اخیر سلطنت.

 

من چیزی نمی‌توانم بگویم چون نبود، نمی‌دانم خیلی چیز‌ها می‌گویند ولی صحبت عملش را من والله نمی‌توانم قبول بکنم و نه می‌توانم قبول نکنم و نه می‌دانم برای اینکه ایشان هم به‌‌ همان اندازه که من دارم، اعلیحضرت را دوست داشتند و مملکتشان را دوست داشتند. باز هم اگر اشتباهی شده باز هم از روی قصدی نبوده و تمام این حرف‌ها که می‌گویند مزخرف است برای اینکه ایشان هم به سهم خودشان می‌خواستند یک کاری بکنند و خدمتی بکنند و انتلکتوئل‌ها (intellectuals) را جمع کنند، بلکه آن‌ها را بتوانند دور هم جمع کنند تا یک پشتیبانی بیشتری برای سلطنت باشد.

 

 

در آن دو، سه سال قبل از خروج اعلیحضرت خود محیط دربار چطور بود؟ عده‌ای البته حالا حرف خیلی زیاد است راجع به خود آقای علم می‌گویند که باز او خودش یک درباری برای خودش درست کرده بود با دوستانش و اعمال نفوذهایی که می‌شد والاحضرت هیچ.

 

نه از آقای علم که به هیچ وجه من نمی‌توانم صحبتی بکنم زیرا اگر ما دو یا سه نفر داشتیم که واقعا صمیمی بودند به اعلیحضرت یکی آقای علم بود و یکی اقبال که متاسفانه هر دو رفتند و من فکر می‌کنم که اگر این‌ها زنده بودند اصلا کار مملکت ما به اینجا نمی‌کشید.

 

 

هر دو به یک اندازه روی اعلیحضرت نفوذ داشتند یا به اعلیحضرت نزدیک بودند.

 

هیچ کس روی اعلیحضرت نفوذ نداشت ولی نزدیک بودند که بتوانند باز صحبت بکنند و توصیه بکنند و از این لحاظ آقای علم نزدیکتر بود ولی آقای اقبال هم به‌‌ همان نزدیکی بود اما به آن شدت ممکن است نبود. برای اینکه آقای علم بزرگ شد با اعلیحضرت و در یک سن بودند و با همدیگر در دستگاه اعلیحضرت بزرگ شدند.

 

 

آقای هویدا چه نقشی داشت، خب سیزده سال نخست‌وزیر بود، او رابطه‌اش با اعلیحضرت چطور بود؟

 

آن‌طور که می‌دیدیم که رابطه‌اش خیلی نزدیک بود و اعلیحضرت خیلی آقای هویدا را دوست داشتند ولی در این اواخر‌‌ همان چند روزی که من در ایران بودم گفتند که بزرگترین اشتباه من این بود که هویدا را شش سال پیش عوض نکردم، از شش سال پیش آقای جمشید آموزگار را می‌بایستی می‌آوردم یعنی‌‌ همان زمانی که نفت بالا رفت می‌بایستی در‌‌ همان موقع من آموزگار را می‌آوردم. برای اینکه مردم یک چهره را اگر زیاد ببینند اصلا زده می‌شوند به خصوص که آقای هویدا دیگر کاری از خودش نشان نمی‌داد، همین‌طور هر کس می‌رفت پهلویش می‌گفت من فقط عصای دست هستم و من فقط اطاعت امر می‌کنم در صورتی که یک نخست‌وزیر این حرف را نباید بزند و مخصوصا که کمال قدرت را اعلیحضرت به او داده بودند و او همه کاری را مثل یک نخست‌وزیر می‌کردند و عصای دست نبودند یا رئیس دفتر نبودند و نخست‌وزیری بودند که آن‌طور عمل می‌کردند.

 

 

اعلیحضرت از آقای آموزگار راضی بودند؟

 

بله، منتهی چیزی که فرمودند این بود که گفتند باز هم یک اشتباه دیگری که من کردم این بود که آموزگار را نبایستی بلند می‌کردم که بعد شریف امامی بیاید برای اینکه دولت شریف امامی اصلا کمر ما را شکست.

 

 

علت اینکه این نظر و لطف خاص را به آموزگار داشتند نگفتند که چه بود؟

 

برای اینکه آموزگار یک فردی بوده که از اول با درستی، با صمیمیت خدمت کرده بود در دستگاه و در دستگاهی هم که بود اعلیحضرت از او خیلی راضی بودند و در مورد کار نفت خیلی زحمت کشید و خیلی از او راضی بودند و فردی بود بسیار پاک و به عقیده من یکی از بهترین عناصر ما و ایران بود که کار خودش را هم خوب کرد منتهی بد موقعی آمد، دیر آمد.

 

 

چه عواملی باعث شد که اعلیحضرت، شریف امامی را بیاورند؟

 

من دیگر آن موقع آنجا نبودم نمی‌دانم ولی خب اشتباه بزرگی بود که شریف امامی آمد و او واقعا از همانجا کمر قتل ما را بست.

 

 

والاحضرت بفرمایید که اگر بعد از‌‌ همان جریان تبریز، شلوغی تبریز یعنی‌‌ همان اواسط حکومت آموزگار، اگر‌‌ همان موقع اعلیحضرت حکومت نظامی اعلام می‌کردند در سراسر ایران و یک نظامی را.

 

ولی نه اینکه، حکومت نظامی مثل آقای ازهاری، البته فورا جلوی اغتشاش گرفته می‌شد ولی همان‌طور که به شما گفتم آن وقت لازمه‌اش این بود که با خون و کشتار گرفته بشود، دیگر جلوی جمعیت سیصد هزار نفری را که نمی‌شد گل ریخت، باید جلویش را می‌گرفتند، همان‌طور که در پانزدهم بهمن کردند‌‌ همان دفعه اول که [آیت‌الله] خمینی چیز شد در آنجا چند نفر کشته شد ولی خوب غائله هم می‌خوابید و تمام می‌شد.

 

 

پانزده خرداد را می‌فرماییدبله، نظر والاحضرت نسبت به سازمان امنیت چه بود؟

 

سازمان امنیت یک مسئله خیلی طولانی است، سازمان امینت اصلا این‌طور که می‌گویند و می‌خواستند نشان بدهند نیست و نبود و متاسفانه سازمان امنیت هم کار خودش را نمی‌کرد بلکه کارهای کوچک می‌کرد. بیشتر کارش روی شناخت کمونیست‌ها و گرفتن کمونیست‌ها و گرفتن اشخاص تروریست و این‌ها بود و اصلا این حرف‌هایی که می‌زدند درباره سازمان امنیت اصلا دروغ بود و شکنجه که می‌گویند دروغ بود و بعد‌ها همه فهمیدیم. کاش سازمان امنیت هم یک کمی بیشتر خشونت داشت کاش که بهتر عمل می‌کرد یعنی که شدید‌تر عمل می‌کرد.

 

 

از آن اول که سازمان امنیت درست شد بعد از سقوط مصدق؟

 



دورنانیوز-سرویس تاریخی و فرهنگی:یکی از اشتباهات عجیب و حیرت آور مورخین مغرض و نژاد پرست پهلوی این است که آنها تفاوت مرزهای ی و مرزهای نژادی را توجه نکرده اند. ترکان قبچاق با ایران مرز ی داشتند نه مرز نژادی یا زبانی. وقتی تاریخ بیهقی می گوید خوارزم ثغر (مرز) بزرگ ترکان است معنایش این نیست که در خراسان یا گرگان یا مغان آذربایجان ترک زندگی نمی کند. بلکه معنایش مرز ی است. چون سلطان مسعود غزنوی و قراختاییان و سلجوقیان و غیره با ترکان آن سوی خوارزم هم زبان هستند ولی از لحاظ ی با هم جنگ می کنند.

مقدمه

دورنانیوز-متاسفانه پس از روی کار آمدن حکومت دست نشانده و کودتایی رضاخان، یک نگاه تنگ و غیرمنطقی نژادپرستانه و کینه توز بر سنت تاریخ نویسی ایران حاکم گشت و  تمام سعی این سنت کور تاریخی این بود که تاریخ و فرهنگ ترکان و اعراب و سایر ملتها را تحقیر، انکار، جعل و نابود سازند و یا حداقل فضای رشد و بالندگی را از آنها سلب کنند و هر آنچه که به ترکان مربوط بود، قدمت و ارزش آن را خفیف سازند و بالعکس، هر آنچه که به حکومت های ظالم و ستمگر هخامنشیان و ساسانیان مربوط بود، آن را بزرگ و باشکوه جلوه دهند.

در این مقاله تلاش می شود، تا بر اساس منابع موثق تاریخی، پوچ بودن نظریه های نژادپرستانه  انکار تاریخ دیرین ترکان خراسان و ماوراء النهر به صورت مستند نشان داده شود. متاسفانه نمی توان در یک مقاله کوچک تمام منابع و شواهد موثق را برای  بطلان  نظریه های پوچ و نژادپرستانه مورخین  دربار پهلوی  اینجا شاهد آورد. در این مقاله به مورخین دانشمندی چون نرشخی، طبری، بلاذری، خواجه رشیدالدین فضل الله، جوینی، اصطخری و غیره استناد شده است.

ترکان بخارا به روایت نرشخی (متولد ۲۸۶ قمری)

کتاب تاریخ بخارا” توسط نرشخی، مورخ اهل بخارا در سال ۳۳۲ قمری نوشته شده و به امیر سامانی  یعنی امیر حمید ابومحمد نوح بن نصر تقدیم شده است. در این کتاب نوشته که بخارا را که در ابتدا آبگیر و غیرقابل ست بود مردمان از ترکستان آمدند و بناها ساختند و بخارا شکل گرفت.

مصحح پان آریایی کتاب نرشخی در پانویس با جهالت محض نوشته که مورخ اهل بخارا در قرن سوم یعنی عصر سامانی در مورد تاریخ شهر خود یعنی بخارا اشتباه کرده و هیچ سندی بر حضور ترکان حتی در سده های نخستین هجری وجود ندارد!!!

در کتاب تاریخ بخارا از قول نویسنده کتاب خزاین العلوم یعنی ابوالحسن عبدالرحمن نیشابوری اولین شاه بخارا نامش قراچورین ملقب به یباغو از ترکستان است.

در تاریخ بخارا نوشته که پیش از اینکه بخارا بوجود اید روستایی وجود داشت به نام بیکند. و پادشاه ان ابروی بود.

کند به گفته تاریخ بلعمی واژه ترکی به معنای شهر و روستا است.

باستان شناسان گور افراسیاب را در خرابه های باستانی بیکند در ۵۵ کیلومتری بخارای کنونی  می دانند.

بیکند پیش از بوجود امدن بخارا ، پایتخت شاهان بخارا بود  و به پات کند معروف است.

پات در کتیبه اورخون نیز به صورت شاد پات نوشته شده است.

حمدالله مستوفی می گوید پس از محاصره بیکند توسط کیخسرو ، افراسیاب ترک از  بیکند گریخت

پروفسور مارکوارت اولین شاه روستای بیکند یعنی ابروی را از هفتالیان ترک نامیده است.

در جنگ بهرام با شاه ترکستان یعنی ساوه شاه که نام ساوه از اوست، نام بیکند اورده شده است.

در تاریخ بخارا نوشته که وقتی هنوز شهر بخارا به وجود نیامده بود، پس از روستای بیکند ، روستاهای اسک جگت و رامشن ساخته شد. از چین به رامشن عروس اوردند و جهیز ان عروس بتخانه بود.

در زمان حجاج بن یوسف بخارا به دست قتیبه بن مسلم گشوده شد. نرشخی مورخ اهل بخارا در قرن سوم می گوید در زمان فتح بخارا نام شاه بخارا طغشاده بود. واژه شاد یا شاه ریشه در زبان ترکی دارد. طغشاد ترک و کتیبه های مغولستان و غیره سند این گفته است.

نرشخی مورخ اهل بخارا می گوید پیش از  امیر اسماعیل سامانی شاهان بخارا از نوادگان و نبیرگان طغشاه بود. مثل سگان (سین با کسره) بن طغشاه، بنیات بن طغشاه و غیره

قدرخان جیرئیل بن عمر بن طغرل خان ملقب به کولارتگین ( در سال ۱۶۳ق.) شاه بخارا شد. در سال ۱۶۳ ق. کولارتگین ترک حکومت بخارا را به دست داشت. نرشخی می گوید در سال ۱۶۳ ق. امیر خراسان یعنی مسیب بن زهیر با سرهنگ ابن مقنع در بخارا با نام کولارتگین جنگ کرد. کولارتگین نامی ترکی است و دلالت بر بی پایه و اساس بودن انکار هویت ملت ترک بخارا یعنی زادگاه ابن سینا است.

نرشخی مورخ اهل بخارا یکی  از روستاهای بخارا را برکد (ب با فتح،  ک با فتح) می نامد. کد به ترکی یعنی کند، روستا.

چون این روستا را امیر اسماعیل سامانی خریده بود به برکد علوی معروف شد. معنای این گفته نرشخی این است که سامانیان به اسماعیلیه گرایش داشتند. خواجه نظام الملک در تنامه ان را به تفصیل اورده است

نرشخی مورخ اهل بخارا می گوید روستای رامشن (همان جایی که بتخانه داشت) قدیمی تر از بخارا است. رامشن را افراسیاب ترک ساخته است. افراسیاب   در این مناطق جز در رامشن جای دیگری اتراق نمی کرد. با تاریخ می توان منظور فردوسی از توران افراسیاب را خوب درک کرد. سرزمین توران افراسیاب بخارا و سمرقند است. سمرقند به گفته تاریخ بلعمی به چین معروف بود. خاقان چین یعنی شاه سمرقند.

نرشخی می گوید جنگ کیخسرو فرزند سیاوش با افراسیاب در همین رامشن بخارا بود. به عبارت روشن تر، رامشن محل جنگهای ایران و توران فردوسی است. یعنی بخارا سرزمین توران و افراسیاب است. نرشخی می گوید کیخسرو برای انتقام خون سیاوش به رامشن بخارا امد و انجا با افراسیاب ترک جنگید و حین دو سالی که در رامشن بود اتشکده ساخت. کیخسرو پس از دو سال افراسیاب را کشت و او را بر در شهر بخارا خاک کرد.

نرشخی می گوید شاپور ساسانی وقتی از پدر خویش خشم گرفت به بخارا امد و توسط بخارا خداه با او نیکو برخورد شد. شاپور برای شکار از بخارا خداه روستایی را به مقاطعه بگرفت تا انجا شکار کند. او انجا را به نام خود کرد و روستاها انجا ساخت و فرزندانش به ان سرزمین ها ادعا پیدا کردند.

فرزندان شاپور با طغشاده بخارا به منظور اشغال سرزمین ترکان جنگ می کردند. قتیبه پس از فتح بخارا سرزمین ترکان را از اشغالگران گرفت و به ترکان یعنی مالکان اصلی بخارا داد.

خدا را شکر که ترکان ماوراء النهر شهامت و غیرت به خرج دادند و از سرزمین ابا و اجدادی شان به خوبی دفاع کردند  وگرنه مثل یهودیان سرگردان و بی خانمان می گشتند.

نرشخی می گوید هر سال دو بار در بخارا بازاری بر پا می شود و در ان بازار بت می فروشند. در کتاب تاریخ بخارا از قول محمد بن جعفر نوشته که بخارا در قدیم بت پرست بوده است و این بازار از ان جهت مرسوم است. از روزگار باستان بت می فروختند و اکنون نیز این سنت ادامه دارد.

نرشخی می گوید سیاوش به خاطر قهر از پدرش از جیحون گذشت و وارد بخارا شد و در بخارا با دختر افراسیاب ازدواج کرد. افراسیاب به خاطر بدگویی ها سیاوش را کشت. از این نوشته نرشخی که پیش از شاهنامه فردوسی نوشته شده معلوم می شود که بخارا همان توران ترک است. همان جایی که سیاوش کشته شد.

نرشخی می گوید پدر طغشاه، بندون بخارا خداه است. همسر بندون ، خاتون است. بندون به گفته بلاذری ترک است. او در زمان ساسانیان شاه بخارا بود. همسر او خاتون در زمان حمله اعراب شاه بخارا بود. پس از خاتون، پسرش طغشاه امیر بخارا شد.

نرشخی می گوید ترکها از روزگار باستان به بخارا حمله می کردند. در سال ۱۶۶ قمری یزید بن غورک شاه سغد، فرزند غورک ترک گفت که در زمان باستان زنی پادشاه سغد بود و برای رهایی بخارا از حمله ترکان باره یا قلعه ساخته بود.

نتیجه ای که از این سند تاریخی حاصل می شود این است که سلجوقیان اولین و اخرین ترکانی نبودند که به سرزمین ترک بخارا وارد می شدند. پیش از اسلام ترکانی چون هپتالیان و کوشانیان و ختایان و ایغورها و …. به  بخارا امده بودند و به گفته نرشخی، مورخ اهل بخارا، ترکان شهر بخارا را ساخته اند و افراسیاب در بخارا حکومت می کرد.

پیش از اینکه بخارا به وجود اید روستایی وجود داشت به نام وردانه. نرشخی می گوید در بخارای  وزیری از ترکستان بود به نام وردان خداه . قتیبه عرب با او در بخارا بسیار جنگیده است. این نشان می دهد که وردانه باستان با ترکی و ترکان پیوند خورده است.

نرشخی می گوید در سال ۵۴ ق. عبیدالله زیاد از طرف معاویه به بخارا لشکر کشید. خاتون بانوی شجاع ترک شاه بخارا بود. خاتون به ترکان نامه نوشت و انها را به بخارا خواند و سپاهی عظیم از ترکان بسیج کرد و سخت با عبیدالله زیاد جنگید.

بلاذری و طبری و غیره هم چنین نوشته اند. عبیدالله پیش از کربلا در بخارا بوده. این ترکان از بخارا و ماوراء النهر به دستگاه اموی به اسارت برده شده اند و به گفته تاریخ طبری،  هانی توسط غلام ترک عبیدالله بن زیاد گردن زده شد.

نرشخی می گوید هشام بن عبدالملک (امویان)  امیر خراسان را به ماوراء النهر فرستاد. امیر خراسان چون به ماوراء النهر امد و با ترکان غزات کرد و فرغانه را بگشاد و ایشان را پراکنده کرد به سمرقند بازگشت.

از این نوشته مستند تاریخی دو نتیجه می توان گرفت:

اول اینکه تاریخ سازان پهلوی می خواهند القا کنند که سمرقند و فرغانه و بخارا جزو ماوراء النهر نیست. این گفته سفسطه ای بیش نیست و با تمام اسناد تاریخی در تضادی آشکار است.

دوم انکه در زمان امویان فرغانه و سمرقند ترک بودند.

نرشخی از امدن ابن مقنع به ماوراء النهر یعنی بخارا  و سغد و نخشب و کش نوشته است. همچنین ابن خلکان نوشته که ابن مقنع به سرزمین ترک رفته است. به عبارت روشن تر، بخارا و سغد با استناد به منابع موثق نرشخی و ابن خلکان و بلاذری و طبری و غیره ترک بود.

نرشخی می گوید در سال ۱۵۹ ق. ماهها اعراب با ترکان در سمرقند و کش و غیره جنگ کرده اند.

نرشخی می گوید معاذ بن مسلم در سال ۱۶۱ ق. به سغد رفت و انجا با انبوه ترکان سغد مواجه شد و به امیر هرات گفت : اینجا ترکان ما را خصمان نزدیک اند.

ترکان ماوراء النهر به روایت ابن الندیم و گردیزی

ابن الندیم در کتاب الفهرست می گوید پس از اینکه پیروان مانی (متولد ۲۱۶ میلادی) را در زمان شاپور هرجا که می یافتند، می کشتند، آنها مجبور شدند از رود بلخ بگذرند و وارد سرزمین خان در ماوراء النهر شوند. خان به گفته ابن الندیم در زبانشان لقب شاهان ترک است.

گردیزی می گوید بهرام بن هرمز  مانی را دستگیر کرد، پوست او را بیاهخت و کاه بیاگاند و بجندی شاپور بیاویخت و بیشتر از شیعه و تبع که او را اندران روزگار به ایران بودند بدست اوردند و دوازده هزار مرد مانوی راهب را بکشت.

گردیزی در توصیف سرزمین غزان از مکانی به نام مانیان یاد کرده. احتمالا با مانویت که به ترکستان امده بودند بی ارتباط نیست.

باستانشناسان کتابهای مانی را به ترکی ایغوری و پهلوی در تورفان چین  کشف کرده اند که توسط تجار سغد بدانجا برده شده است.

ابن الندیم در زمان ابومسلم خراسانی یعنی اوایل قرن دوم هجری از پیرو او یعنی اسحاق ترک” نام می برد که در ماوراء النهر بود.

این اسناد به روشنی ثابت می کند که ترکان قرنها پیش از سلجوقیان و پیش از اسلام در ماوراء النهر ست داشتند  و ادعای ترک شدن انها پس از سلجوقیان سفیهانه و در تضادی آشکار با منابع موثق تاریخی و عقل است.
بلاذری در فتوح البلدان می گوید نیزک طرخان از ترکان خراسان با یزدگرد جنگید و او را شکست داد. یک اسیابان بزدگرد را به طمع زیورالاتش کشت.

ترکان طبرستان و ماوراء النهر به روایت بلاذری

بلاذری ازنظرات مقاومت ۱۴ هزار ترک در گرگان در جنگ با سپاهیان معاویه (صدر اسلام) صفحات زیادی نوشته. ترکها به فرماندهی صول ترکی در طبرستان تا اخرین سرباز جنگیدند و همه شان کشته شدند. کتاب بلاذری ثابت می کند  ده ها هزار ترک در صدر اسلام در طبرستان زندگی می کردند.

بلاذری می نویسد ابوموسی اشعری عبدالله بن بدیل را برای جنگ با هیاطله که قومی ترک هستند در طبس خراسان فرستاد. این مدرک دیگری از زندگی ترکها در ایران صدر اسلام  است.

بلاذری در فتوح البلدان می نویسد، بلخ یا طخارستان  پر از ترک بود و با انها احنف بن قیس جنگ کرد.
بلاذری می نویسد احنف بن قیس در مرورود و مروشاهجان با ترکان انجا جنگید.

جالب است که داستان ویس و رامین داستانی اشکانی است و در مروشاهجان اتفاق افتاده است. این سندی دیگر بر ترک بودن اشکانیان است.



خانات تالش 

 خانات تالش، خاندانى حكومتگر در لنكران از 1160 تا 1339. قلمرو این خاندان به تدریج گسترش یافت و تمام مناطق تالشنشین، به استثناى ماسال و شاندرمن و تالشدولاب (امروزه شهرستانهاى ماسال و رضوانشهر)، را دربرگرفت (رجوع کنید به بُرادگاهى، ص 58ـ59؛ ادامه مقاله). مؤسس این حكومت جمالالدین میرزابیگ، مشهور به قراخان، از سادات لنكران بود كه نسبشان را به زیدبنعلىبن حسین مىرساندند. پدر میرزابیگ، عباسخان خلیفه، از سادات ضیابرى بود كه ظاهراً در عصر شاهعباس دوم صفوى به اُلوفِ لنكران مهاجرت كرده و طبق فرمان شاه، خلیفه صوفیان آن منطقه شده بود (رجوع کنید به برادگاهى، ص 56ـ57).

میرزابیگ شهرت قراخان را بهسبب تیره بودن چهرهاش، از نادرشاه گرفته بود. او بهسبب رشادت در جنگ داغستان (1154ـ1155)، مورد توجه نادرشاه قرار گرفت و تمام روستاهاى الوف تیول او شد. قراخان پس از قتل نادرشاه و در هنگامه جنگهاى مدعیان سلطنت ایران، بر قلمرو خود افزود و بخش بزرگى از سرزمین تالش* را تصرف كرد (همان، ص 58ـ59؛ اوبن، ص 116ـ117). پس از به قدرت رسیدن كریمخان زند در 1164، قراخان دستگیر و در شیراز زندانى شد. هفت سال بعد، وى به دستور كریمخان آزاد شد و به حكومت تالش رسید تا مانعى براى جاهطلبیهاى هدایت خانگیلانى باشد (رجوع کنید به لنكرانى، ص 44). قراخان در كشمكش با هدایتخان، چندى نیز همراه پسرانش، میرمصطفى و عسگربیگ، در رشت به حبس افتاد (رجوع کنید به همان، ص 51ـ54).

قراخان در 1201 درگذشت و فرزند بزرگش، میرمصطفىخان، حاكم تالش شد (برادگاهى، ص 59ـ60). به گفته باكیخانوف (ص 169)، میرمصطفىخان مدتى در زندان امیرفتحعلىخان قبهاى، بزرگترین امیر و حاكم محلى داغستان و آذربایجان، بود و با موافقت او به حكومت خانات تالش رسید. میرمصطفىخان مشهورترین حاكم این خاندان است. در دوره حكومت او، قلمرو خانات تالش گسترش یافت و تقریبآ تمام تالش از بالهارود تا دنیاچالِ اسالم را دربرمىگرفت. او هیچگاه مطیع آقامحمدخان قاجار نشد و حتى چند بار با قواى او به جنگ پرداخت (ساروى، ص 193ـ194، 266ـ267). میرمصطفىخان از همراهان مرتضى قلىخان قاجار*، برادر سركش آقامحمدخان، بود و او را در حمله به رشت در 1203 یارى كرد. مرتضى قلىخان پیش از آن هم، مدتى را در میان تالشیها گذرانده بود (رجوع کنید به غفارى كاشانى، ص 751، 754).

میرمصطفىخان در 1212 و پس از آگاهى از خبر قتل آقامحمدخان، همراه آقاعلى شَفْتى، حاكم موروثى شَفْت، به گیلان حمله برد و رشت را تصرف كرد. اقامت او در رشت دیرى نپایید و پیش از رسیدن سپاهیان فتحعلىشاه به گیلان، از رشت خارج شد و به تالش بازگشت (ساروى، ص 307ـ308؛ لنكرانى، ص 57ـ59).

در آغاز سلطنت الكساندر اول، میرمصطفىخان نمایندهاى به دربار روسیه فرستاد و اطاعت خود را از آن امپراتورى اعلام كرد و خواهان حمایتهاى آن شد. دولت روسیه كه آماده پذیرش چنین درخواستهایى بود، قوایى به تالش گسیل داشت و میرمصطفىخان نیز آنان را در قلعه كهنه آستارا و قریه گرمى اوجارود و شهر لنكران جاى داد (برادگاهى، ص60ـ62؛ باكیخانوف، ص 4). او در طول جنگهاى اول ایران و روسیه (12ـ1228)، گاه متحد دولت ایران و زمانى همدست ارتش روسیه بود و پس از شكستهاى پىدرپى ارتش ایران و پیشرویهاى ارتش روسیه در سرزمینهاى شمال رودخانه ارس، براى همیشه، به دولت روسیه پیوست و تا پایان عمر (1230) بر حكومت لنكران و متصرفات روسیه در تالش باقى ماند (سپهر، ج 1، ص 152ـ153، 172ـ173؛ نیز رجوع کنید به مفتون دنبلى، ص 2، 220، 226ـ227، 281،300ـ302؛ باكیخانوف، ص 4، 8، 196). دولت ایران نیز براى جلوگیرى از ادعاى دولت روسیه بر بخش باقىمانده سرزمین تالش، كه تعیین حدود آن طبق قرارداد گلستان به تحقیقات بعدى موكول شده بود (رجوع کنید به اسنادى از روابط ایران با منطقه قفقاز، ص 264؛ نیز رجوع کنید به عبداللّهیف، ص 107، 114ـ115)، آن منطقه را به ترتیبى كه از گذشته وجود داشت، به پنجخاننشین به نامهاى كُرگانرود، اسالم، تالشدولاب، شاندرمن و ماسال تقسیم كرد و آنجاها را خمسه طوالش نامید. كُرگانرود و اسالم در آغاز، ضمیمه حكومت آذربایجان شدند اما به درخواست حكام آن مناطق، همانند سه خاننشین دیگر، به ایالت گیلان پیوستند (رابینو، 1917، ص 58؛ ترجمه فارسى، ص 98ـ99، پانویس؛ بازن، ج 2، ص 613).

پس از مرگ میرمصطفىخان، میان اعضاى خانواده او بر سر حكومت اختلاف افتاد و ژنرال رتیشچوف، فرمانده كل ارتش روسیه در ماوراى قفقاز، براى جلوگیرى از اغتشاش و آشفتگى، میرحسنخان، پسر بزرگ و جانشین میرمصطفىخان، را به ایران تبعید كرد (برادگاهى، ص 63ـ64؛ مفتون دنبلى، ص320؛ عشقى، ص 204ـ205).

میرحسنخان در ایران مورد توجه عباسمیرزا نایبالسلطنه قرار گرفت و به حكومت ویلكیج، نمین و آستارا منصوب شد. میرحسنخان در این دوران، با حملات خود به متصرفات روسیه در تالش، سبب ناامنى و اغتشاش آن مناطق شده بود و دولت روسیه خواستار جلوگیرى دولت ایران از این اعمال شد. بهدستور شاه و نایبالسلطنه، نظامیان دولتى به همراه تفنگچیان بالاخان آقاِوْلَرى، حاكم كُرگانرود، و مصطفىخان، حاكم اسالم، به اتباع میرحسن در چلهوند حمله بردند و آنان را از نواحى مرزى دور كردند (رجوع کنید به لنكرانى، ص120ـ135). میرحسنخان در آغاز جنگهاى دوم ایران و روسیه (1241)، شهر لنكران را تصرف كرد و از سوى عباسمیرزا لقب اسبقالمجاهدین گرفت و به حكومت تمام تالش منصوب شد (سپهر، ج 1، ص450؛ برادگاهى؛ ص 34). او پس از انعقاد عهدنامه تركمانچاى* (1243)، به امید تصاحب دوباره حكومت لنكران، به ژنرال پاسكویچ* پیوست اما به درخواست نایبالسلطنه او را به ایران بازگردانیدند. با انتشار خبر قتل گریبایدوف (1244) و شایعه آمادگى عباسمیرزا براى جنگ با روسیه، میرحسنخان دوباره قوایى گرد آورد و لنكران را تصرف كرد. با اخطار ژنرال پاسكویچ و نامه تهدیدآمیز او به عباسمیرزا، نظامیان ایران و روسیه، مشتركآ به جنگ میرحسنخان رفتند و لنكران را از تصرف او خارج كردند. میرحسنخان نیز به انزلى گریخت و از آنجا به مازندران و سپس به تهران رفت. پاسكویچ در 1245 خواهان استرداد میرحسنخان و اعزام او به تفلیس شد اما پیش از اینكه خواسته او صورت گیرد، میرحسنخان بر اثر بیمارى استسقاء درگذشت (سپهر، همانجا؛ اسناد و مكاتبات تاریخى ایران : قاجاریه، ج 2، ص 121؛ نیز رجوع کنید به برادگاهى، ص 64).

با مرگ میرحسنخان، حكومت ویلكیج و نمین و آستارا و اوجارود به میركاظمخان، پسر او و داماد نایبالسلطنه، رسید (اوبن، ص 116ـ117). در فاصله سالهاى 1245 تا 1339 به ترتیب میرسلطاناحمدخان، میرلطفعلىخان، میرزا زینالعابدینخان، اسداللّهخان صارمالسلطنه، بار دیگر میرلطفعلىخان، میرسلیمانخان صارمالسلطنه، میرلطفعلىخان براى سومین مرتبه، و سپس میرصادقخان صارمالسلطنه به حكومت رسیدند (غفارى، ص 31ـ34؛ میرزاابراهیم، ص 2؛ رجوع کنید به ادامه مقاله).

میرصادقخان صارمالسلطنه، سردار ناصر، از دوران مظفرالدینشاه تا احمدشاه حكومت داشت و از معتمدان ایالت اردبیل بهشمار مىآمد. عینالدوله در جریان محاصره تبریز در 1326، او را به همراه مؤتمنالرعایا اردبیلى براى گفتگو به نزد مشروطهخواهان فرستاد (رجوع کنید به كتاب نارنجى، ج 1، ص 263). دولت عثمانى در سالهاى بعد كوشید تا میرصادقخان را به مخالفت و جنگ با روسیه ترغیب كند (رجوع کنید به صادق، مجموعه 3، ص40ـ41). میرصادق صارمالسلطنه تحت تأثیر نشریاتى همچون ملانصرالدین و حبلالمتین، و آشنایى با افكار جدید دست به اصلاحاتى در قلمرو خود زد (اوبن، ص 117). او نخستین مدرسه به سبك جدید را در نمین احداث كرد و نخستین مدرسه دخترانه نمین نیز از ساختههاى همسر اوست (صفرى، ج 3، ص220ـ221). میرصادقخان صارمالسلطنه احتمالا در سال 1339، ضمن برخورد با گروهى از مردم آستارا، به قتل رسید (رجوع کنید به ناصر دفترروائى، ص 139).


منابع:
(1) اسناد و مكاتبات تاریخى ایران: قاجاریه، چاپ محمدرضا نصیرى، تهران: كیهان، 1366ـ1368ش؛
(2) اسنادى از روابط ایران با منطقه قفقاز، تهران: وزارت امورخارجه، دفتر مطالعات ى و بینالمللى، 1372ش؛
(3) مارسل بازن، طالش: منطقهاى قومى در شمال ایران، ترجمه مظفر امین فرشچیان، مشهد 1367ش؛
(4) عباسقلىآقا باكیخانوف، گلستان ارم، چاپ عبدالكریم علیزاده و دیگران، باكو 1970؛
(5) سعیدعلى بُرادگاهى، جواهرنامه لنكران»، در چهار رساله در زمینه تاریخ و جغرافیاى تالش، چاپ على عبدلى، رشت: گیلكان، 1378ش؛
(6) یاسنتلویى رابینو، ولایات دارالمرز ایران: گیلان، ترجمه جعفر خمامىزاده، رشت 1366ش؛
(7) محمدفتحاللّهبن محمدتقى ساروى، تاریخ محمدى (احسنالتواریخ)، چاپ غلامرضا طباطبائىمجد، تهران 1371ش؛
(8) محمدتقىبن محمدعلى سپهر، ناسخالتواریخ: تاریخ قاجاریه، چاپ جمشید كیانفر، تهران 1377ش؛
(9) صادق صادق، خاطرات و اسناد مستشارالدوله صادق، چاپ ایرج افشار، تهران 1361ـ1374ش؛
(10) بابا صفرى، اردبیل در گذرگاه تاریخ، اردبیل 1370ـ1371ش؛
(11) فتحاللّه عبداللّهیف، گوشهاى از مناسبات روسیه و ایران و ت انگلستان در ایران در آغاز قرن نوزدهم، ترجمه غلامحسین متین، تهران (1356ش)؛
(12) خانك عشقى، ت نظامى روسیه در ایران : 15ـ 1790، (تهران) 1353ش؛
(13) محمدعلى غفارى، خاطرات و اسناد محمدعلى غفارى (تاریخ غفارى: (ج 3))، همراه با اسناد دیوان عدالت عظمى و كتابچه تعدیات حشمتالدوله، بهكوشش عباس زارعى مهرورز، تهران 1380ش؛
(14) ابوالحسن غفارى كاشانى، گلشن مراد، چاپ غلامرضا طباطبائىمجد، تهران 1369ش؛
(15) كتاب نارنجى : گزارشهاى ى وزارت امورخارجه روسیه تزارى درباره انقلاب مشروطه ایران، ج 1، ترجمه حسین قاسمیان، بهكوشش و ویراستارى احمد بشیرى، تهران: نشر نور، 1367ش؛
(16) احمدبن خداوردى لنكرانى، اخبارنامه: تاریخ خانات تالش در زمان جنگهاى روسیه علیه ایران، چاپ على عبدلى، تهران 1380ش؛
(17) عبدالرزاقبن نجفقلى مفتون دنبلى، مآثر سلطانیه: تاریخ جنگهاى ایران و روس، تبریز 1206ش، چاپ افست تهران 1351ش؛
() میرزاابراهیم، سفرنامه استرآباد و مازندران و گیلان .، چاپ مسعود گارى، تهران 1355ش؛
(19) ابراهیم ناصر دفترروائى، خاطرات و اسناد ناصر دفتر روائى: انقلاب مشروطیت نهضت جنگل، دوره ناامنى خلخال، بهكوشش ایرج افشار و بهزاد رزاقى، تهران 1363ش ؛


(20) Eugene Aubin, La Perse d'aujourd'hui: Iran Mesopotamie, Paris 1908;
(21) Hyacinth Louis Rabino, Les provinces caspiennes de la Perse: Le Gulan, Paris 1917.

/ على پورصفر قصابى نژاد /

نام کتاب : دانشنامه جهان اسلام 



آقای

چرا بین روش نماز خواندن شیعه و سنی اختلاف هست و چرا سنی ها دست روی سینه می ذارن و شیعه ها کنار پا؟ کدوم درسته؟ دروان پیامبر کدومش بوده و چرا عوض شده؟

لطفا بدون جهت گیری توضیح بدین. من قصد ندارم با طرح این سوال مشکلی به وجود بیارم. صرفا سوالی هست که توی ذهنم درگیرش هستم.

http://Dinon.ir/CSS/BK.png

آقای علی سلطانی

17:32 + 1394.05.05

0

ما فقط توی روش خواندن نماز اختلاف نداریم توی ده مورد اختلاف داریم سنی ها هم دست روی سینه نمیذارن دست بسته نماز میخوننپیامبر 23 سال دوران رسالتش و بعد از اون 12 امام همه هرکسی که ایشان رو دیده و نقل کرده گفتن پیامبر و امامانمان همه دست باز نماز خواندن و حدیث های زیادی هم داریم و سنی ها هم این رو میدونن که این یک بدعت بود توسط عمر وارد شدمن کار به اثبات های طولانی و منطقیش ندارم یه سوال ایا پیامبر علمش از خودش بود؟؟؟؟مسلما نه خداوند توسط جبریل بر ایشان دستورات رسالت رو میداد ایا خدا که توسط پیامبر این دستورات رو فرستاد اگاه تره یا یک از شخص معمولی(منظورم از معمولی مقام امامت و پیامبری نداشتنه).علت عوض شدنشم نمیدونم خوب یادم نیست که عمر میره کدوم کشوره میبینه توی دربار فلان شاه کسایی که وارد میشن به عنوان احترام این کار رو میکنن و اینم میگه از ای به بعد ماهم اینطور در مقابل خدا وایسیم به عنوان احترام.البته همشان هم دست بسته نماز نمیخوننعلمای شیعه و مراجع هم گفتن که گذاشتن دست ها رو هم از عمد باعث باطل شدن نماز میشود

http://Dinon.ir/CSS/BK.png

آقای محمدرضا عنایتی

13:13 + 1394.05.09

0

یعنی با جواب شما میشه نتیجه گرفت که پیامبر به صورتی که شیعه ها نماز می خونن، نماز می خونده؟

منبع شما چی هست؟

http://Dinon.ir/PRF/14385107064751.jpg

آقای مجتبی محیطی

15:02 + 1394.05.11

1

در ابتدا گفتنی است بنا بر شواهد تاریخی حتمی كه در ادامه مطالب به آن اشاره می شود، دست بسته نماز خواندن براساس سنت پیامبر(ص) نبوده و از زمان خلیفه دوم شروع شده است. و اما درباره روش عبادت، باید دانست شخصیتی مانند پیامبر(ص) بهتر از دیگران می دانسته كه چه روشی مناسب تر است. علاوه بر اینكه در این گونه موارد مهم حتی خود پیامبر(ص) به تعلیم الهی و از طریق جبرئیل امین روش وضو و نماز را فرا می گرفته است و در حقیقت برای عبادت واقعی باید از جهت شكل و محتوا تابع بود.

در متون اهل سنت آمده است : ابو حمید ساعدی صحابی بزرگ برای گروهی از صحابه كه در میان آنان ابو هریره دوسی , سهل ساعدی ابو السید ساعدی , ابو قتاده , حارث بن ربعی و محمد بن مسلمه نیز حضور داشتند كیفیت انجام نماز را از رسول خدا (ص) حكایت كرد و نیز از مستحبات ریز و درشت آن نام برد ولی از چنین عملی دست روی دست نهادن در نماز سخن به میان نیاورده». (سنن بیهقی , ج 2 - سنن ابوداود, ج 1, باب افتتاح الصلاه , ح 70 و 736 - سنن ترمذی , ج 2, ص 98, باب صفت الصلاه )

اگر شیوه پیامبر اكرم (ص ) ولو احیانا چنین بود او یادآور می شد و یا حاضران تذكر می دادند. مشابه حدیث ابوحمید ساعدی از زبان امام صادق (ع) به وسیله حماد بن عیسی نیز در كتاب های شیعه نقل شده است. (وسائل الشیعه , ج 5, ابواب افعال الصلاه , باب 1, ح 1 و 2, چاپ آل البیت)

بیهقی از محدثان برجسته اهل سنت در سنن خود میگوید: از حدیث سهل بن سعد استفاده می شود كه دست بسته نماز خواندن بعد از پیامبر به وجود آمده است , چون حدیث می گوید: كان الناس یؤمرون; یعنی به مردم دستور می دادند. در حالی كه اگر این كار از پیامبر بود, آن را به پیامبر نسبت می داد, (سنن بیهقی , ج 2, ص 28)

در فقه امامیه (مذهب جعفری ) نمازگزاردن به صورت دست بسته بدعت و حرام است . امیرمؤمنان علی (ع ) می فرماید:

لایجمع المسلم یدیه فی الصلاه و هو قائم بین یدی الله یشبه باهل الكفر من المجوس ; نمازگزار دست های خودرا در حالی كه در برابر خدا ایستاده است روی هم قرار ندهد كه با این عمل شیوه مجوسیان كافر را حكایت می كند». (وسائل الشیعه , ج 4, باب 15 از ابواب قواطع نماز حدیث 7 - منشور عقاید امامیه , جعفر سبحانی , انتشارات مؤسسه تعلیماتی و تحقیقاتی امام صادق , ص 279 و 280)

دست بسته نماز خواندن از زمان خلیفه دوم عمر بن خطاب به دستور ایشان بدعت شده است .

گفتنی است كه همه فرقه های اهل سنت دست بسته نماز نمی خوانند; همانند مالكی ها و این از اموری است كه از زمان خلیفه دوم مرسوم شده و ما آن را بدعت و حرام می دانیم . مسلما رسول خدا(ص ) و امیرالمومنین با دست باز نماز می خواندند و باید توجه داشت آنهایی هم كه با دست بسته نماز می خوانند آن را مستحب می دانند. در این مورد به كتاب بحثهایی از فقه تطبیقی» آقایان پیشوایی و گودرزی مراجعه فرمائید. چاپ : توسط حوزه نمایندگی ولی فقیه در حج .

پیامبر اسلام , دست بسته نماز نمی خواندند و اگر دست بسته نماز می خواندند و سنت همیشگی پیامبر آن گونه بود, در این صورت , همه آن طور می خواندند و كسی در آن اختلاف نمی كرد. از خصوصیات شیعه پای بندی به سنت پیامبر است .

اگر پیامبر اسلام دست بسته می خواندند:

اولا, شیعیان قطعا دست بسته می خواندند. در حالی كه هیچ كدام از امامان معصوم شیعه نگفته اند كه پیامبر دست بسته نماز می خوانده است , (مستند العروه , آیت الله شیخ مرتضی بروجردی , ج 4, ص 445)

ثانیا, اگر عمل پیامبر می بود, اهل سنت نیز دست بسته خواندن را واجب می دانستند در حالی كه هیچ كدام از چهار فرقه فقهی اهل سنت این عمل را واجب نمی دانند حتی مالكی ها آن را مستحب هم نمی دانند, (الفقه علی المذاهب الخمسه , مغنیه , ص 109)

آنان كه اولین بار دست بسته نماز خواندن را رسم كردند چنین فكر كردند كه چنین حالتی به خود گرفتن , یك نوع احترام و تواضع در برابر خداوند است و برای همین , دستور دادند كه از آن به بعد در نمازها دست بسته باشند. دست روی دست گذاشتن و هر دو دست را روی شكم گذاشتن , در اصطلاح فقهی تكفیر و تكتیف نامیده می شود. در این كه از چه زمانی دست بسته نماز خواندن سنت شد اختلاف نظر هست . برخی معتقد هستند كه در زمان خلیفه اول ابوبكر چنین رسمی رواج یافت و بعضی ها معتقدند كه در زمان خلیفه دوم عمربن خطاب, این سنت رواج یافت . بنابراین , اهل سنت نیز این عمل را عمل پیامبر نمی دانند, بلكه عمل صحابه پیامبر بعد از رحلت نبی اكرم (ص ) می دانند و داستان آن را چنین آورده اند كه وقتی كه اسیران ایرانی را نزد عمر بن خطاب آوردند, عمر بن خطاب آنها را دست بسته دید و پرسید: چرا چنین كرده اید؟ گفتند: رسم ما ایرانیان این است كه در برابر پادشاهانمان چنین می ایستیم . عمر بن خطاب از این حالت خوشش آمد و دستور داد از این پس در نماز چنین بایستند و مردم هم مطابق دستور عمل كردند و به این ترتیب , تكفیر, سنت شد, (مستند العروه , ج 4, ص 445 - جواهر, ج 11, ص 19)

شیعیان براساس روایاتی كه از امامان معصوم رسیده , به تكتف معتقد نیستند و به جای آن , دست ها را روی ران ها می گذارند و پایین می اندازند. برخی از روایات چنین است :

الف ) به امام صادق (ع ) یا امام باقر(ع ) گفته شد: كسی دست خود را روی دست دیگر می گذارد و نماز می خواند, حكم این چیست؟ جواب داد: این, تكفیر است و انجام نشود.

ب ) علی (ع ) فرمود: مسلمان با گذاشتن دست خود روی دست دیگر, خود را به مجوس تشبیه نمی كند.

ج ) امام باقر(ع ) فرمود: در نماز تكفیر نكن كه این كار مجوس است.

د ) در روایتی آمده است كه تكفیر, كار شایسته ای نیست, (وسایل الشیعه , ج 4, ص 1264, ابواب قواطع الصلوه , باب 15)

ه ) امام باقر(ع ) فرمود: وقتی به نماز برمی خیزی , دست هایت را رها كن , آنها را روی ران هایت بگذار و انگشتانت را باز نكن.

و ) از امام صادق (ع ) نقل شده كه آن حضرت فرمود: در نماز دست ها را روی ران ها بگذارید و آن ها را رها كنید و انگشتان دست را به هم بچسبانید. (وسائل الشیعه , ج 4, ص 710, باب 17 از ابواب قیام و ص 674, باب 1, افعال الصلوه , ح 1)

درباره بطلان نماز با دست بسته كه به اصطلاح تكتیف و تكفیر گفته مى‏شود در منابع ذیل آمده است:

1- الاعتصام بالكتاب و السنة، ص 70 - 61 جعفر سبحانى

2- جواهر الكلام، ج 11، ص 25 - 15 شیخ محمد حسن نجفى

3- وسائل‏الشیعه، ج 4، باب 15 از باب قواطع الصلوة، ح 1 و 2 و 3 و 4 و 7 علامه حلى

4- بحارالانوار، ج 10، ص 277 علامه مجلسى

5- مستدرك الوسائل، ج 2، باب 14 از ابواب قواطع الصلوة، ح 2 نورى

بنابراین، در باره نماز با دست باز یا بسته مى‏توان به طور خلاصه به نكات ذیل اشاره نمود:

الف) نماز با حالت دست بسته امرى است كه بعد از زمان پیامبر(ص) پدید آمده، مردم در زمان خلیفه دوم به این حالت از طرف آنها مأمور شدند، (الاعتصام بالكتاب والسنة، ص 70، جعفر سبحانى)

ب ) معروف است كه عمر هنگامى كه اسیران فارس (مجوسان) را به خدمت او آوردند وى آنها را با دست بسته مشاهده كرد، از علت امر جویا شد، اسیران گفتند این حالت رسم ماست در هنگام تعظیم بر ملوك. گویند عمر از حالت اینها خوشش آمد و دستور داد كه مسلمانان هم در موقع نماز چنین حالتى را اتخاذ كنند. (مستند العروة‏الوثقى، محاضرات آیت‏اللّه‏خوئى، ج 4، ص 445)

ج ) تمام فرقه‏هاى مسلمانان اتفاق دارند كه بستن دست در هنگام نماز واجب نیست اما آیا مستحب است یا مكروه یا مبطل اختلاف كرده‏اند. حنفى، شافعى و حنبلى به استحباب قائل هستند. (فقه على المذاهب الخمسه، ص 110، محمد جوادمغنیه)

اما مالكى می گوید بستن دست اشكالى ندارد ولكن آزاد گذاشتن دست‏ها استحباب دارد. (صحیح مسلم، ج 1، ص 382)

اما شیعه مشهور بین آنها این است كه بستن دست حرام و باطل كننده است. (جواهرالكلام، ج 11، ص 15، نجفى)

خلاصه دست بستن در كتب هیچ یك از سنى‏ها حكم به وجوب آن داده نشده است گرچه در زمان حاضر در میان آنها حالت وجوب پیدا كرده است و نشانه شناخت سنى از غیر سنى شده است.

در پایان به این نكته توجه كنیم كه ما شیعیان اسلام خود را از طریق علی علیه السلام، فاطمه زهرا، امام حسن، امام حسین و امامان معصوم دیگر سلام الله علیم به دست می آوریم. آن اسلامی كه از طریق ابوهریره و امثال او به دست ما برسد، آن را اسلام حقیقی و واقعی نمی دانیم. بر این اساس، در این نوع مسائل اختلافی، باید به ریشه این مساله توجه كنیم و بحث در این اختلافات چاره ساز مشكلات نیست. مساله اصلی این است كه آیا پس از پیامبر، دین خود را به چه كسی بسپاریم؟ و پس از آن حضرت، چه كسی جانشین او در امر دین اسلام است.

http://Dinon.ir/CSS/BK.png

آقای محمدرضا عنایتی

19:51 + 1394.05.11

0

آقای محیطی خیلی خوشحال شدم اینجا هم عضو شدید.

توی سایت دنیس، زیاد جایی برای پرسش و پاسخ نیست ولی اینجا خیلی خوبه.

مطالبی که نوشتید توجیه کننده بود. اما به نظر شما این زیاده روی نیست که بگیم کسی که با دست روی سینه نماز می خونه، داره عمل حرام و تکفیری انجام میده؟

تکفیری یعنی کسی که برای خدا شریک قائله و کفر ورزیده. اما کسی که اینجا دست روی سینه میزاره این نیت رو نداره. پس به نظر من نیاید بگیم که داره کفر می کنه.

شاید احادیثی که روایت شده ریشه تاریخی نداشته باشن یا بر اساس مستندات دقیقی روایت نشده باشن؟

من شیعه هستم ولی واقعا می خوام که بدون جهت گیری خاصی به پاسخ این سوالم برسم.

http://Dinon.ir/PRF/14385107064751.jpg

آقای مجتبی محیطی

17:11 + 1394.05.17

1

سلام

داخل کردن چیزی که در دین نیست به دین وارد کردن کفر والحاد است وهمه مشکلات جامعه اسلامی از همیجا سرچشمه گرفت که برخی به نام دین چیزهایی را وارد دین کردند وامت اسلام را به این وضع که می بینید کشاندند بنابراین چنین کاری کفر والحاد است.

اما کسانی که مستضعف فکری هستند مثل اهل سنتی که از روی ندانستن مسئله چنین کاری می کنند کافر نیستند زیرا واقعا نمی دانند.



کتاب گیلان از آغاز تا پایان حکومت های خان سالار محلی، جلد اول از کتابی است که ناصر عظیمی در دست انتشار دارد. این کتاب تاریخ گیلان را برای نخستین بار از دوره ی سنگ تا  ضمیمه شدن گیلان به حکومت مرکزی در سال 1001 هجری قمری بررسی می کند. برای معرفی کتاب به نظر می رسد بهتر از هر نوشته ای پیش گفتار باشد.

پدید آورنده: ناصر عظیمی

نشر ایلیا ، رشت،  اسفند 1394، 530 ص.

پیش‌گفتار

کتابی که پیشِ روی خواننده‌ی فرهیخته قرار گرفته، کتابی است که کوشش دارد تاریخِ سکو نت و فعّالیت انسان در محدوده‌‌‌ای که امروز گیلان» نامیده می‌شود را از پیش از تاریخ تا سال 1001  ه. ق ، یعنی زمانی که گیلان برای نخستین‌بار در زمان شاه‌عباس اول جزئی از حکومت مرکزی ایران شد، بررسی کند. بنابراین کتاب حاضر به نوعی، تاریخِ دورانِ جدایی‌گزینی گیلان از حکومت مرکزی در ایران نیز محسوب می‌شود. دورانی که ساکنان این سرزمین در حکومت های محلی خان سالار متعدد، زندگی اقتصادی، اجتماعی و یِ خود را به استقلال سامان داده بودند.

 در این کتاب روندی پی‌گرفته شده تا خواننده بتواند به دور از داستان‌گویی‌های معمول در عرصه‌ی تاریخ‌نویسی، مسیر و منظره‌ی تاریخی گیلان را بر پایه ی تزهای زیر از عصر سنگ تا سال 1001 هجری به تماشا بنشیند:

1 . جلگه ی گیلان(نواحی حدود کمتر از 100متری از سطح دریاهای آزاد)که بستر اصلی ست و فعالیت انسان ها محسوب شده و می شود،در حدود 8000 سال پیش(آغاز دوره ی نئولتیک یا نوسنگی) در اثر آخرین عقب نشینی دریای خزر به تدریج از آب خارج و هر بخشی از آن که از آب بیرون آمد، بلافاصله با جنگل های انبوه بارانی موسوم به هیرکانی پوشیده شد.

2 . گیلان در محدوده ی جنگل های انبوه بارانی خود ( هم در جلگه و هم در کوهستان جنگلی) از نظر میزان بارندگی نه فقط در فلات ایران بلکه در تمام محدوده ی خاورمیانه و شمال آفریقا از مراکش تا مرزهای غربیِ امروزیِ چین و هند پر باران ترین پهنه ی جغرافیایی محسوب می شود و از این منظر در تاریخ خود ویژگی منحصر به فردی برای ست وفعالیت  ایجاد کرده بود.

3 . جنگل های جلگه ای انبوه در گیلان همراه با شرایط ویژه ی گسترش وسیع زمین های باتلاقی و فقدان زهکشی زمین از آب های سطحی، استقرارهای انسانی عصر نئولتیک در جلگه را با دشواریهای بسیار مواجه کرد و در نتیجه استقرارهای انسانی نه فقط در دوره ی نئولتیک بلکه تا سالهای طولانی بعد حتا تا اواخر دوره ی آهن نیز در محدوده ی جلگه ی گیلان ناممکن بود.

4 . پیش از پیدایش جلگه ی گیلان، نواحی کوهستانیِ جنوبِ جنگلهای انبوه بارانی یعنی دشت ها و دره هایی که در نواحی مرتعی و حاشیه ی جنگل های بین دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود واقع شده بود ، بستر منحصر به فرد استقرار گروه های انسانیِ کم شمار عصر سنگ محسوب می شدند.

5 . به طور کلی محدوده ای که امروز گیلان نامیده می شود به دلیل محصور بودن از شمال توسط دریای متلاطم خزر، در جنوب با ارتفاعات هلالی و دولایه ی البرز - قافلانکوه به همراه شرایط دشوار زیستی به ویژه در نواحی جلگه ای آن یکی از منزوی ترین پهنه های جغرافیایی در فلات ایران در آغاز تاریخ محسوب می شد و در نتیجه از جریان های تمدن حَضَری پیرامون و تاثیرات آن برای سالها دور ماند.

6 . جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ای که داشته، خود خالق تمدن های حضری اولیه نبوده و در نتیجه با پیدایش تمدن های پیشین در پیرامون آن نظیر گوبوستان در شمال غربی گیلان( در ساحل جنوبی باکو)، قفقاز وآذربایجان در شمال غربی و غرب، زنجان و قزوین در جنوب ، دشت گرگان و کلاردشت در شرق متاثر بوده و به دلیل شرایط ویژه ی طبیعی و جغرافیایی خود برای تاثیر پذیری از این تمدن ها زمانی بس دراز ، فصل طولانی تدارک را برای پذیرش زیست گاه های انسانی  پشت سر گذاشته است.

7. در آغاز عصر ف یعنی در دوره ی مس و برنز،جلگه ی گیلان به دلیل شرایط ویژه ی جغرافیایی هنوز فاقد ست وفعالیت بود و ست در نواحی کوهستانی خارج از جنگل نیز بسیار کم شمار و احتمالاً هنوز تنها از پهنه ی قابل استقرار این دوره یعنی از دره ی رودخانه ی سفیدرود تا دره ی رودخانه ی پلرود نمی کرد اما به ناگهان در دوره ی آهن به ویژه از آغاز هزاره ی نخست پیش از میلاد دوبخش از گیلان یعنی ناحیه ی مارلیک – دیلمان(در دو حوزه ی آبخیزِ  همجوار یعنی حوزه ی سفیدرود و پلرود) و ناحیه ی تالش به سرعت با استقرارهای آهن روبرو شد که محصول پیدایش شرایط ژئوپولتیکی معینی در تحولات تاریخی پیرامون آن به ویژه در غرب و شمال غربی محدوده ی ایران امروزی بود.

8 . استقرارهای ناگهانی دوره ی آهن در خارج از پوشش های جنگلیِ جلگه ای و کوهستانی گیلان بدون پیشینه ی تمدنی مشخص و برجسته ی دوره ی مس و برنز در ناحیه ی مارلیک – دیلمان و تالش به ویژه از هزاره ی نخست پیش از میلاد نشان از تحول در ژئوپولیتک منطقه در غرب و شمال غربی ایران جایی که در معرض شدید غارتگری های آشوریان به ویژه در سرشاخه های دره ی قزل اوزن در جنوب دریاچه ی ارومیه قرار داشت و غارتگری های سالانه و مداوم و طولانی با خشونت عریان و کم نظیر در آن سبب ساز تاراندن ناگزیر ساکنان این ناحیه در امتداد دره ی قزل اوزن به نواحی دوگانه ی تمدنی دوره ی آهن گیلان با موقعیت ویژه ی استراتژیک و ایمنی خاص و در نتیجه ضمن آن که عامل اصلی پیوند با اورارتوئییان یعنی دشمن اصلی و قدرتمند آشوریان شد، به پیدایش تمدن های مارلیک – دیلمان و تالش نیز انجامید.

9. سقوط آشوریان در سال 614 پیش از میلاد به دست مادها، شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی مولد و شکوفایی تمدن دوره ی آهن در گیلان را برای همیشه از میان برداشت و در نتیجه افول تمدن آهن گیلان در پهنه های خارج از  جنگل  جلگه ای و کوهستانی با تشکیل دولت ماد و با ناپدید شدن شرایط ژئوپولتیکی فوق آغاز و اگر چه با فراز و فرودهایی همچنان در همان حوزه های جغرافیایی پیشین در دوره ی باستان نیز تداوم یافت لیکن دیگر  چون گذشته فروغی نداشت.

10. تمدن دوره ی آهن گیلان در بین دره ی سفید رود تا دره ی پلرود و تا حدودی ناحیه ی تمدنی تالش علاوه بر شرایط ویژه ی ژئوپولتیکی بوجود آمده از هزاره ی اول پیش از میلاد تا سقوط دولت آشور ، محصول شرایط طبیعی ویژه ای است که این پهنه در تمام البرز از آن بهره مند بوده و آن برخورداری از دشت ها و دره های نسبتاً پهن با ارتفاع نسبتاً کم از سطح دریاهای آزاد در ارتفاعات خارج از جنگل که شرایط و زمینه های مناسب جاگیری و استقرارهای انسان را به لحاظ اقلیمی و دیگر شرایط طبیعی در این دوره فراهم می کرد و از این رو تنها در این محیط طبیعی و جغرافیایی بود که  همراه با برخورداری از  تنوع منابع غذایی گیاهی، آبزی و شکار فراوان برای تغذیه و موقعیت های جغرافیایی متنوعِ فصلیِ گرم و سرد در فواصل نزدیک برای پرورش دام داری شبانی، تنها محیط های نشو و نمایِ زیست گاه های انسانی و تمدن های این دوره محسوب می شد.

11 . جلگه ی گیلان در دوره ی آهن نیز هنوز به جز در نواحی پایکوهی که احتمالاً قشلاق دام پروران کوهستانی بوده و آثار آن ها تا ارتفاعات کمتر از حدود 100 متر نیز ممکن است یافت شود، فاقد ست و یکجانشینی بود.

12 . ست و فعالیت انسانی در نواحی خارج از جنگلِ گیلان با پیشینه های تمدنی پر رونق در دوره ی آهن در زمان هخامنشیان، سلوکیان و حتا اشکانیان هنوز به طرز عجیبی کم شمار، کم فعال و کم رونق بود و هیچگاه به دوره ی پیشین خود بازنگشت و نواحی جلگه ای گیلان نیز بر طبق دست کم فقدان شواهدی بارز تقریبا هیچ تحول نوین تاریخ ساز قابل ذکری در این دوره ها روبرو نبوده و در نتیجه فقدان جمعیت سازمان یافته در جلگه و فقدان تولید مازاد ، نظر حاکمان مرکزی فلات ایران را به خود برای اشغال آن چندان جلب نکرد.

13. نواحی مارلیک - دیلمان به ویژه در یکصد سال پایانی دوره ی ساسانیان با ظهور نظامی گری های اشرافیتِ این منطقه که در سپاه ساسانیان به صورت نوعی شوالیه گری،قدرتی بی رقیب تا دره ی چالوس به هم زده بود، همراه با موقعیت ویژه ی طبیعی و کوهستانی و جنگلی این ناحیه ، هویت مستقلی کسب کرد و هر چه در پنجاه سال پایانی حکومت ساسانیان؛ قدرت این سلسله رو به افول رفت، قدرت دیلمیان با ساخت قبیله ای و نظامی گری بیشتر رخ نمود و در تقابل با دولت مرکزی جایگاه شورشیان و مخالفان دولت مرکزی نیز قرار گرفت و در نتیجه آوازه ی ظهور دیلمیان نیز از این زمان به تاریخ راه یافت.

14.  ناحیه ی دیلمان در اواخر ساسانیان و با شروع زوال تدریجی آن حکومت ، محدوده ی مشخصی از دره ی سفیدرود و جنوب آن طارم تا دره ی رودخانه ی چالوس و دره ی رودخانه ی شاهرود به مرکزیت قلعه هایی در الموت و رودبار شهرستان(رازمیان کنونی در شمال قزوین)و اشکورات تحت حاکمیت خاندان های اشرافیِ نظامیِ تعلیم یافته در سپاه ساسانیان در آمد و هویت مستقل و بی همتای خود را برای بیش از سه قرن در همین محدوده جغرافیایی (از رودخانه ی چالوس تا سفیدرود) پس از اسلام حفظ کرد.

15 . غرب گیلان به جز تالش که در دوره ی آهن فروغی یافته بود ، ناحیه ی جلگه ای و کوهپایه ای فومنات و شفت در تاریکی مطلق تاریخی فرو رفته بود و داده های تاریخی مستند این تاریکخانه که در حصار ارتفاعات از جنوب و جنوب شرقی و موانع دیگر در شمال و شمال غربی محصور بود ، منزوی ترین بخش سرزمین امروزی گیلان محسوب می شد.

16. از اواخر دوره ی ساسانی و اوایل دوره ی اسلامی کشت برنج از سمت شرق (مازندران) به درون ناحیه ی جلگه ای دیلمیان انتشار یافت لیکن توسعه ی آن با توجه به اقتدار بی چون و چرای دیلمیان در مسیر انتشار این محصول و شیوه ی حاکمیت شبانی دیلمیان و بیم افزایش شمار جلگه نشینان و شیوه معیشت کشاورزی که دیلمیان آن را در تقابل با شیوه  ی معیشتِ شبانی خود می پنداشتند، توسعه ی کشاورزی و کشت برنج به کندی به سمت غرب  ناحیه و  جلگه ی مرکزی گیلان پیش رفت.

17. سلطه ی نظامیان اشرافی دیلمی با ساخت قبیله ای برای بیش از سه چهار قرن از پیش تا پس از اسلام بر دروازه و مرزهای جنوبی و شرقی گیلان یعنی سلطه ی بی چون و چرا بر محور هوسم – چالوس ( گلوگاه ارتباطی شرق گیلان) و همچنین دره ی سفیدرود که تنها محورهای اصلی ارتباطی شرق و مرکز گیلان با جهان بیرونی بود،سلطه ی یک قوم ستیزه جوی قبیله ای که از کشاورزی و یکجانشینی نفرت داشتند و در نتیجه با دشمن پنداری و دشمن سازی مصنوعی و ماهرانه و امنیتی کردن فضای این پهنه در پوشش بیگانه ستیزی افراطی، ضمن فراهم کردن اقتدار مستبدانه ی خود به طریقی سهل و آسان بر باشندگان اندک جلگه و کوهستان، دسترسی جلگه ی گیلان و شرق و غرب آن را از تماس با جوامع یکجانشین و پیشرفته تر پیرامون خود برای سال ها دور نگهداشته و از این طریق نه فقط نقش مثبتی در تاریخ این ناحیه ایفاء نکردند بلکه این قوم با ساخت قدرت قبیله ای و با نظامی گری و ستیزه جویی خود در روند یکجانشینی و توسعه ی اشتغال به کشاورزی و تولید خوراک در جلگه ی گیلان و به طریق اولی تمدن حضَری در آن مانعی جدی ایجاد کرده و در نتیجه یکی از دلایل اصلی تاخیر توسعه ی کشاورزی و یکجانشینی و البته شهر نشینی و نفوذ فرهنگ و تعلیم و تربیت و ظهور نهادهای سیستماتیک فرهنگی و در یک کلام مانع جدی در پیدایش تمدن حضَری در جلگه ی گیلان در سه قرن نخست پس از اسلام موثر بوده است.

.  هویت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و معماری جلگه ی گیلان یعنی اصلی ترین بخش ست و فعالیت  تنها با کشت برنج تشخص ویژه ی خود را پیدا کرد،چرا که با توجه به ویژگی اقلیمی جلگه ی گیلان تنها غله ی قابل کشت در این جلگه که اقتصاد غالب بخش کشاورزی را به خود اختصاص می داد، کشت برنج بود.

19. کشت برج در جلگه ی گیلان تنها اهمیت اقتصادی نداشت بلکه شیوه ی کشت این محصول کمک می کرد تا جنگل انبوه جلگه ای به سرزمین های باز، امن و زهکشی شده به ست، یکجانشینی و تمدن حضری امکان توسعه ی و گسترش بیشتری بدهد.

20. جنبش علویان زیدی در میانه ی قرن سوم هجری که به لحاظ محیط جغرافیایی در مرز دیلمان با طبرستان شکل گرفت و در آغاز با همیاری و همراهی نظامیان دیلمی در طبرستان به قدرت حکومتی دست یافت، در فرازهایی از حیات پر فراز و فرود خود به ناگزیر راهی جز پناه بردن به درون سرزمین قرق شده ی هم پیمان خود در دیلمان نیافت و در نتیجه این جنبش به صورت یک عامل ناهشیار تاریخی عمل کرد و سبب شد هم نیروی انسانی و هم اشکال گوناگون تمدن حضری پیشرفته ی ناحیه ی طبرستان و به ویژه تجربیات آن در زمینه ی کشاورزی، صنعتی و فرهنگی از جمله توسعه ی کشت برنج و ابریشم و تعلیم و تربیت سیستماتیک و شهرنشینی به ناحیه ی بسیار عقب مانده ی قلمرو دیلمیان که تا آن زمان در انزوای طولانی سیر می کرد، نفوذ کند.

21. گیلان تا زمان نفوذ جنبش علویان زیدی در اواخر قرن سوم هجری و پی آمدهای اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این جنبش به درون محدوده ی امروزی گیلان و به ویژه ناحیه ی جلگه ای آن، فاقد شهر بود و هوسم به عنوان نخستین شهر در پرتو تحولات جنبش انقلابی زیدیان به مثابه ی یک جنبش نوین مذهبی دگراندیشِ اسلامی در شرق گیلان سبب پایه گذاری یک مرکز حکومتی برای زیدیان ناصری و برای نخستین بار زمینه های شکل گیری نخستین شهر و پویش های فرهنگی نظام یافته در گیلان شد.

22. با توسعه ی و تسریع کشت برنج و توسعه ی روستاها و تولید ابریشم پس از ایجاد جنبش انقلابی علویان زیدی در نواحی جلگه ای و آهنگ رشد توسعه ی کشاورزی به ویژه در دلتای رودخانه ی پلرود از نیمه ی دوم قرن سوم هجری و پیداشدن شهر ِکوچک هوسم به عنوان مرکز انباشت مازاد اقتصادی این ناحیه و احداث بندر تجاریِ مرتبط با سواحل مازندران در همین شهر، نوشتن و سواد آموزی نیز در پرتو همین تحولات نوین در شهر هوسم پا گرفت و سپس به دیگر نواحی غربی آن تسرّی یافت .

23 . همزمان با نفوذ تدریجی جنبش علویان زیدی به درون قلمرو دیلمیان تا رودخانه ی سفیدرود، نفوذ اسلامِ اهل تسنن نیز که پیش تر از مرکز اردبیل به درون غرب گیلان به کندی پیش می رفت، با هدایت و رهبری استاد جعفر الثومی مرشد مذهب حنبلی که از مرکز اردبیل حمایت و پشتیبانی می شد در غرب گیلان تا رودخانه ی سفید رود در تقابل با نفوذ زیدیان تسریع شد و از این زمان رودخانه ی سفیدرود به صورت یک گسل فرهنگی، تمایز دو بخش از گیلان که بعدها بیه پیش و بیه پس نام گرفت را تثبیت کرد.

24 . تجربه ی نوینی که گروهی از نظامیان اشرافی دیلمی تحت عنوان آل بویه در سرزمین گیلان در پرتو استحاله شدن در ایدئولوژی دگراندیش فرقه ی زیدیان علوی کسب کردند، زمینه ای فراهم کرد تا تجربه ی شکست خورده ی پیشین ایرانیان که از ایدئولوژی صرفاً ایرانی به عنوان پرچم ایدئولوژیک خود برای مبارزه بهره  میگرفتند، کنار گذاشته شود و ت به مفهوم تحقق ممکن ها» از طریق پذیرش وگرویدن به یکی از مذاهب اسلامی مبارز از نوع دگراندیشانه،راهی به قدرت در جهان اسلام پیدا کنند و به طور نسبی مشروعیت ایدئولوژیک نیز بیابند.

25. گیلان غربی از آستارا  تا جنوب مرداب انزلی از آغاز قرون نخستین اسلامی از کانون تاثیر گذار اجتماعی و فرهنگی -  مذهبی مرکز آذربایجان یعنی اردبیل  متاثر بود لیکن ناحیه ی تالش که بین کانون اصلی اشاعه ی اسلام در قرون نخستین (اردبیل) در شمال غربی و ناحیه ی جنوب مرداب انزلی واقع شده بود با توجه به اشتغال دامداری شبانی و کوچندگی و ویژگی های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی متاثر از آن، حلقه ی واسط مناسبی برای انتقال پدیده های تمدنِ حضری به ویژه فرهنگی و فکری به ناحیه ی گیلان غربی در جنوب مرداب انزلی نبود و در نتیجه این ناحیه مضاف بر انزوای جغرافیایی و حصارهای طبیعی وی - نظامی برای ارتباطات با پیرامون خود، سخت با دشواری روبرو و ارمغان آن توسعه نیافتگی نسبی اش در گیلان بود.

26 . تلاش های ساکنان ناحیه ی گیلان غربی در جنوب مرداب انزلی با ویژگی شرایط اقلیمی مرطوب تر و باتلاقی تر نسبت به دیگر نواحی گیلان که امروزه شامل شهرستان های رضوانشهر، ماسال، فومن، صومعه سرا، شفت و حتا رشت با نواحیِ تمدنی پیرامونِ قابل دسترس در قرون نخستین اسلامی، ناحیه ی تماسی» پیدا شد که حدوداً بین شهر تاریخی گسکر در جنوب رضوانشهر و بندر رودسر» تازه آباد در دهانه ی رودخانه ی شفارود در شمال رضوانشهر کنونی را در بر می گرفت و در تمام دوره ی قرون نخستین اسلامی تا قرن نهم هجری به عنوان کانون یا ناحیه ی تماس با مراکز تمدنی شمال غربی ایران یعنی اردبیل، تبریز و قفقاز نقش آفرینی می کرد و در پرتو این تعاملات، اشکال گوناگون مبادلات اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بین آن ها برقرار بود.

27. اهمیتِ ی، اقتصادی و اجتماعی -فرهنگیِ شهر هوسم(رودسرِ بعدی) پس از آن که خود را به عنوان جایگاه اصلی زیدیان ناصری در شرق گیلان تثبیت کرد تا اوایل قرن ششم تداوم یافت و تنها باقدرت گیری اسماعیلیان در دره ی رودخانه ی شاهرود و تصرف  قلعه های متعدد ناحیه ی الموت(در محدوده ی بخش معلم کلایه ی کنونی) ورودبار شهرستان(در بخش روبار شهرستان کنونی به مرکزیت رازمیان کنونی) و ناحیه ی اشکورات در جنوب دلتای پلرود و حملات پی در پی تروریستی این گروه به حوزه ی نفوذ هوسم وتنکابن( دو ناحیه ی زیدی نشین ناصری و قاسمیه که با اسماعیلیان جدال ایدئولوژیک نیز داشتند)و تشدید جدال های فرقه ای با زیدیان این ناحیه وبا پیدا شدن فقدان امنیت در ناحیه ی تنکابن و رانکو، مهاجرت وسیع نخبگان اقتصادی و اجتماعی – فرهنگی این نواحی به لاهیجان (که ابتدا لیاهج و سپس لیاهجان نامیده می شد)، این شهر به کانون اصلی شرق گیلان تبدیل و جایگزین شهر هوسم شد.

28 . تا قرن ششم هجری شمال جلگه ی گیلانِ شرقی و مرکزی یعنی ناحیه ای که در شمال خط مستقیم از جنوب تالاب امیر کلایه، شمال رودبنه،شمال روستای دهشال(و شمال روستای داخل)، شمال آستانه ی اشرفیه، شمال لشت نشا و خشکبیجار و خمام،شمال نوخاله، شمال تولم،شمال صومعه سرا و ضیابر یعنی ناحیه ای که حدوداً در شمال منحنی تراز منفی 20 متر واقع شده بودند، به دلیل باتلاقی بودن ناشی از عقب نشینی دیر هنگام دریای خزر، هنوز مس نبوده و در آن زیستگاه انسانی دائمی پدید نیامده بود.

29 . یک ویژگی اصلی تاریخ قدیم گیلان فقدان شهر بوده است، زیرا در گیلان به دلیل نبود حکومت مرکزیِ واحد و وجود بلوک هایِ کوچکِ قدرتِ متعدد ملوک الطوایفی با قلمروهایی بسیارکوچک(که تا دوزاده بلوکِ قدرتِ مستقلِ را در بر می گرفت)،سبب عدم تمرکز مازاد اقتصادی قابل توجه در کانون های مشخص شد و در نتیجه بزرگترین شهر یعنی لاهیجان در دوره ی طولانیِ تاریخ قدیم گیلان تا ضمیمه شدن گیلان به دولت مرکزی در سال 1001 هجری قمری درشکوفا ترین دوران خود تنها حدود 5 هزارنفر جمعیت را در خود متمرکز کرده بود.

30. به دلیل دشواری های ارتباطی از طریق جلگه ی باتلاقی در گیلان و محصور بودن این منطقه در ارتفاعات از جنوب و نا امنی ناشی از جدال های بلوک های قدرت، شهرهای کوچک بندریِ ساحل دریای خزر در گیلان کارکرد ارتباط تجاری بلوک های  واحد قدرت محلی یا مجموعه ای از بلوک ها را در دوره ی قبل از صفویه در گیلان به عهده داشتند که از غرب به شرق شامل بندر کهن روذ در دهانه ی کرگانرود برای ناحیه ی تالش، رودسرِ تازه آباد در دهانه ی شفارود برای غرب گیلان و جهت ارتباط ناحیه ی تماس برای تعامل با شمال غرب ایران و قفقاز، بندرخمام در کناره ی شرقی مرداب انزلی(یا آن گونه که در آن زمان آب انزلی نامیده می شد) واقع در دهانه ی رودخانه ی خمام رود(برای رشت و بخش جلگه ی مرکزی گیلان در غرب سفیدرود)، بندرلنگرود(برای ولایت لاهیجان) و هوسم (رودسر) برای ولایت رانکوه تنها نقاطِ تماسِ اصلیِ تجاری با دنیای خارج محسوب می شدند.

31. به رغم برخورداری از اقلیم مرطوب و پر بارانِ جلگه ی گیلان و بارندگی بیش از 1200میلیمترِ سالانه در  آن،کشاورزی یعنی کشت برنج به عنوان کشت غالب هم به دلیل کمترین میزان بارندگی گیلان در فصل کشت برنج(اردیبهشت،خرداد و تیر) به میزان فقط 11 درصد کل بارندگی سالیانه و هم نیاز آبی فراوان این محصول در دوره ی کوتاهِ سه ماهه(حدود 20 هزار متر مکعب برای هر هکتار در طول دوره ی سه ماهه ی کاشت و داشت)، نیازمند شبکه ی آبیاری وسیع به کمک قدرت دولتی و نقش لویاتانی نهاد حاکمیت همراه با  مالکیت غالب دولتی و فقدان جولان ابتکارات فردی ، نظام های موجود در این منطقه در طول تاریخ قدیم گیلان شباهت بسیاری با نظام های آسیایی داشتند.

32. انتقال پایتخت ایران در دوره ی شاه تهماسب صفوی از تبریز به قزوین در سال962 هجری و حرکت ایوان چهارم» یا ایوان مخوف» از شاهزاده نشین مسکو به سمت جنوب و گسترش روسیه به صورت یک امپراتوری برای نخستین بار تا شمال دریای خزر و تصرف بندر مهم آستارا خان در دهانه ی رود ولگا در سال 963 هجری، عاملان ناهشیار تاریخ برای خروج گیلان از انزوای تاریخی در اواخر قرن دهم هجری محسوب می شد که بلوک های قدرت متعدد در گیلان مانعی بزرگ برای تحقق این بستر مناسب و نوین برای خارج شدن از انزوا شد.

33 . به رغم از دست رفتن استقلال گیلان در اثر ضمیمه شدن کامل آن به حکومت مرکزی صفویه در سال 1001هجری قمری(که توسط شاه عباس اول انجام شد) و خروج مازاد اقتصادی بیشتر از این منطقه، این تحول تاریخی برای گیلان نه فقط نامیمون نبود بلکه با ایجاد ساختار ی متمرکزتر و امنیت نسبی بیشتر و کاهش جدال های خونین و بی سرانجام بین بلوک های قدرت محلی و ملوک الطوایفی متعدد، به طور نسبی زمینه های رشد و توسعه ی سریع تر اقتصادی و فرهنگی فراهم شد.

بر اساس این تزها کتاب در پنج فصل تنظیم شده است. در فصل نخست؛ عصر سنگ در تاریخ گیلان بررسی و نشان داده شده است که انسان این عصر تنها می‌توانسته در جنوب جنگل‌های بارانی و در فاصله‌ی بین درّه‌ی رودخانه‌ی سفیدرود تا پل‌رود در درون درّه‌هایی که سرپناهی برای استقرار نیز فراهم بوده، به صورت گروه‌های کوچک فعّال زندگی کند.

 در فصل دوم؛ عصر ف در گیلان بررسی شده است. در این فصل تا عصر آهن، سازمان اجتماعیِ مهمی در گیلان توسط گروه‌های انسانی پدید نیامد. اما در عصر آهن به‌ویژه آهن II و III، گیلان بستر نشو و نمای یک تمدن فعّال در جغرافیای معیّنی به‌جز جلگه‌ی گیلان بوده است که اکنون حتا شهرتِ جهانی نیز پیدا کرده است. به باور نویسنده این ظهورِ تقریباً ناگهانیِ تمدن مارلیک ـ دیلمان و تالش، محصول یک عامل خارجی، یعنی پیدایش ژئوپولتیک نوینی بود که در غرب فلات ایران منشأ می‌گرفت. از نکات قابل ذکر این که گیلانِ جلگه‌‌‌ای در ایجاد این تمدن نقشی نداشت.

در فصل سوم؛ تاریخ گیلان در عصر طولانی باستان بررسی شده است. داده‌های تاریخی نشان می‌دهد که گیلان پس از عصر آهن دوباره با از بین رفتن شرایط ژئوپولتیکِ مساعدِ مورد بحث برای رشد و رونق تمدنی در نواحی خارج از جنگل‌های بارانی، با رکودی نسبی در تمدن‌سازی روبرو بوده است. جلگه‌ی گیلان نیز به‌ویژه در نیمه‌ی نخست این دوره نقش تاریخیِ مهمی ایفاء نکرده است. اما به‌ویژه در اواخر دوره‌ی ساسانیان، جلگه‌ی گیلان برای نخستین‌بار عرصه‌ی فعّالیت انسانی پراکنده قرار گرفته و در آن هسته‌های کوچک اولیه‌ی ست و فعّالیت انسانی به صورت سازمان اجتماعی کوچک شکل گرفته است.

 پهنه‌های جلگه‌‌‌ای و کوهستانی گیلان به‌ویژه از قرن سوم ه.ق، عرصه‌ی فعّالیت‌های گوناگون اجتماعات انسانی بوده و از رهگذر این فعّالیت است که برای نخستین‌بار به هویت تاریخی خود نزدیک شده و در آن شکل اصلی سامان اجتماعی و یِ ساختار ِکنونی خود را بازیافته است. به‌ویژه با توسعه‌ی کشت برنج از دوره‌ی‌های نخستین قرون اسلامی، این هویت شکل‌بندی فی الواقع موجودِ فرهنگی و اجتماعی گیلان را پدید آورده است. بررسی این تحوّلِ مهم موضوع بحث فصل چهارم بوده است.

در فصل پنجم که بررسی تحوّلات تاریخی تا ضمیمه شدن گیلان به حکومت مرکزی ایران در سال 1001 ه.ق ادامه می‌یابد، جدال‌های سنّتی تاریخ قدیم گیلان بین بلوک‌های قدرت محلّی به صورت ملوک الطوایفی از ویژگی‌های برجسته‌ی آن محسوب می‌شود. این جدال‌های سنّتی هم بین بلوک‌های قدرت محلّی که تعداد آن‌ها گاه به بیش از ده بلوک قدرت می‌رسید، و هم بین دو بخش اصلی قدرت، یعنی بیه پیش» و بیه‌پس» در میان بود. سرانجام با تداوم این جدال‌های خونین و اِصرار بر پست‌ترین منافع حاکمان قدرت محلّی و پیدا شدن یک قدرت متمرکز با ایدئولوژی انسجام‌بخش در فلات مرکزی ایران در طلوع دوران نوینی که در پیرامون گیلان در حال ظهور بود و حاکمان محلّی به کلی از درک آن عاجز بودند، زمینه برای یک ساختار پیوسته و یکپارچه در گیلان در ضمیمه شدن به حکومت مرکزی پیدا شد. با پیدا شدن قدرت متمرکز در گیلان، به‌ویژه با زمینه‌‌‌ای که برای ظهور شهر مرکزی (رشت) پس از پیوستن گیلان به حکومت مرکزی ایران پدید آمد، برای نخستین‌بار تاریخ گیلان سویه‌‌‌ای مدرن پیدا کرد.

تا جایی که نگارنده اطلاع دارد، این برای نخستین‌بار است که تاریخ گیلان به صورتی که در این کتاب بررسی شده، در شکل پیوسته و منسجم، از ابتدای عصر سنگ برای ارائه‌ی تصویری یکپارچه عرضه شده است. از این‌رو خواننده ضمن آن که با تصویری از منظره‌ی تاریخی گیلان از همان نخستین ورود انسان‌ها به این سرزمین روبروست، ناظرِ روند تدریجی شکل‌گیری سازمان‌های اجتماعی- فرهنگی و ی نیز خواهد بود. موفقیت نگارنده در معرفی این منظره‌ی تاریخی از گیلان، به داوری خوانندگان فرهیخته‌ی این نوشته معطوف خواهد بود. با این حال امیدوار است که خواننده‌ی علاقمند به تاریخ گیلان از صرف وقت برای خواندن این نوشته، ناخرسند نباشد.

مایلم به‌طور ویژه از دوستان خود در انتشارات فرهنگ‌ایلیا به ویژه از آقای هادی میرزانژاد موحد سپاسگزاری کنم که چند بار کتاب را خواندند و نکات مهمی به نویسنده یادآورشدند. هم‌چنین باید از مسئولان حوزه‌ی هنری گیلان سپاسگزاری کنم که بدون همت و تلاش آن‌ها، انتشار کتابِ حاضر میسّر نمی‌شد.

این نوشته همزمان در مجله ی دیلمان چاپ رشت هم منتشر می شود.

دکتر ناصر عظیمی عضو شورایعالی انسان شناسی و فرهنگ است.



  قورمه سبزی، قیمه، دلمه، کوفته تبریزی و.از غذاهای سنتی  حطبه سرا می‌باشد

انواع خورش ها

  • قورمه سبزی:تهیه شده از: گوشت، لوبیا چشم بلبلی یا چیتی، جعفری، شنبلبله، تره، آبلیمو، لیمو عمانی، پیاز، نمک، و روغن
  • قیمه:تهیه شده از: گوشت، لپه، لیمو عمانی، زردچوبه، سیب زمینی سرخ کرده، رب، آبلیمو، گوشت، نمک، و روغن
  • خورش هویج:تهیه شده از: هویج خلالی رنده شده، گوشت، آلوی خشک، رب، آبلیمو، نمک، زردچوبه، و روغن
  • خورش کدو
  • خورش بادمجان
  • خورش کرفس
  • خورش بامیه

کوکوها

  • کوکوی سبزی: تره، تخم مرغ، زرشک، نمک، زردچوبه، و روغن
  • کوکوی سیب زمینی:سیب زمینی، تخم مرغ، زردچوبه، نمک، و روغن
  • کوکوی لوبیا:لوبیا سبز، تخم مرغ، نخود فرنگی، نمک، زردچوبه، و روغن
  • کوکوی کدو:پوست کدو، تخم مرغ، نمک، زردچوبه، روغن، و روغن

انواع آش ها و شورباها

  • آش ماست
  • آش گوجه فرنگی
  • آش اسفناج
  • تورشولو آش
  • آیران آشی
  • اوماج آشی
  • میوه آشی : رشته آش + کوفته قلقلی ریز با گوشت چرخ کرده +پیاز + نمک + فلفل +

قیسی زردآلو + آلو زرد + آلوچه + گوجه سبز + آلبالو + چغندر پوست کنده و خرد شده + نخود +

لوبیا + عدس + رب گوجه فرنگی + زردچوبه + پیاز + پیاز داغ + سرکه + کشک

  • سوغان شورباسی: پیاز+ آب(گوشت) + نمک + روغن+ نان
  • قورما شورباسی: روغن دم گوسفند + قورما + لپه +تره + برنج + سیب زمینی
  • مرجیمک: عدس + پیاز + نمک + + آب(گوشت)

انواع سوپ ها

  • سوپ عدس
  • سوپ جو
  • سوپ رشته
  • آغ سوپ

انواع پلوها

  • لوبیه پیلو
  • مرجیمک پیلو
  • پاخلا پیلو

انواع خوراک ها

  • یئتیمچه :سیب زمینی + پیاز + رب گوجه + بادمجان + روغن + آب
  • تاس کباب : گوشت + گوجه فرنگی + باد مجان + روغن + آب + نمک + زردچوبه +کدو + هویج +

پیاز+ سیر

  • کله جوش : کشک + روغن + پیاز+ پودر نعناع + گردو خرد شده + نان
  • کوفته
  • بادئمجان دولماسی
  • یاپراق دولماسی
  • جئز بئز

انواع مرباها

  • مربای گل قند(گل محمدی)
  • مربای بالنگ
  • مربای به
  • مربای هویج
  • مربای گیلاس
  • مربای آلبالو
  • مربای زرد آلو
  • مربای انجیر

انواع ترشی ها

  • سو تورشوسو
  • گول کلم تورشوسو
  • سوغان تورشوسو
  •  بادمجان تورشوسو

انواع نوشیدنی ها

  • آیران: ماست + نمک + پودر گل محمدی + خیار + آب
  • شووه رن: خاکشیر + شکر + آب

انواع چاشتها و میان وعده ها و دسرها

  • تخم مرغ سیب زمینی: تخم مرغ پخته + سیب زمنی پخته + نمک + پودر نعناع + پودر گل محمدی +

روغن حیوانی یا کره

  • خشیل (خاشیل): روش اول : شیر + آرد + دوشاب + کره + زنجبیل ،

  •  روش دوم : آرد گندم + روغن +زردچوبه+ عسل + دارچین
  • قویماق : آرد + شکر + کره یا روغن حیوانی + گلاب + زعفران + زرد چوبه
  • سوتلو آش: شیر + برنج + گلاب + هل + شیره + مربا یا شکر
  • اوماج حالواسی : آرد + آب + روغن + شیره + شکر + هل + گلاب + زعفران
  • خورما املتی: خرما + تخم مرغ + کره+ گردو
  • قایقاناق(قیقاناق): تخم مرغ + شیر + آرد + بیکینگ پودر + زعفران + روغن +

دارچین + پودر گل محمدی + پودر هل + پودر زنجبیل + شربت + مغز گردوی خرد شده +

پودر پسته یا پودر نارگیل

  • ساری شیله(شله زرد): برنج + شکر + روغن+ زعفران + گلاب + خلال بادام ، خلال پسته
  • قاووت :آرد گندم بریان یا آرد نخودچی یا آرد عدس بوداده + تخم خربزه و هندوانه + شکر یا

کوبیده قند یا شیره

  • لبو  : چغندر پخته
  • سمنی یا سمنو : گندم + آرد + آب
  • دیشلئق : گندم+ عدس + نخود + گوشت + آب (گوشت)+ نمک + زرد چوبه
  • فیرنی : شیر + آرد برنج + شکر + گلاب
  • قار شیره : برف + شیره انگور یا شیره توت

امین حسن‌پور، نیما فرید مجتهدی و میثم نواییان
400px-John_Pinkerton._Map_of_Persia._.H._Ghilan.jpg

 اشاره:  کار روشنفکرانه، یا به تعبیر کانتی کار روشن‌نگرانه (Aufklärung)، آن چیزی‌ست که هرچند حرف از آن بسیار است ،نشانه‌های وجودش در تاریخ معاصر اندک به نظر می‌رسد. از این جهت شاید دو کار ارزشمند دکتر ناصر عظیمی (تاریخ تحولات اقتصادی-اجتماعی گیلان و جغرافیای ی جنبش و انقلاب جنگل) در کنار مقاله‌های مختلف این دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی جغرافیا و مدرس دانشگاه، ما را بر آن دارد که مجموعه‌ی فعالیت‌های ناصر عظیمی را در قالب کار روشنفکری تعریف کنیم. محدود نماندن در حوزه‌ی تخصصی آکادمی و خطر کردن برای تحلیل و ارائه‌ی فرضیه و گاه نظریه، دست زدن به نقد تاریخ معاصر و برقراری نسبت با تحولات ی و اجتماعی ویژگی‌های مهمی‌ست که در دو کتاب مذکور منجر به خلق نقطه‌های عطفی در پژوهش‌های روشنفکرانه‌ی گیلان شده است.

ناصر عظیمی در تهران زندگی می‌کند و هم‌چنان مشغول خواندن و نوشتن است.  این گفت‌وگو به یاری اینترنت انجام شده و بخش زیادی از پرسش‌ها و پاسخ‌ها مبتنی بر آن چیزی‌ست که ناصر عظیمی پیش از این در کتاب‌ها و مقاله‌ها نوشته و منتشر کرده است.

دکتر ناصر عظیمی مدیر گروه فرهنگ گیلان در انسان شناسی و فرهنگ است.

 

پرسش:

 آقای عظیمی شما در یادداشت‌هایی که در گیله‌وا با عنوان گیلان، ریشه‌ها» نوشته‌اید این گونه توضیح داده‌اید که در بررسی بخش کوهستانی گیلان برای حضور انسان لازم است آن را به دو قسمت کوهستانی پوشیده از جنگل و قسمت کوهستانی فاقد پوشش جنگلی تقسیم کرد. برخی نواحی قسمت کوهستانی فاقد پوشش جنگلی در عصر سنگ زمینه‌های مساعدتری نسبت به ناحیه جلگه‌ای برای حضور و استقرار انسان فراهم می‌کرد.» اساس این حرف شما بر مبنای توان اکولوژیک و جغرافیایی چه‌گونه است؟ این مساعدتر بودن مناطق مرتعی چه‌گونه اتفاق می‌افتد؟

پاسخ:

 درباره ی تاریخ عصر سنگ در ایران و به ویژه در گیلان که با فقدان داده های باستانشناسی عصر سنگ روبرو هستیم لازم است به تاکید یادآوری کنم که در باره ی موضوعاتی چنین انتزاعی باید به غایت محتاط و محافظه کار بود و از صدور احکامی که به نظر قطعی و کلام آخر تلقی شوند اجتناب کرد. متاسفانه تلاش زیادی برای شناخت این بخش از تاریخ گیلان به طور جدی تا کنون به عمل نیامده است.کوتاهی سازمان های مسئول و دانشگاهی در گیلان در زمینه ی پژوهش تاریخ عصر سنگ در گیلان  قابل درک نیست.

    در هرحال در ارتباط با پرسش شما تا جایی که بیاد دارم در آن نوشته، زمینه های مساعد نواحی کوهستانی برای زیستگاه انسانی در عصر سنگ در گیلان را به طور نسبی در مقابل نواحی جلگه ای گیلان قرار داده ام. باید یادآوری کنم که از نظر جغرافیای طبیعی و زمین شناسی امروزه ما می دانیم که جلگه ی گیلان در مجموع تا یازده هزار سال پیش از میلاد یعنی تا حدود سیزده هزار پیش در زیر آب بوده و بنابراین نمی توانسته مامن و پناهگاه انسان باشد. دست کم پیش از دوره ی میانه سنگی جلگه ی گیلان جایی برای استتقرار انسان نبوده است . بعد از آن نیز در جلگه ی گیلان جای مناسبی برای استقرار انسان عصر سنگ نبود. البته جای این بحث مفصل در اینجا نیست و تا حدودی در همان نوشته و همچنین کتابی که در زمینه ی تاریخ گیلان تحت عنوان گیلان در پویش تاریخ» تدوین ولی هنوز چاپ نشده دلایلش مورد بحث قرار گرفته است. اما دره های نواحی کوهستانی گیلان شرقی در شرق رودخانه ی سفیدرود به طور بالقوه می توانست محل استقرار انسان عصر سنگ باشد . به ویژه آن نواحی که فاقد پوشش جنگلی انبوه بوده است. وقتی از نواحی با پوشش جنگلی انبوه صحبت می کنیم در واقع به طور غیر مستقیم داریم به اقلیم پرباران این نواحی و دشواری زیست در عصر سنگ در آن نیز اشاره می کنیم که انسان عصر سنگ با تکنولوژی و توانایی هایش قادر نبود در َآن استقرار یابد. یا دست کم با وجود پهنه های فاقد پوشش انبوه جنگلی و دره های گرم وکم باران در جوار آن، استقرار در نواحی جنگلی برایش ارجحیتی نداشت. برعکس در جنوب کمربند جنگلی گیلان و درست در کنار آن که با پوشش مرتعی و جنگل تُنُک پوشیده شده و دره هایی در آن وجود دارد که هم رودخانه های پر آب ودائمی در آن جریان دارند و هم به طور نسبی از اقلیم بالنسبه گرم و مناسبی برخوردار است، بستر مناسبی برای انسان عصر سنگ در گیلان فراهم می کرد. به ویژه در دره های این نواحی، انسان عصر سنگ هم می توانست برای خود پناهگاهی بیابد و هم منابع غذایی فراوان این دره ها می توانست به آسانی جمعیت معدود آن زمان را به آسانی تغذیه کند. در این دره ها امکان پیداکردن غار برای سرپناه در برخی نواحی وجود داشت وصید و شکار نیر به وفور یافت می شد. فراموش نکنیم که انسان در این دوره سخت به طبیعت و مواد ومصالحی که طبیعت آماده  فراهم می کرد وابسته بود. چرا که انسان با ابزار سنگی و ابتدائیش قادر نبود به تولید غذا بپردازد و دستکاری چندانی در مواد ومصالحی که طبیعت در اختیارش قرار داده بود انجام دهد. بنابراین در جاهایی که طبیعت به طور آماده می توانست سرپناه مثل غار ومنابع غذایی آماده و سوژه های شکار وصید عرضه کند، زیستگاه خود را مستقر می کرد. اگر در جایی این همه یکجا فراهم می شد، زیستگاه انسان عصر سنگ نیز پدید می آمد. دره های کوهستانی جنوب کمربند جنگلی گیلان در محدوده ی امروزی این سرزمین به طور نسبی این زیستگاه ها را فراهم کرده بود. پیداست که منظورمان در اینجا بخش کوهستانی مرتفع نیست. بلکه منظورمان دقیقاً آن بخشی از پهنه ی گیلان است که به ویژه در دره های محدوده ای که بین رودخانه ی سفیدرود تا رودخانه ی پلورود در جنوب کمربند جنگلی واقع شده و من آن را در همان نوشته ی مورد اشاره ی شما ناحیه ی تمدنی مارلیک – دیلمان نامیده ام ، واقع شده است. نادر آثار به دست آمده از حضور انسان عصر سنگ در گیلان نیز بیشتربه همین محدوده اختصاص دارد . در غرب گیلان فکر می کنم زمینه ی این زیستگاه ها نباید دست کم پیش از دوره ی میانه سنگی فراهم بوده باشد.

پرسش:

در جایی دیگر نوشته‌اید برای انسان اولیه در محوطه‌ای که در بین رودبار، رستم‌آباد، امام‌زاده هاشم، املش، کوه سُمام، دیلم و منجیل واقع شده بود، شرایط جغرافیایی بسیار مناسبی برای فصول مختلف سال جهت شکار و جمع‌آوری غذا وجود داشت. تنها کمبود پناهگاه انسانی بود. زیرا در این ناحیه به دلیل کمیابی لایه‌های آهکی (کارستیکی) ضخیم در ساختمان زمین‌شناسی ناحیه، وجود غارها و دالان‌های زیست برای ست اندک بود». در حالی‌که در این مناطق ما سازند آهکی داریم مثل دره توتکابن و همین غار دربندی که در آن پیدا شده است. یا تمام مناطق درفک یکی از بزرگ‌ترین آثار کارستی در منطقه است. بنابراین در برخی مناطق سازند آهکی فراوان است. هرچند فلات دیلمان از این مسئله بری‌ست.

پاسخ:

تا جایی که من می دانم سازندهای آهکی در ساختار زمین شناسی گیلان به ویژه در شرق گیلان بسیار اندک و پراکنده است. آن بخشی از توده های کارستیکی که روی زمین ظاهر شده نیز نه در داخل دره ها بلکه در ارتفاعات بلند و در جاهایی دور از موقعیت های مناسب زیستگاه انسانی در دسترس بوده است. در این خصوص فکر می کنم حق باشما باشد. لازم است نقش فقدان غارهای آهکی در محدوده ای که شما در پرسش‌تان نام بردید و از نظر من شرایط مناسبی برای زیستگاه های انسان های اولیه در گیلان  محسوب می شوند پژوهش دقیق تری انجام گیرد . این که می گویم شرایط مساعد دراین ناحیه از گیلان  برای حضور انسان اولیه وجود داشته به این معنی نیست که در جای دیگری از محدوده ی امروزی گیلان امکان ایجاد زیستگاه انسانی در دوره ی سنگ وجود نداشت بلکه به این معنی است که محدوده ی فوق مناسب ترین محدوده ی جغرافیایی برای پی جویی های باستانشناسی عصر سنگ است. فراموش نکنیم که در جنوب همین محدوده ای که شما  از قول من نام بردید دروازه اصلی ورود انسان به سرزمین امروزی گیلان از فلات مرکزی ایران بوده است. یعنی مسیری که آسان‌ترین مسیر در قیاس با شمال، غرب وشرق برای ورود به گیلان تلقی می‌شد. زیرا به باور من سرزمین جلگه ای گیلان در عصر ماقبل میانه سنگی به کلی زیر آب بود و بعد از آن نیز تا پایان عصر نوسنگی وآغاز عصر ف اگرچه بخش های عمده ای از جلگه ی گیلان از آب خارج شده بوده لیکن این سرزمین با تکنولوژی دوران سنگ و توانایی انسان این دوره و شرایط اقلیمی و باتلاقی و جنگلی جلگه ای که حتا به صورت اولیه هم زهکشی نشده بود، امکان ورود و حضور انسان را منتفی می کرد. دریای خزر یا به قول شما کاسپین نیز مانع بزرگ ورود انسان بود بنابراین مسیر مناسب برای ورود به گیلان دره ی رودخانه ی شاهرود و قزل اوزن و سفید رود  از ناحیه ی جنوب گیلان بوده است.

پرسش:
این‌که شما در طبقه‌بندی خود منطقه کوهستانی دو طبقه جنگلی و مرتعی را متمایز نموده‌اید که دارای تفاوت چشم‌انداز و توان اکولوژیک قابل توجیه و پذیرفتنی‌ست، حتی در مرزهای امروزی دیده می‌شود. اما خودتان هم می دانید بسیاری از این مرزهای زیست-اقلیمی در دوره کواترنر متفاوت بوده. یعنی ااما در دوره یخچالی مناطق مرتعی نه در مکان فعلی بوده‌اند نه ااما از لحاظ اکولوژیکی توان خوبی داشته‌اند. چون بخش بزرگی از منطقه تحت تاثیر یخ، برف، و پدیده‌های ناشی از آن بود. پس شرایط مثل امروز مهیا نبود.

پاسخ:

ببینید، دوره ی کواترنر را مسامحتاً دوران چهارم زمین شناسی نیز می گویند که از دو میلیون سال تا کنون ادامه یافته است. کواترنز به دو دوره ی پلیئستوسن و دوره ی هولوسن (دوره ی حاضر) تقسیم شده است. دوره ی پلیئستوسن از دو میلیون سال قبل تا حدود سیزده هزار سال پیش یا به عبارت دیگر یازده هزار سال پیش از میلاد ادامه داشت. دوره ی حاضر نیز از سیزده هزار سال پیش یعنی از پایان آخرین یخبندان زمین تا کنون ادامه دارد. آن چه شما از دوره ی یخبندان و برف و سرمای آن صحبت می کنید مربوط به قبل از سیزده هزار سال پیش است. در آن دوره ی حدودُ دومیلیون سال نیز تماماً با عصر یخبندان روبرو نبوده است بلکه به تناوب دوره های یخبندان و دوره ی گرما که آن را دوره ی بین یخبندان می گویند اتفاق افتاده است. بنابراین در پایان هر دوره ای از یخبندان یک دوره ی گرم فرامی رسید. پیداست که با فرارسیدن دوره ی یخبندان، سرزمین امروزی گیلان که در عرض های بالای جغرافیایی (در قیاس با بقیه ی فلات ایران) واقع شده با سرمای شدیدتری روبرو بوده است. اما تاجایی که من می دانم آثار یخ های دائمی در رشته کوه البرز تنها در علم کوه در جنوب چالوس مشاهده شده و دره های یخچالی آن شناسایی شده است. به عبارت دیگر در ارتفاعات پایین‌تر اگر چه هوا سردتر از پیش بوده است لیکن زمین زیر یخ های دائمی قرار نداشت.  با این حال این صحیح است که با شروع دوره های یخبندان شرایط برای انسان ها می توانست در محدوده های کوهستانی مورد نظر ما حتا در درون دره ها نیز دشورای پدی دآورد و چه بسا زندگی را نامیسرکرده باشد و گفته شده که با فرارسیدن عصر یخبندان به طور کلی انسان های ساکن در نیمه ی شمالی فلات ایران در ابعاد زیادی به نیمه ی جنوبی این سرزمین کوچ می کردند. توضیح کوتاه بدهم که عصر یخبندان در نیمکره ی شمالی با ویژگی اصلی پیشروی کلاهک یخی از قطب به سمت جنوب بوده است که تا نزدیکی های شمال دریای خزر می رسید و در نتیجه با افزایش مساحت کلاهک یخی به طور نسبی همه جای کره ی زمین نسبت به گذشته سردتر می‌شد. اما بیشتر بحث ما از حضور انسان در گیلان به بعد از آخرین یخبندان مربوط است. یعنی از حدود سیزده هزار سال به این سو را در بر می گیرد که تقریباً اندکی پیش از آغاز دوره ی میانه سنگی  است. در این دوره  بود که کلاهک یخی کره‌ی زمین به محدوده ی امروزی آن عقب نشینی کرد و عصر بعد از یخبندان فرارسید. البته امروزه به برکت هنرنمایی انسان خودخواه متمدن معاصر، این کلاهک در حال پسروی به سوی نقطه ی قطب است. کابوس گرم شدن و عدم اطلاع دقیق از شرایطی که برای بشر در شرایط گرم شدن زمین پدید می آید اکنون نگرانی بسیاری از دانشمندان را فراهم کرده و همان است که دغدغه ی اصلی امروزی خیرخواهان در جهان شده و خدا را شکر در اینجا اصلاً دغدغه‌ی ما نیست! حتا در دانشگاه‌های ما نیز در این خصوص کمتر بحث می‌شود.

 درهرحال وقتی از شرایط مساعد زیست انسانی در محدوده ی پیش گفته سخن می گوییم و تقسیم بندی مورد اشاره ی شما را ارائه می کنیم، فرض ما این است که به گفته ی تقریباً تمام اقلیم شناسان شرایط اقلیمی و به تبع آن شرایط زیست گیاه و یا در عصر هولوسن یا عصر حاضر پس از عصر یخبندان تقریباً تغییری نکرده است. بنابراین ما از اصل علمی این همانی استفاده کرده ایم. لازم است یک نکته را به تاکید یادآوری کنم و آن این است که وقتی از حضور انسان در عصر یخبندان در گیلان صحبت می کنیم نباید فراموش کنیم که تعداد این انسان‌ها بسیار اندک بوده و عموماً در گروه های کمتر از ده نفر و به صورت خانوادگی حرکت کرده و در جایی استقرار می‌یافتند .اگر چه برآورد تعداد آن ها در محدوده ی جغرافیایی معین می‌تواند احمقانه باشد لیکن برای حضور ذهن می توان در کل محدوده‌ای را که نام برده اید تعداد کل انسان ها حتا در آغاز میانه سنگی یعنی در ده هزار سال پیش را حدود۱۰۰ تا ۲۰۰ نفر دانست. این را  فقط به این دلیل  گفتم تا روشن  شود که در چه مقیاسی داریم بحث می کنیم.

پرسش:

این‌که معتقدید در بخش جلگه‌ی گیلان تا دوره میان‌سنگی و حتی نوسنگی حضور انسان میسر نبوده آیا با این مسأله که در محوطه‌ی گنج‌پر در داخل شهر رستم‌آباد با وجود ارتفاع کمتر از ۲۵۰ متر آثار مربوط به ۳۰۰ هزار سال پیش پیدا شده، تناقض ندارد؟

پاسخ:

آن سال‌یابی به طور جدی مورد تردید است. اصولاً حتا تعلق آن آثار به انسان ها که قاعدتاً باید متعلق به نئاندرتال‌های گیلانی(!) باشد نیز مورد تردید است. با این حال حتا اگر بپذیریم آن آثار متعلق به حضور انسا‌ن‌های عصر سنگ باشد چرا باید تناقض با نظریه ی من داشته باشد. دشت رستم آباد را من جزء جلگه‌ی گیلان به حساب نمی آورم. از نظر من جلگه ی گیلان در ارتفاع کمتر از۱۵۰ متر و در برخی نواحی گیلان نیز کمتر از ۱۰۰ متر از سطح دریاهای آزاد واقع شده است.  مضاف براین تمام بحثی که در بالا کردیم این بود که انسان های عصر سنگ در گیلان برای زیستن بهترین شرایط جغرافیایی را در جنوب کمربند جنگلی گیلان یعنی در همین محدوده ی دشت رستم آباد تا دره های رودخانه پلورود می‌توانستند جستجو کنند. رستم آباد و دشتی که در کنار سفیدرود گسترده شده یکی از نواحی مناسب زیست عصر سنگ به حساب می آمد مشروط براین که سرپناه مناسبی در این حوالی یافت می شد.

پرسش:

 آیا شما بحث ژئوپولوتیک را مهم‌ترین عامل شکل‌گیری تمدن عصر آهن می‌دانید؟ حداقل تا الان و با اطلاعت باستان شناسی امروزی؟

پاسخ:

من در این مورد فکر می کنم به طور مفصل مطلب نوشته‌ام. معتقدم که ظهور ناگهانی تمدن آهن بدون وجود تمدنی قابل ملاحظه در دوره ی مس و برنز در گیلان و با توجه به حوادثی که از آغاز هزاره ی نخست پیش از میلاد در جنوب کوه های البرز و در شمال غربی ایران در کارزار بین آشور و اورارتو و مادها در میان بوده، و با توجه به آثاری که از اورارتو هم در تمدن تالش وهم در تمدن مارلیک-دیلمان پیدا شده و شواهد دیگری که در دست است معتقدم که پیدایش یک شرایط ژئوپولتیک ویژه به دامنه های شمال البرز در محدوده ی گیلان امروزی امکان استقرارهای مهاجرنشینانی را که در این ناحیه سرزمین امنی یافته بودند فراهم کرد . به نظرم افول این تمدن نیز با افول شرایط ژئوپولتیک این ناحیه که با سقوط آشور در قرن هفتم پیش از میلاد به دست مادها اتفاق افتاده ، همزمان است. به نظر می رسد که به همان صورتی که این تمدن به ناگهان در گیلان ظهور کرده ناگهان نیز راه نزول را طی کرده است. با این حال باید تذکر بدهم که لازم است برای این نظریه شواهد بیشتری به دست داده شود.

پرسش:

 شما نوشته‌اید چنان که گفته‌ایم هویت اجتماعی و فرهنگی-تاریخی گیلان از زمانی به صورت امروزی ظهور کرد که انسان توانست در جلگه‌ی گیلان به ست و فعالیت یکجانشینی پرداخته و اجتماعات خود را در این ناحیه سازماندهی کند.» ملاک و معیار شما برای این هویت چی‌ست؟

پاسخ:

مایلم پیش از هر بحثی در باره ی هویت این نکته را روشن کنم که در نوشته های من هویت گیلکان به هیچ وجه آن تعبیر و تفسیرهایی که به طرز شگفت انگیزی از هویت شده و می شود ودر آن احساسات عوامانه در روابط اجتماعی برکرسی اقتدار می نشیند، نیست. واقعیت آن است که در دنیای امروز بحث هویت بسیار لغزنده شده است و باید متوجه باشیم که خطری ممکن است در اثر همین فرایند هویت یابی دور از تعقل پدید آید و دیگر کنترل از دست همه خارج شود و چنان که گفتم لگام تعقل به دست احساس کور عوامانه بیفتد. بیش از این  در این بحث کوتاه لازم نیست چیزی گفته شود.



بنا به ادعای كسروی و همفكران وی چون محمدعلی فروغی, اقبال آشتیانی, عبدالعلی كارنگ, جمال­الدین و دیگران اگر گفته می­شود كه بیشتر روستاهای باصطلاح آذری زبان بر اثر زور و اجبار و تحمیل از بین رفته­اند و فقط چند روستای غیرترك در آذربایجان باقی مانده است, اولاً باید دلیل و برهان مستند و قانع­كننده­ای ارائه شود كه این چهار روستای غیر ترك اطراف مرند در عین حالی كه در میان هزاران روستای ترك در محاصره بوده­اند چطور و با چه ابزاری از خود محافظت و دفاع كرده و مثل بقیه روستاهای غیرترك از بین نرفته­اند؟ !

اگر بقیه آبادیهای غیر ترك آذربایجان به زور و اجبار و تحمیل و یا به هر طریق غیر طبیعی دیگر از بین رفته­اند منطق حكم می­كند كه این چند تا روستا هم باید از بین می­رفتند, چه, وجود و ادامه حیات چند روستای غیر ترك در میان هزاران روستای ترك بدون داشتن ابزار مقاومت قابل قبول, مثلاً هنگام تهاجمات تركهاآنهم در طول چندین قرن, غیر منطقی و غیر عقلانی به نظر می­رسد, مگر اینكه قبول كنیم ساكنین این روستاها در دوره­هایی از تاریخ, و همانطوری كه اشاره شد مثلاً در زمان انوشیروان ساسانی و یا در زمان دیگر حاكمان ایران از مكانهای اصلی خودشان از مناطق مركزی و جنوبی و پهلوی زبان ایران برای حفظ منافع استراتژیك شاهان و به عنوان چشم و گوش» پادشاهان پارس به این مناطق و مناطقی در آذربایجان شمالی و گرجستان كوچانده شده باشند[۱] و در طول قرون متمادی هم در كنار روستاهای ترك و بومی آذربایجان با حفظ زبان و لهجة محلی خود به زندگی مسالمت­آمیز ادامه داده­اند و هیچ تحمیل و اجباری هم­جهت تغییر زبان و لهجة آنها در كار نبوده است. البتة وجود بعضی از روستاهای تات و تالش زبان در پاره­ای از مناطق آذربایجان چون خلخال و اردبیل و قزوین, به علت همجوار بودن این شهرها با استانها و مناطقی است كه ساكنین بومی تات و تالش دارند.

جالب است كه كسروی برای رسیدن به اهداف خود و یا رساندن ناسیونالیستهای افراطی به اهدافشان, به تحریف ناشیانه تاریخ متوسل می­شود. وی برای سرعت بخشیدن به تئوری مورد ادعای خود, یعنی اینكه زبان تركی تنها در مدت ۷۰ سال زبان آذری از نوع فارسی ! را در آذربایجان از میان برده است در كتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان » می­نویسد:

پس از مغولان در ایران شورش بس سختی برخاست زیرا چون ابوسعید در سال ۷۳۵ در گذشت و او را جانشینی نبود میان سران مغول كشاكش افتاد كه هر یكی پسری را بپادشاهی بر داشتند و با هم به جنگ و كشاكش برخاستند و هنوز یكسال از مرگ ابوسعید نمی­گذشت كه سه پادشاهی بنیان یافت و برافتاد و تا سالیانی این كشاكش و لشكركشی پیش می­رفت و ایرانیان [پارسیان] كه این زمان بسیار خوار و زبون می­بودند زیر پا لگد مال می­شدند. . . . پس از این گزندها نوبت تیمور و لشكركشیهای او رسید. در زمان او آذربایجان چندان آسیب ندید. لیكن چون دورة او به سر رسید آذربایجان بار دیگر میدان كشاكش گردید. زیرا چنانكه در تاریخهاست نخست خاندان قره قویونلو با دسته­های بس انبوهی از تركان به آنجا در آمدند و بنیاد پادشاهی نهادند و همیشه در جنگ می­بودند و پس از آن نوبت آق قویونلویان رسید كه همچنان با ایل­های انبوهی باینجا رسیدند و بنیاد پادشاهی نهادند و همیشه در جنگ و كشاكش می­بودند و تا برخاستن شاه اسماعیل صفوی در سال ۹۰۶ كه هفتاد سال از تاریخ مرگ ابوسعید می­گذشت آذربایجان همیشه میدان لشكركشی­ها و جنگها می­بود و به گمان من باید انگیزه بر افتادن زبان آذری را در شهرهای آذربایجان و رواج تركی را در آنها این پیش آمدهای هفتاد ساله دانست. زیرا در این زمان است كه از یك سو بومیان لگد مال و نابود شده­اند و از یك سو تركان به انبوهی بسیار رو باینجا آورده­اند و بر شمارة ایشان بسیار افزوده.» [۲]

كسروی و كسرویستهای بعدی بارها به این هفتاد سال تأكید كرده و از بین رفتن زبان باصطلاح آذری را در طول این هفتاد سال دانسته­اند؛[۳] و این, تحریف آشكار و ناشیانه تاریخ است كه كسروی دست به آن یازیده و به خیال خود تركی شدن زبان مردم آذربایجان را در كوتاه مدت میسر ساخته است ! در حالیكه با اندك دقتی كه به فاصله مرگ سلطان ابوسعید آخرین پادشاه مقتدر مغول در سال ۷۳۵ هـ . ق و برخاستن شاه اسماعیل صفوی در سال ۹۰۶ هـ . ق شود معلوم می­گردد كه فاصله زمانی بین مرگ سلطان مغول و شروع حاكمیت اولین پادشاه صفوی, یعنی شاه اسماعیل, صد و هفتاد و یك سال است نه هفتاد سال !

دلایل كسروی برای تبدیل شدن یك زبان به زبان دیگر در مدت ۷۰ سال آنهم در آن دوران, آنچنان كودكانه و غیر علمی است كه هیچ عقل سلیمی نمی­تواند آنرا بپذیرد !

اولاً سالهایی را كه كسروی ادعا می­كند آذربایجان میدان لشكركشیها و جنگها بوده است بزرگ­نمایی بیش نیست؛ چه در این دوره هم مثل هر دورانی دیگر و مثل بقیه جاهای ایران درگیریهایی بین حاكمان محلی رخ می­داده كه افتادن این اتفاقات طبیعی بود, ثانیاً در این جنگ و لشكركشیها چه علت و عاملی باعث لگدمال شدن» باصطلاح بومیان آذری می­شد؟!

مگر در جنگ و لشكركشی و كشت و كشتار, بومی و غیربومی را از هم جدا می­كنند؟ اگر قتل و غارتی صورت می­گیرد این ظلم بر همة ساكنین منطقه می­رود چه بومی باشد, چه غیربومی !

ثالثاً در این جنگها بیشتر تركان كشته می­شدند و از بین می­رفتند, چون حاكمان درگیر در این جنگها از هر دو طرف, از طایفه­های ترك بودند, مثل جنگ بین قوتولموش و آلپ ارسلان كه در این جنگ آلپ ارسلان شمار زیادی از هم زبانان خود را كه از قوتولموش حمایت می­كردند به قتل رساند؛[۴] همچنین در جنگ بین آغ قویونلوها و قره قویونلوها تركیب لشكریان درگیر جنگ, از فرماندهان ردة بالا گرفته تا سربازان جنگجو هم همه از تركان بوده­اند, چون پارسیان و تاجیكان را به سربازی قبول نمی­كردند».[۵] در جنگها هم اصولاً سربازان و مبارزان درگیر در جنگ, بیشتر كشته می­شوند تا ساكنین شهرها, بخصوص روستاهای دور افتاده !

رابعاً در این كشت و كشتار و جنگ چه عاملی باعث می­شد كه زبان تغییر كند؟ ! فاتحین جنگ اصولاً بعد از پیروزی به غنائم مادی فكر می­كنند نه به زبان و لهجة مغلوبین !

با همة این احوال, هشتاد سالی كه از اجرای برنامة نژادپرستانه رضاخان برای نابودی زبان تركی در ایران می­گذرد و در طول این مدت از اجباری كردن خواندن و نوشتن به فارسی, قدغن كردن صحبت به تركی در مدارس آذربایجان, تحقیر و توهین تركها از طُرق مختلف گرفته تا بكارگیری ابزارهای بسیار مدرن رسانه­ای معاصر برای نابودی زبان و فرهنگ تركی مردم آذربایجان بهره گرفته شده است ولی تاكنون زبان هیچ شهر و روستایی در آذربایجان تغییر پیدا نكرده و فارسی نشده است, حال در آن دورانی كه مردمان یك روستا سال به سال افراد آبادی همسایه خود را نمی­دیدند و بیشتر آنان در طول عمرشان پایشان به شهر نخورده بود و فقط زمانی می­فهمیدند كه تابع كدام كشور و كدام پادشاه هستند كه مأمورین مالیات به منطقه آنها پا می­گذاشتندچطور ممكن است در طول هفتاد سال زبان ملّتی با گسترة آذربایجان تاریخی و یا به بیان دیگر از اراك و ساوه در مركز ایران امروزی گرفته تا در بند در داغستان قفقاز[۶تبدیل به زبان دیگری شده باشد؟ !

اساساً قبل از انتشار جزوه ۵۶ صفحه­ای آذری یا زبان باستان آذربایجان» احمد كسروی در اوایل حكومت رضاخان, در ایران چیزی به نام زبان آذری مطرح نبود. در تاریخ هم در هیچ دوره­ای توسط هیچ مورّخی, نامی از زبان آذری كه نشاندهنده زبان غیرتركی و از نوع زبانهای پهلوی باشد برده نشده است و هیچ نمونه­ای از این زبان خود ساخته كسروی, قبل از كشف ! ایشان هم اثری دیده نشده است.

كسروی در رسالة ۵۶ صفحه­ای كه در زمان رضاخان به چاپ رساند از زبان غیرتركی با نام آذری در آذربایجان صحبت به میان ­آورد كه در طول تاریخ هیچگونه آثار و نشانه ادبی و مكتوب هر چند اندك از این زبان دیده و یا شنیده نشده بود و خود كسروی هم به آن اعتراف می­كند:

چنانكه باز نمودیم آذری زبان گفتن بوده و همیشه در پیش روی او زبان همگانی روان, و برای نوشتن جز این یكی بكار نمی­برده­اند. از این رو نوشته­ای به آذری در دست نبوده و یا اگر بوده از میان رفته»[۷]

اما كسروی از زبان بعضی افراد جملاتی را نقل می­كند كه مربوط به قرنهای گذشته است و به قیاس ایشان آذری از نوع غیر تركی می­باشد ! و این در حالی است كه آنچه كسروی به عنوان نمونه­ای از باصطلاح آذری از تاریخ نقل می­كند هیچگاه با نام آذری معرفی نشده است بلكه جمله­های كوتاه و یا دوبیتی­هایی است از زبان بعضی افراد كه نام زبان خاص بر آنها نهاده نشده است و هرگاه هم سخنی از آذری» یا زبان آذری رفته نمونه­ای از نظم و یا نثری داده نشده است كه نشانگر باصطلاح آذری بودن آن جملات باشد, بلكه هر زمان و در هر جا از آذری, آذربی, آذربیجی و آذربیجیه سخن به میان آمده منظور گوینده و یا نویسنده اشاره به چیزی است كه منسوب به آذربایجان است نه به زبانی كه نام آذری داشته و غیرتركی باشد. حال این منسوبیت ممكن است مربوط به زبان مردمی باشد كه در آذربایجان زندگی می­كنند, یا به محصولات كشاورزی این خطه اشاره كند و یا بر چیزی شبیه به صوفی الآذربی»[۸] یعنی پشم آذری» و غیره دلالت كند.

كسروی بر مستشرق مشهور و اهل انگلستان لی استرنج» كه مقالة سوّم نزهـه­القلوب حمداله مستوفی را چاپ كرده و آذری را یكی از لهجه­های زبان تركی می­داند كه در آذربایجان مرسوم است[۹] ایراد گرفته و بر كتاب نامه دانشوران» كه در زمان ناصرالدین شاه قاجار نوشته شده و آذریه» یا آذربیجیه» را لغات­التركان»[۱۰] نامیده­اند اعتراض كرده است ! كسروی همچنین با تكیه بر بعضی گفته­ها و تحریف آنها, جملاتی را از زبان افراد صاحب نام در تاریخ نقل می­كند كه گویا این جمله­ها آذری مورد ادعای وی است ! وی به نقل از كتاب صفوه الصفا ابن بزاز, از زبان شیخ صدرالدین فرزند شیخ صفی الدین اردبیلی می­گوید: ادام الله بركته (صدرالدین) گفت كه باری شیخ [شیخ صفی] در این مقام كه اكنون مرقد مطهر است نشسته بود و به كلمات دلپذیر مشغول بود و جمعی از حضرتش خوش نشسته و مجلس پیوسته ناگاه علیشاه جوشكابی در آمد كه از اكابر دنیاداران ابناء زمان بود و پادشاه ابوسعید او را پدر خویش خواندی و شیخ اعزاز فرمود و قیام نمود. علیشاه چون در آمد گستاخ­وار شیخ را در كنار گرفت و گفت حاضر باش به زبان تبریزی گوحریفر ژاتـه یعنی سخن به صرف [به طرف] بگو حریفت رسیده در این گفتن دست بر كتف مبارك شیخ زد شیخ را غیرت سر بر كرد.»[۱۱]

كسروی ادعا می­كند كه جمله گوحریفر ژاتـه» به زبان تبریزی, یعنی زبان آذری مورد ادعای وی است؛ درحالی كه اگر به این جمله دقت شود علیشاه جوشكابی این جمله را نه به شیخ صفی, بلكه به فرد دیگری گفته است تا وی به شیخ بگوید كه حریفش آمده استو علیشاه مستقیماً با شیخ صفی صحبت نكرده و نگفته است حریفرژاته» یعنی حریفت آمده» است!

در اصل, علیشاه جوشكابی گرچه می­خواهد به زبان تبریزی (تركی) با شیخ صفی صحبت كند امّا این پیام را به زبان دیگری و به شخص دیگری می­گوید كه در نزدیكی او است و آن شخص به احتمال قوی ترجمه این جمله را باید به شیخ صفی برساند, به همین خاطر جمله را با گو» یعنی بگو, (به او بگو یعنی به شیخ صفی بگو) شروع كرده استاگر علیشاه جوشكابی به صورت مستقیم با شیخ صفی صحبت می­كرد دلیلی نداشت جمله را با: گوحریفرژاته» یعنی بگو حریفت آمده» شروع كند, بلكه با گفتن جمله حریفرژاته»یعنی حریفت آمده است» كه جمله خبری است نه امری, شروع به صحبت می­كرد. در حقیقت علیشاه جوشكابی بوسیلة فرد دیگری می­خواسته به شیخ صفی برساند كه وی نیز به زبان تبریزی كه همان تركی است آشناست و می­خواهد به این زبان با شیخ گفتگو كند.

اگر بعد از این پیام جملاتی بین شیخ صفی و علیشاه جوشكابی رد و بدل می­شد نام آن را می­شد زبان تبریزی گذاشت كه متأسفانه از این گفتگو سخنی به میان نیامده است.

كسروی در صفحه ۳۹ كتاب آذری یا زبان باستان خود تلاش دارد نشان دهد زبانی كه در زمان شیخ صفی در اردبیل و اطراف آن صحبت می­شده است نوعی از زبان باصطلاح آذری» مورد ادعای ایشان بوده و دو بیتی­هایی را هم باصطلاح از زبان شیخ صفی و یا منتسب به وی نقل كرده است:

هر كه بالایوان دوست اكیری هارا واسان بروران اوریری

من چو مالایوان زره باوو خونیم زانیر اوزاكیری[۱۲]

سپس كسروی می­افزاید: این دو بیتی اگر هم ساخته خود شیخ صفی نبوده چنین پیداست كه جز به زبان آذری نیست. ولی از معنای آن چیزی فهمیده نشد جز این كه بالایوان» یا مالایوان» كه از خود داستان بمعنی دیوانگان فهمیده می­شود . . . »[۱۳]




Ketab- Mazandaran- aks.jpg

تاریخ مازندران باستان؛ نوشته ی طیار یزدان پناه لموکی؛ نشر چشمه؛ تهران 1382
اگرچه .مازندران باستان در کنار تمدن های درخشان زمان خود قرار نداشت. این نکته بیانگر عدم وجود تمدن قابل توجه در آن نیست.»

طیار یزدان پناه لموکی، نویسنده ی کتاب تاریخ مازندران باستان» برای اولین بار با استفاده از گزارش های باستان شناختی، نوشته های تاریخ نگاران باستان، متون مقدس، آثار شرق شناسان و دانشمندان ایرانی به تدوین تاریخ این بخش از فلات ایران پرداخته است. وی این تاریخ را از پیش از ورود آریاییان آغاز کرده و تا زمان امپراتوری هخامنشیان و تاثیر آن بر مازندران را بررسی کرده است. وی همچنین به بررسی عناصر فرهنگی چون زبان، موسیقی و کیش این مردم در این بازه ی زمانی پرداخته است.

آشنایی بیشتر با مازندران:
http://en.wikipedia.org/wiki/M%C4%81zandar%C4%81n_Province
صفحه ی مربوط در انسان شناسی و فرهنگ:
http://anthropology.ir/node/4086

فهرست
مازندران باستان از آغاز تا آستانه ی ورود آریاییان
مازندران باستان در دوره ی پایانی هزاره ی سوم
کاسی ها و مازندران
سومر و مازندران
فرهنگ اعتقادی مازندران باستان
درباره ی قوم ماز و مازندران؛ تاریخ و آیین
نگاهی به جغرافیای تاریخی مازندران باستان
تاریخ موسیقی مازندران
درباره ی زبان مازندران
مازندران از هزاره ی دوم تا اوایل هزاره ی اول پ.م.
مازندران در اواخر نیمه ی اول هزاره ی اول
مازندران از آغاز هزاره ی اول تا فروپاشی مادها
مازندران و امپراتوری هخامنشیان
تاثیر جنبش بردیا (گئوماتا) در پارت و مازندران

تلفن ناشر 66492524 – 66957577

:: تهیه و تنظیم: ریحانه نیکو reyhaneh.nikoo@gmail.com




آق قویونلو‌ها و قراقویونلوها از سلسله‌های حاکم بر آذربایجان بودند که تبریز را به عنوان پایتخت برگزیدند و بر رونق اقتصادی و فرهنگی و اقلیمی آن افزودند. از اواخر دوره سلطنت ایلخانیان در ایران قبایلی از ترکمانان در طی لشکرکشی‌های مغول از حدود خوارزم و اطراف آرال و شرق بحر خزر به آسیای غربی آمده و در شمال غربی ایران ساکن شدند آنان به تدریج قدرت یافته و از فرصتی که بعد از مرگ ابو سعید بهادر خان پیش آمد استفاده نموده و به دست اندازی به اطراف و تصرف شهر‌ها پرداختند.

پس از مرگ تیمور دو طایفه ترکمانان با هم رقابت داشتند امارت‌هایی در آذربایجان و دیار بکر عراق بنیان نهادند یکی از آن دو قراقویونلو و دیگری آق قویونلو‌ها خوانده می‌شدند.

نخست قراقویونلو‌ها به ریاست قرا محمد روی کار آمدند و پس از قرا یوسف در سال ۸۱۲-۸۱۳ ق. یوغ تسلط تیمور شکست خورد، فرزند قرا یوسف با شاهرخ جنگید و پس از مرگ او بردارش جهانشاه در سال ۸۴۰-۸۴۱ بر اریکه سلطنت در تبریز نشست. دراین سال رئیس طایفه رقیب قراقویونلو‌ها به نام اوزون حسن که در دیار بکر استقرار یافته بودلشکر جهانشاه را در نبردی که خود در ان کشته شد شکست دادو بدین ترتیب آق قویونلو‌ها برایران تسلط یافتند و سلسله‌ای اوزون حسن بنیان نهاد شد وهم اکنون در گوشه و کنار آذربایجان به ویژه تبریزآثار اوزون حسن به چشم می‌خورد که مسجد و امارت اوزون حسن در میدان صاحب الامر تبریز هزاران گردشگر داخلی و خارجی و همچنین پژوهشگران تاریخ ایران زمین را به سوی خود می‌کشاند.

نگاهی بر آثار و تمدن آق قویونلو‌ها در تبریز

دکتر محمد رضا پاشایی فخراستاد تاریخ و ادبیات در این زمینه گفت: در مورد ریشه و تبار آق قویونلوها احتمال می‌رود که آق‌قویونلو تیره‌ای از ایل بایندر بوده باشد.

وی افزود: به هر حال نام ایل بایندر در سده چهاردهم میلادی در آسیای صغیر سر زبان‌ها افتاده است و این فرضیه وجود دارد که بایندری‌ها در فتح آسیای صغیر به دست سلجوقیان شرکت داشته‌اند.

پاشایی گفت: ایل بایندر پس از سقوط آق‌قویونلو‌ها در تریپولی، حلب و نیز در جنوب سیواس اسکان گزیدند.

نگاهی بر آثار و تمدن آق قویونلو‌ها در تبریز

تغییر ت حکومتی آق قویونلو‌ها از سال ۸۷۸ ق.

اسماعیل حسن زاده نویسنده کتاب حکومت ترکمانان آق قویونلو‌ها و قرا قویونلو‌ها در ایران گفت: اوزون حسن در عین حال که ویژگی‌های برجسته نظامی داشت، مهارت فوق العاده‌ای در امور اداری و حکومتی از خود نشان داد و برای جلوگیری از اجحاف ماموران مالیاتی به مردم روستایی و کشاورزان، با کمک دیوانیان دست به اصلاحاتی در زمینه امور مالی و ارضی زد که بعد‌ها در کشورداری مورد وثوق حاکمان ایران زمین قرار گرفت.

نگاهی بر آثار و تمدن آق قویونلو‌ها در تبریز

وی گفت: قلمرویی که اوزون حسن میراث دار آن بود و تا سال ۸۷۸ ق. به طور مداوم در جنگ بود به آرامش و اصلاحات جدی نیاز داشت و از این رو وی با کمک دیوانیان مجموعه قوانینی به نام قانون حسن پادشاه را تنظیم کرد.

حسن زاده گفت: قوانین حسن پادشاه تا پایان سلطنت شاه طهماسب اول صفوی در بخش‌هایی از ایران یعنی عراق عجم، فارس، و آذربایجان رایج بوده است.

وی گفت: میزان مالیات محصولات کشاورزی مکان به مکان و زمان به زمان فرق می‌کرده است و در زمان اوزون حسن در اکثر مناطق مالیات خمس از محصولات کشاورزی رایج بود.

حسن زاده افزود: قانون‌نامه حسن پادشاه در زمان اوزون حسن تدوین شد و هدف از آن نظام‌مند ساختن مالیات‌ها بود لاجرم با توجه به ستمی که بر روستاییان روا می‌شد، دور از ذهن بود که تنظیمات اوزون حسن مورد پذیرش عموم قرار گیرد و حدود یکصدسال بعد در اکثر مناطق گرفتن خمس و یا اندکی کمتر از آن همچنان برقرار بود.

وی گفت: در این دوره به تدریج اهمیت ایران در تجارت جهانی بر اثر باز شدن راه دریایی هند از طریق دماغه جنوبی آفریقا و درگیری‌های مداوم نظامی بین تیموریان و دولت‌های ترکمانان در غرب کمرنگ شد، چرا که اوضاع متغیر داخلی این دولت‌ها موانعی بر سر راه مفاهیم اقتصاد، ی و ملاحظات تجاری ماورای منطقه‌ای ایجاد کرده بود.

حسن زاده افزود: شناخت ما از نظام پول رایج دولت آق‌قویونلو دست کم در مناطق شرق آناتولی، از گزارش‌هایی است که در زمان سلطان سلیم اول عثمانی در این مناطق ضبط شده است.

وی گفت: یک آقچه عثمانی در زمان آق‌قویونلو‌ها معادل با سه قراجه آقچه بود که به درهم نیز شهرت داشت و یک تنکه مساوی با دو آقچه عثمانی و یک شاهروقی (تحریف شده شاهرخی) معادل شش آقچه عثمانی بود.

حسن زاده افزود: همچنین نوعی سکه نقره‌ای رواج داشت که وزن معیار آن ۴.۶ گرم (یا ۵.۲ گرم) بود و این سکه نیز تنکه نامیده می‌شد و سکه‌هایی با وزن نصف، یک چهارم و یک هشتم سکه مذکور نیز موجود بود در زمان آق‌قویونلو‌ها در کنار چند سکه رایج تنکه، دینار به خصوص دینار تبریزی در جریان بوده است و آق قویونلو‌ها سکه طلایی به وزن یک مثقال شرعی یعنی حدود ۳.۴ گرم ضرب می‌کردند که به احتمال معادل با اشرفی مصری بوده است که هم اکنون نمونه‌هایی از این سکه‌ها در موزه آذربایجان در تبریز نگهداری می‌شود.

نگاهی بر آثار و تمدن آق قویونلو‌ها در تبریز

سکه‌های آق قویلون‌ها از جنس نقره، برنز بود

عباس خاکسار کارشناس موزه در تبریز نیز گفت: سکه‌های آق قویلون‌ها از جنس نقره، برنز بود که مسکوکات این سلسله را می‌توان از لحاظ ضرب به ۲ گروه تقسیم کرد:۱. سکه‌های دارای سور شارژ ۲. سکه‌های مرسوم و عادی.

وی گفت: در بعضی موارد به دلیل مسایل مختلفی از قبیل: مسایل ی، اقتصادی درگیر بودن در جنگ، حاکم سکه جدید ضرب نمی‌کرد بلکه بر روی سکه‌های دوره قبل نوشته یا علامت خاصی را ضرب می‌زد که سکه‌های این چنین را سکه‌های انگ جدید سور شارژ می‌نامیدند و در تعداد بسیاری از سکه‌های تیموری و حتی سکه‌های آق قویونلو نام فرمانروایان این سلسله به صورت سورشارژ دیده می‌شود.

خاکسار گفت: اثر ضرب مجدد بر سکه‌های تیموری بیشتر بر سکه‌های شاهرخ و ابوسعید می‌باشد، و همچنین در سکه‌های دوره آق قویونلو بر روی سکه‌های اوزون حسن و یعقوب بیشتر است و احتمالاً فرمانروایان آق قویونلو به علت جنگ‌های مداوم با همسایگان و گاهی جنگ‌های خانوادگی، برای تسریع در امر جریان پول و پرداخت حقوق سربازان، به این عمل اقدام نموده اند.

وی افزود: در جنگ اوزون حسن با ابوسعید تیموری مقادیر قابل ملاحظه‌ای از سکه‌های تیموری، مخصوصاً سکه‌های ابوسعید به دست اوزون حسن افتاد که بر روی این سکه‌ها ضرب مجدد صورت گرفت.

خاکسار گفت: بر روی این سکه‌ها، در متن نام فرمانروا یا القابی مانند السلطان العادل، السلطان الغازی، السلطان الاعظم و ابوالمظفر، ابوالنصر، ابوالفتح، ابوالغازی و نام شهری که سکه در آن ضرب شده و تاریخ ضرب سکه به صورت عدد نوشته شده است و در پشت سکه، در متن لااله الا الله/ محمد رسول الله نوشته شده است.

وی افزود: همچنین بر بعضی از سکه‌های اوزون حسن شعار لااله الا الله، محمد رسول الله، علی، ولی الله نقش گردیده است و در اغلب سکه‌ها طرح‌های هندسی و بر بعضی علایم نمادین دیده می‌شود.

نگاهی بر آثار و تمدن آق قویونلو‌ها در تبریز

گنبد آق قویونلو‌ها از قدیمی‌ترین آثار تاریخی تبریز
یک باستان شناس در این زمینه گفت: پس از اضمحلال قرا قویونلو‌ها و فتح ایران، نه تنها تختگاه آق‌قویونلو‌ها به شرق (تبریز) منتقل شد، بلکه فرهنگ ایرانی بر شیوه حکومت و فرهنگ آن‌ها تاثیرات بسزایی گذاشت و در دوره اوزون حسن ریاست دیوان (وزیر)، مستوفی الممالک، محرر و میرآخور سلطنتی توسط متصدیان ایرانی اداره می‌شد.

رامین شعبانی گفت:تبریز در فاصله بین سلطنت جهانشاه قراقویونلو و سلطنت اوزون حسن و پسر او یعقوب آق‌قویونلو از مراکز عمده هنر کتاب‌آرایی و معماری بود.

وی افزود:یکی از قدیمی‌ترین آثار تاریخی تبریزکه در دوره ایلخانی مورد توجه بوده و محراب رفیع باقیمانده یادگار آن دوره است. در دوره حکومت آق قویونلو گنبدی بزرگ آراسته به انواع کاشیکاری معرق بوسیله سلجوق شاه بیگم زن اوزن حسن بر فراز آن احداث شد.

شعبانی افزود:این بنا در زله سال ۱۱۹۳ هجری قمری صدمه کلی دید لیکن در دوره حسینقلی خان دینبلی حاکم وقت تبریز بازسازی گردید و در جنب این مسجد، مساجد خاله اوغلی و حجت الاسلام قرار دارند که مورد توجه گردشگران داخلی و خارجی در تبریز هستند و مهمترین ویژگی مسجد جامع تبریزکه در جوار آن قرار دارد این است که زمان تاسیس اولیه آن‌ها هنوز مشخص نیست و در همین مسجد بود که ۵ قرن پیش مذهب شیعه اثنی عشری در ایران به عنوان مذهب رسمی برگزیده شد و کتیبه تاریخی اعلام رسمی مذهب شیعه در ایران هنوز در وسط مسجد جامع تبریز چشم گردشگران و پژوهشگران را به خود جلب می‌کند.

وی افزود:زله‌های ویرانگر تبریز باعث شده بسیاری از آثار تاریخی این شهر زیر خروار‌ها خاک مدفون شود.

شعبانی درباره میدان حسن پادشاه تبریزیا اوزون حسن سلسله آق قویونلو و نقش جهان اصفهان می‌گوید: میدان و مجموعه ساخته 



  ادولت قرا قویونلو

وغوز میباشند که هنوز در قرنهای ششم و هفتم در روند شکل گیری ملت آذربایجان نقش داشته اند. قرا یوسف بعنوان سرکرده اتحاد طوایف آذربایجانی در سال ١٤٠٨ موفق میشود تا ارتش تیموریان را شکست داده از آذربایجان بیرون براند. سپس قرا یوسف برسر حاکمیت مطلقه بر آذربایجان وارد جنگ با سلطان احمد جلایری میشود. قرا یوسف در ماه اوت سال ١٤١٠ در نبردی در نزدیکی تبریز بر سلطان احمد چیره میشود و وی را اعدام میکند. بدین ترتیب دولت آذربایجانی جدیدی یعنی دولت قراقویونلو (١٤٦٧-١٤١٠) در سرزمینهای آذربایجان واقع در جنوب رود کور پا به عرصه وجود مینهد. شهر تبریز پایتخت دولت قراقویونلو بوده است. در ادوار مختلف تاریخ علاوه بر مناطق جنوبی آذربایجان، بخشهایی از گرجستان، ارمنستان، کردستان، عراق و غرب ایران نیز جزو دولت قراقویونلو بوده است. دولت قراقویونلوی آذربایجان در اواخر سال ١٤٦٧ سقوط کرده و نهاد ی آذربایجانی جدیدی یعنی دولت آق قویونلو به رهبری اوزون حسن جایگزین آن شده است.

 دولتهای تاریخی آذربایجان”، باکو، سال ٢٠١٢، ص ١١٢ 

qaraqoyun ag qoyun

   دولت آق قویونلو

 

طوایف آق قویونلو در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم در منطقه ای در حد فاصل رشته کوههای قفقاز و رودخانه ارس ست داشته اند. بخشی از این طوایف در دوره های بعدی در شرق آسیای صغیر (آناتولی شرقی)، دیارب و عراق نیز اسکان یافته اند. با روی کار آمد اوزون حسن در سال ١٤٥٣ که یک سرکرده دلیر و تمدار دوراندیشی بوده، اتحاد طوایف آق قویونلو با مرکزیت در دیارب قدرت بیشتری پیدا کرد. موجودیت دولت قراقویونلو در سال ١٤٦٨ بدست اوزون حسن پایان یافت. وی در سال ١٤٦٨ کلیه سرزمینهای تحت حاکمیت دولت قرا قویونلو را به تصرف خود در آورده پایتخت را از دیارب به تبریز منتقل نمود. اوزون حسن در سایه پیروزیهای درخشانی که در کوتاه مدت بدست آورده بود، علاوه بر سرزمینهای آذربایجان در جنوب رودخانه کور ودیارب توانست آذربایجان غربی، کردستان، بخشهایی از گرجستان و از جمله تفلیس، بخش اعظم ایران و عراق را نیز جزو دولت آق قویونلو (١٥٠١-١٤٦٨) قرار دهد. اوزون حسن امپراطوری بزرگی از خراسان تا خان نشینی قرامان در سواحل دریای مدیترانه ایجاد نموده بود. در سالهای حاکمیت اوزون حسن دولت آق قویونلو به یکی از پرقدرت ترین دولتهای خاور میانه و نزدیک تبدیل شد. در نتیجه کشمکسهای داخلی بعد از مرگ اوزون حسن دولت آق قویونلو به تدریج رو به زوال گذاشت. در سال ١٤٩٩ دولت آق قویونلو به دو قسمت تقسیم شده بود و در سال ١٥٠١ جای خود در صحنه ی را به دولت قزلباشان صفوی داد که مؤسس آن اسماعیل از نوادگان اوزون حسن بوده است.

qaraqoyunlu ve agqoyunlu 3 - Copy

دولتهای تاریخی آذربایجان، باکو، سال ٢٠١٢، ص ١١٣


تحقیقی در نام و نشان ایلات قره قویونلو و آق قویونلو

نامهای آق قویونلو و قراقویونلو نه به معنی دارندگان گوسفندان سفید و سیاه بلکه به معنی دارندگان دستارهای سفید و سیاه هستند

● تحقیقی در نام و نشان ایلات قره قویونلو و آق قویونلو

در غالب کتب تاریخ و فرهنگنامه ها بدون هیچگونه شک و تردید علمی معانی دارای گوسفندان و دارای گوسفندان سفید را به ترتیب بدین قبایل ترک منظور داشته اند. نگارنده اخیراً آلترناتیو ترکی قویانلو (دستار و کلاه بر سر گذارنده) را در این باب معیار قرار داده و آن را قویاً بر آلترناتیو مرسوم و جای افتاده قویونلو (دارنده گوسفندان و رمه ها) مرجح یافتم و تحقیقات اخیر برخی ایرانشناسان را هم در این باب که از طریق فرهنگ اسلامی رشد انتشار یافته اند به وضوح در تأیید نظر خویش یافتم. تأیید منابع تاریخی هم نه بر رنگ توتم و یا حیوان مقدس مفروض این دو قبیله ترک بلکه بر رنگ دستارهای متداول ایشان تأکید داشته است. در مورد مطابقت آق قویونلوها یا بایندریان(آبادگران) با شاهسونهایقزلباش (سرخ دستاران) بدون سند خاصی از روی شواهد و قرائن تاریخی موجود سخن رفته است که باید اساساً درست باشد چه شاه اسماعیل صفوی و علویان پیرو او با توجه سنت سرخ جامه گان خرمدین (که خصوصاً از گروهای غلات علوی ترکیب یافته بود) لباس و دستار سرخ به عنوان سمبل مذهبی انتخاب شده و آن نوع دستار و البسه به عنوان اتحاد قومی و قبیله ای جایگزین البسه قبیله ای قبلی ایشان گردیده بود. جالب است که در کتاب تاریخی و اساطیری شاه اسماعیل صفوی در سخن رانی مبسوط همسر شاه اسماعیل برای تشجیع لشکریان قزلباش در جنگهای بزرگ به صراحت و تفصیل از حماسه بابک خرمدین یاد گردیده است. معلوم میشود شیعه علوی انقلابی بومی ایران تنها از دوره شاه عباس کبیر با آمدن مستشاران شیعی  لبنانی به رنگ سیاه و سبز عربی در آمده و باورها دینی شکل درباری و صلبی گرفته و از محتوی انقلابی خود خارج شده است. چیزی که دکتر شریعتی آن را -گرچه به طور ناقص ولی- درست درک کرده بوده است. در راستای اقدام انقلابی شاه اسماعیل صفوی برای رسمی نمودن رنگ آیینی خرمدینی و اسماعیلی، سرخ بوده که دستار سفید قبیله اوزون حسن آق قویونلو (نیای مادری شاه اسماعیل) یعنی شاهسون (شاهپرست) را نیز تبدیل به رنگ سرخ تبدیل کرده و نام اخیر یعنی شاهسون را بویژه برای همین قبیله آق قویونلو که در سمت دشت مغان اطراق داشته و دارند، پدید آورده بوده است. اگر در این رابطه تشابه صوتی مراعات شده باشد؛ که بسیار محتمل است، هیئت بنیادی نام قبیله شاهسون قبل از عهد شاه اسماعیل به سبب شأن و شوکت اوزون حسن، شاه حسنلو بوده است. از سوی دیگر نظر به نام و همچنین دستار سیاه ترکان قره پاپاق (سیه دستار) در سمت در آذربایجان غربی در سمت محال سلدوز اورمیه را می توان اعقاب بلافصل همان ترکان قره قویونلو (بر اساس نظر ما قره قویانلو) به شمار آورد. به سبب سماجت و دیرپایی سنتهای قبیله ای در نزد قبایل ترک احتمال زیادی وجود دارد که نام ترکان قاراقالپاق (سیه کلاهان) در بین دریاچه آرال و خزر به سبب هم قومی ایشان با قره قویونلوها بوده که این وجه مسمی را به خود گرفته بوده است. بر این اساس خاستگاه ترکان قره قویونلو و آق قویونلو همان حوالی دریاچه آرال بوده است.

فرهنگ رشد چنین اطلاعاتی تحت عنوان آق قویونلوها در این باب در تهیه و تدوین نموده است:

"آق قویونلوها ۹۰۸- ۸۸۰» ق / ۱۵۰۲- ۱۳۷۸ م

▪ واژه آق قویونلو به چه معناست؟

آق به معنی سفید، قویون گوسپند»، و لو ، پسوند دارندگی و عبلامت نسبت.

که روی هم به معنی دارنده گوسفند سفید یا منسوب بدان است.

این واژه، نخستین بار در منابع سده ۸ ق / ۱۴ م دیده شده است به طوریکه در دوره‏های پیش از این سده، اثری از آن به دست نیامده است.

▪ وجه تسمیه ی نام آق قویونلوها:

یکی از نشانه‏های دلبستگی ترکمانان به گوسفند یا وابستگی معیشت آنان به این حیوان به این خاطر است که بیشتر بر سنگ گو خود شکل قوچ می‏کندند.

باید توجه داشت که در این مورد نظرات محققان مختلف است‌ ؛

برخی گمان برده‏اند که در روزگار کهن، بر پرچم قبایل قراقویونلو، نگاره قوچ سیاه، و طوایف آق قویونلو، قوچ سفید نقش می‏شده است.

اما این شکل، بر پرچم اوزون حسن وفات ۸۸۲ ق / ۱۴۷۸ م» پنجمین و نیرومندترین پادشاه آق قویونلو هرگز مشاهده نشده است.

مینورسکی احتمال داده است که این نام، نماد بُتواره‏ای توتمی» دیرین این طوایف باشد.

رأی دیگر این است که این نام به رنگ بیشتر گله‏های گوسفند هر یک از قبیله‏های یاد شده اشاره دارد

»رویمر: دوران فترت ترکمانان، تاریخ ایران میان مغولان و صفویان، ص ۲۶۳ .

اما بعید به نظر می‏رسد که یک قبیله بزرگ دامدار بیابانگرد، بتواند بیشتر دامهای خود را از یک رنگ دلخواه دست چین کند.

از سوی دیگر سخن روزماری کویرینگ زوخه نیز در وجه تسمیه آق قویونلو آشفته می‏نماید. وی در ایرانیکا نوشته است:

گفته می‏شود که این نامها به نمادهای بتواره‏ای کهن اشاره دارد. اما به گفته رشید الدین فضل الله وفات ۷۱۸ ق / ۱۳۱۸ م»، ترکان از خوردن گوشت جانداران بتواره خود منع شده بودند. با این وجود با توجه به اهمیت گوشت گوسفند در غذای معمولی بیابانگردان دامدار، بعید به نظر می‏رسد که قبایل مورد بحث چنین بتواره‏ای را رعایت کرده باشند. »ایرانیکا: ذیل آق قویونلو.

● نقدی بر آخرین نظر در باب وجه تسمیه ی آق قویونلوها

مطلب نقل شده از روزماری کویرینگ زوخه ، دارای اشکالات متعددی است:

نخست آن که، آن چه رشیدالدین فضل الله تعیین کرده، با بتواره = توتم» فرق دارد؛

رشید الدین می‏گوید: هر شعبه‏ای از این شعب بیست و چهارگانه جانوری مخصوص کرده‏اند که اونقون ایشان باشد و اونقون به ترکی به معنی مبارک است ؛ و عادت آن است که هر چه اونقون قومی باشد، آن را قصد نکنند و نیازازند و گوشت آن را نخورند.» تاریخ، ج ۱، صص ۳۸ و ۷۳».

»در حقیقت آن چه رشید الدین به عنوان مبارک» برای قبایل ترک یاد می‏کند، چیزی از بتواره کم دارد به خصوص که هم معنی کامل با آن نیست. نگاه کنید به توتم: در دائرة المعارفهای عمومی.

دو دیگر رشید الدین صریحاً بیان می‏دارد که اونقونِ بایندریان آق قویونلو»، سنقور نوعی باز» است .تاریخ، ص ۴۱»

و از این رو، مسأله اساساً به گوسفند ارتباطی پیدا نمی‏کند.

سوم، اگر کویرینگ زوخه به جمله دیگر فضل الله نظر دارد که : در ابتدای کار، یاسا داده بودند که هیچ گوسفند و حیوانات مأکول اللحم ( حیواناتی که گوشت آنها خوراکی است‌ ) را حلق نبرند» به جمله بعدی آن توجه نکرده است که » حلق نبرند بلکه به رسم ایشان سینه و شانه بشکافند. .تاریخ، ص ۴۸۸.

به عبارت دیگر ، از حلق بریدن منع شده‏، نه کشتن و خوردن گوشت گوسفند.

چهارم اینکه فضل الله یادآوری می‏کند که نیای ایشان برای فرزندان هر قبیله معین کرده بودند که از گوسفند و دیگر حیوانات مأکول اللحم» کدام اندام از گوشت، نصیب هر شعبه باشد تا با یکدیگر نزاع و دل ماندگی نکنند. تاریخ صص ۳۸ – ۴۵."

علی مفرد


اشاره: در این مقاله سعی داریم به معرفی، شناساندن و دادن اطلاعاتی درمورد آداب و رسوم یک اقلیت مذهبی که در کل با نام قاراقویونلوها» در تاریخ آمده اند ولی در ایران به فرقه هایی از جمله علوی، قیزیل باشها، اهل حق، گوران، علی اللهی، در سوریه به نصیریان، علویان و در ترکیه ه بکتاشی و علوی مشهورند بپردازیم. ولی بعلت زیادی مطالب این مقاله را به قاراقویونلوها ( اهل حق تورکلری ) که در آذربایجان غربی و مناطق اطراف روستاهای شهرستان شوط زندگی می کنند اختصاص داده ایم.

سلسله حکومت قاراقویونلوها

(۷۸۰-۸۷۴ ق) (۱۳۷۸-۱۴۶۹م) سلسله ای از حکمرانان تورک بودند که برای مدتی نزدیک به یک سده بر آذربایجان حکومت کردند. قاراقویونلوها واژه ای است تورکی مرکب از (قره + قویون + لو) به معنی صاحبان گوسفندان سیاه.

این واژه بسته به لهجه محلی قره قویونلو یا قاراقویونلو هم تلفظ می شود. نام قاراقویونلوها نخستین بار در تاریخ در قبل از سلسله صفویه مطرح گردیده است.

در سال (۱۳۷۵م) قارا یوسف از تورکان اوغوز رهبری قاراقویونلوها را در پی شورشی بر علیه جلایرها عهده دار شده ، استقلال خود را ا جلایرها اعلام کرد و کنترل آذربایجان، موصل و بغداد را بدست گرفت.

تیموریان در حوالی سال ۱۴۰۰ قارا یوسف را شکست داده و قارا یوسف به مصر متواری شد، وی پس از مدتی و در ۱۴۰۶ با کمک حاکمان وقت مصر ممولکها دوباره کنترل تبریز را بدست آورد.

دولت شیعی قاراقویونلو در بخش مهمی از سرزمین ایران شامل خوزستان-کرمان-فارس-هرات حضور داشت. واپسین فرمانروای قاراقویونلو جهانشاه قاراقویونلو نام داشت که اوزون حسن از دودمان آق قویونلو ها او را شکست داد و وی را به همراه پسرش کشت.

مسجد کبود (گوی مسجد) از بناهای ساخته شده در دوران حکومت قاراقویونلوهاست.

قره محمد (۱۳۸۰-۱۳۸۹م)، قره یوسف (۱۳۹۰-۱۴۲۰م)، قره اسکندر(۱۴۲۰-۱۴۳۵م)، و جهانشاه (۱۴۳۵-۱۴۶۷م) که همگی از پادشاهان قاراقویونلو پایتخت حکومت شان تبریز-از تورکان اوغوز و دینشان اسلام (شیعه) لود.

تاریخ و پیدایش آئین اهل حق:

۱-برخی قائلند که آئین یاری (اهل حق) به عنوان دینی مستقل در قبل از اسلام مطرح بوده.

۲-آئین یاری توسط نصیر در قرن اول در زمان حضرت علی (ع) شکل گرفته است.

۳-این عقاید در قرن دوم توسط شخصی بنام بهلول مطرح شده.

۴-در قرن چهارم توسط شخصی بنام شاه خوشین ظهور پیدا کرده است.

۵-درقرن هفتم توسط سلطان اسحاق برزنجه ای پایه ریزی و قانونمند شده است.( با همه اینها از تاریخ و پیدایش این آیین اطلاعات دقیقی در دست نیست.)

اهل حق به چند شاخه تقسیم می شود:

شاه ابراهیمی، یادگاری، خاموشی، عالی قلندری، بابو عیسی، مصطفوی، ذوالنوری، بابا حیدری، آتش بیگی، شاه ایازی، میرسوری.

طایفه اهل حق شهرستان شوط از شاخه آتش بیگی و مذهب شیعه هستند که حدود ۴۰ درصد جمعیت این شهرستان را تشکیل می دهند و بیشتر این جمعیت در اطراف بخش مرگنلر در روستاهای : اینجه قدیم، باش کهریز، پیر شاه، تازه کند، مرگن اسماعیل کندی، مرگن عزیز آباد، مرگن قدیم، مرگن وسط، شیخ سیلو، صمد یوردو، سینیق، صوفی، قره زمین، طوره، سلیمان کندی، موخور، شریف کندی و قیزیل جاقالا زندگی می کنند.

معدود جمعیت این طایفه در شهرهای ماکو، شوط، پلدشت، بازرگان ست دارند.

نام اصلی این طایفه (یارسان) و (طایفه سان) است که یارسان مخفف یارسان است که به تعبیر خود آنها به معنی یاران حق است . این طایفه هر هفته در محلی جمع می شوند و با تشریفات خاصی مشغول عبادت و خواندن اوراد و اذکار مخصوص خود می شوند.

عده حاضر را (جم) و آن مجمع را جمخانه می گویند (در اصطلاح دراویش به چنین محلی خانقاه گفته می شود.)، در این مراسم گفتارهای بزرگان و سرودهای دینی کلام نامیده می شود و کلام های مدون را دفتر می گویند که این کلام ها در این مراسمات هنگام راز و نیاز یه آهنگ مخصوص و همراه با نواختن تنبور خوانده می شود.

از آداب و رسوم اهل حق به جم خانه رفتن و قربانی کردن اهمیت فراوان دارد، به اعتقاد پیروان آیین حقیقت برگزاری مراسم مذهبی برای تقرب به خداوند و درک عالم معنوی است و جم خانه بهترین محل برای راز و نیاز و برآوردن حاجات محتاجان است.

اعتقادات و رسومات اهل حق

نماز خواندن، روزه گرفتن، قربانی کردن و نذر دادن که مختصر به شرح برگزاری این مراسمات در میان آیین اهل حق می پردازیم.

نماز و روزه در آیین اهل حق خصوصا در میان آتش بیگی ها جزء اصول اساسی بوده، نماز و نیاز از نظر معتقدین به این مرام مانند بذر و زمین بوده که با هم دارای ارزش هستند و نفی هر کدام باعث بی ارزش شدن دیگری می گردد، اهل حق علاوه بر ماه مبارک رمضان سه روز در سال را روزه می گیرند و موقع آن از دوازدهم زمستان (چله بزرگ)لغایت چهاردهم آن است و روز پانزدهم روز عید سلطان و جشن حقیقت است.

نذر و قربانی کردن نیز از احکام مهم آیین اهل حق است که برای انجام آن اهمیت زیادی قاپلند و قبول شدن آن شرط نیست .

اهل حق هر نظری که با هر قصدی و حاجتی که کرده باشد باید آنرا ادا کند، گرچه حاجتش هم برآورده نشود، چون اهل حق واقعی کسی هست که خیر خود را در مصلحت خدا بداند.

نذورات عبارتند از :

خدمت، نیاز، شکرانه، قربانی …

حیواناتی که بتوان از آنها قربانی گرفت شامل خروس-گوسفند-گاو اهلی و شتر به شرط سالم بودن و صحیح الاعضا و پیر و ضعیف نبودن که بعد از ذبح قربانی در جم خانه طی مراسم و تشریفات خاصی توسط سید دعاخوان و خادم ها تقسیم می شود.

تفاوت فرقه علی اللهی با فرقه اهل حق

فرقه علی اللهی توسط عبدالله ابن سبا در زمان حضرت علی (ع) ظهور کرد. در حالیکه فرقه اهل حق توسط سلطان اسحاق در قرن هفتم بود. این دو از حیث اصول و عقاید و سایر احکام دینی نیز تفاوت فاحش دارند جز اینکه هر دو از جرگه حضرت علی (ع) هستند.

درباره حقیقت آیین اهل حق آراء و عقاید مختلفی اظهار شده است. بعضی ها اهل حق را از غلاه شیعه و علی اللهی و عده ای آنان را مسلمان و برخی این آیین را یک آیین ایرانی می دانند. (غلاه: عده ای هستند که در حق حضرت علی (ع) و حضرت رسول غلوکرده اند و آنها را به مقام الوهیت برده اند. مثلا یکی ازغالییون خدمت حضرت علی رسید و گفت: یا علی الاعلی، السلام علیک، آن حضرت به قتل او دستور دادند.)

بعضی ها اهل حق را از قرنه علی اللهی می دانند ولی در کتب مربوط به ادیان و مذاهب از غلاء شیعه به اسم اهل حق نامی برده نشده است. گرچه به عقیده استاد مینورسکی اهل حق غیر از علی اللهی و (چراغ سوندورن) و (خروس کشان)و (اهل حق) و (متصوفه) است. ولی خود او می گوید مذهب اهل حق روی عقیده غلاه شیعه بنا شده است و با مذهب تناسخ و تصوف آمیخته به شکل آیین مخصوص ظهور کرده است، با توجه به اینکه حلول و تناسخ یکی از اصول معنقدات اهل حق می باشد و این فرقه معتقد است که خدا درهفت تن که یکی از آنها علی (ع) می باشد حلول کرده است .

این آیین معتقد است که روح بعد از مردن کسی در شخص دیگری ظاهر می شود. اگر جسد قبلی کارهای خوبی انجام داده بود در بعدی راحت است وگرنه ناراحت خواهد بود، روح جزئی از خداست که در هر کس قطره ای وجود دارد و بدان جهت به چشم دیده نمی شود، خدا خود را در وجود علی (ع) ظاهر کرد و برای همین است که علی (ع) را خدا می دانند ولی قفس مال علی بود؟

بعضی آراء و نظرات بر این باوند که آنها یک فرقه ی هستند که برای انهدام اسلام تشکیل شده است و بعضی اجداد آنان را مسیحی یا ارمنی ویا آسوری می دانند. اما خود اهل حق می گویند که فرقه ای از ریشه اثناء عشریه و یکی از هفده سلسله عرفا به شمار می آیند و در عین حال میان خود و متصوفه تفاوتی قائلند، که چون متصوفه بیشنر معتقد به وصول اند لیکن علی اللهیان معتقد به سلوک هستند و چون سرسلسله اهل حق علی ابن ابیطالب است لذا به این نام مشهور شده اند.

از آنجایی که مشابهات میان عقیده علی اللهیان و نصیریه موجود است از این جهت به اشتباه به آنها نصیریه می گویند و الا این فرقه به کلی از نامیده شدن به این نام نفرت دارند و می گویند نصیریه علی را مظهر تام و تمام حق (لذاته) می دانند ولی به عقیده ما مظهر تام و تمام است(لصفاته).

اسلام و اهل حق:

اما در مورد مسلمان بودن اهل حق باید بدانیم که این فرقه به دو دسته تقسیم می شود: دسته ای که خود را علی اللهی قلمداد می کند . علی الخصوص آن عده از اهل حق که در صفحات غرب ایران و کرمانشاه زندگی می کنند که بدن پرده پوشی و ملاحظه ای خود را علنا علی اللهی معرفی می نمایند.

ولی دسته دیگر خود را شیعه اثنی عشری و عامل به تمام دستورات و احکام شرعی اسلام معرفی می کنندو همچنین اکثر پیشوایان اهل حق خود را موظف به انجام تکالیف شرعی می دانند و در هر عصر مقلد و مجتهد جامع الشرایط وقت هستند . منتهی اهل حق علاوه ازشریعت پیرو طریقت نیز می باشند. اهل حق اسلام را چون بادام و آیین حقیقت را مغز آن می دانند۰ در این مورد در یکی از اشعارشان چنین می گویند:

اسلام چو دانه بادام دان

شکسته شود چون به دور زمان

برون آید آن مغز اندر دلش

بود اندر مغز حق منزلش

اسلام خدا را بالاتر از وهم تصور بشری تعریف می کند. در صورتیکه اهل حق خدا را قابل (تجسد) و (تجسم) دانسته، او را دارای جامه های مختلف می دانند و صریحا اقرار می دارند که خداوند به جامه های هفت تنان ( خداوندگار-مرتضی علی-شاه خوشین-سلطان ضحاک-شاه ویس قلی-ممد بگ-خان آتش) حلول کرده حتی حضرت علی (ع) را امام اول می دانند ولی می گویند که خداوند در دوره حضرت محمد (ص) با یاران خود بصورت علی به میان مردم آمد!

به دور محمد همان کردگار

شد از جامعه مرتضی آشکار

مسلمانان عده معدودی را از مقربان خدا می دانند که در درجه اول شخص حضرت محمد (ص) و اهل بیت نبوت می باشد ولی اهل حق در درجه اول هفت تنان را از مقربین خدا دانسته معتقدند که آنان قبل از خلقت عالم با خداوند بوده اند و بنا به خواهش آنها خداوند ابوالبشر را آفریده است.

با همه اینها طایفه اهل حق، دین خود را اسلام، مذهب خود را شیعه اثنی عشری، مسلک خود را اهل حق می دانند و لاغیر.

آقای دکتر محمد مکری که احاطه و تبحر کاملی در مطالبمربوط به آیین اهل حق دارند در مقدمه کتاب شاهنامه حقیقت چنین می گویند: مذهب یا مسلک اهل حق یکی از رشته های وابسته به مذهب تشیع است و مجموعه ای است از عقاید و آراء خاص مذهبی که با ذخایر معنوی پیش از اسلام و افکار غالی پس از اسلام که بخصوص در مناطق غرب ایران پراکنده بودند در هم آمیخته است، بر حسب سنت خود پیروان حقیقت این مذهب دنباله نوع احساس ژرف مذهبی است که از عهود پیشین در میان خواص شیعیان ادیان کهن به طور سری موجود بوده و سینه به سینه از سلف به خلف رسیده است . نقطه قابل توجه این است که عده ای از مردمان اهل حق که در شهرها و دور از مراکز اصلی خویش زندگی می کنند اکثرا به تبعیت از محیط آیین دیرین خود را فراموش کرده اند و تابع و مجری مقررات آیین محیطی هستند که در آنجا زندگی می کنند. اهل حق عموما مردمان سلیم النفس، امین و بی آزارند و اغلب کارگر، صنعت گر، زارع، کاسب هستند.

یکی با دین (مسیحییت)یکی بادین(  یهودییت)یکی بادین (اسلام)،دراین میان شرط عبادت و بندگی خداست که همه انسانهای جهان باید آنرا بجا بیاورند و به دین و مسلک یکدیگر احترام بگذارند و اگر انتقادی هم نسبت به یک آیین و فرقه بود باید با مطالعه دقیق و طبق اصول و عقاید قرآن و اسلام پای میز مذاکره نشست نه اینکه یک طرفه به قضاوت نشست و باعث تفرقه گردید. خصوصا در منطقه ما یعنی آذربایجان غربی نباید این اختلاف آیینی باعث ایجاد نفرت و جدایی دو برادر هم زبان شود. به قول ضرب المثل ترکی : بیزلر دین قارداشلیغیندان اونجه دیل قارداشییق تورک قاراقویونلو-تورک آغ قویونلو-تورک سنی همه ما باید به آیین و مسلک یکدیگر احترام بگذاریم. مبادا اختلاف آیینی وحدت و یکپارچگی ما را از بین ببرد و در آخر امیدواریم با روشنگری مردم و مسئولین شاهد اجحاف به هیچ مسلکک و آیینی نباشیم، چونکه همه انسانهای روی زمین اشرف مخلوقات و آفریدگار خداوند یکتا هستند و در آخر همه به سوی او رهسپار خواهیم شد.

اهل حقدن بیر قلندر

سر کش اوباش ایسته رم

اسرارین راز و روموزون

آچماغین فاش ایسته رم

بیر نظر قیل کائناته تشنه اول دیدارینا

یول چکن حقین یولوندا

گوزلری یاش ایسته رم

اهل-ی حقم اهل-ی حالم

کان-ی عرفان منده دیر

رمزی عشقی ساخلایان

اسراره سیرداش ایسته رم

هر گورن سئودالی

باش قوربانلیغا لاییق دئییل

صیدق ایله یا حق دئین دار

ایسته ین باش ایسته رم

زیل قارا ساچین کیمی

بختیم قارا لوم قارا

قامتیم اولموش کمان

حسرت توکن قاش ایسترم

تا کی نقاش-ی ازل

طرح-ی وجوده جان وئریب

ذره جه اوخشاتماغا

بیر گوجلو نقاش ایسته رم

بیر بئله سایسیز نیشان و نامیدن صوفی دئییر

کعبه ده وار بیر نیشان

یانلیز قارا داش ایسته رم

پیریم ایقرار ائیله دی حق مجلیسینده آشکار

شیخیده یوخدور عمل

دهداری قللاش ایسته رم

شعر: علیرضا قاسم زاده (دهدار)



 اردبیل از شهرهای کهن ایران است که در لوحه‌های گلی سومریان به صورت آرتا یاآراتتا ثبت گردده همچنین اردبیل تمدنی 3000 ساله در حاشیه جاده? ابریشم دارد که سابقه? تاریخی و باستانی آن را کاروانسراهای بی‌نظیر به جهت نوع معماری و تجمیع هنرهای ظریف ایرانی بیان می‌کند. اردبیل در گذشته گذرگاه کاروان‌های تجاری و نظامی متعددی بوده که زمینه? احداث کاروانسراها را فراهم کرده‌است. به عقیده? کارشناسان وجود کارونسرا در شهرستان‌های مختلف این استان بیانگر رونق اقتصادی تمامی شهرهای این منطقه در گذشته است. از جمله? مهمترین کاروانسراهای اردبیل می‌توان به کاروانسرای سنگی صائین در نیر، شاه عباسی شورگل در بیله سوار، عباسی نقدی کندی و قانلی بولاغ در مشگین شهر اشاره کرد.این شهر در زمان حکومت بنی‌امیه مرکز حکومت آذربایجان و در زمان بنی‌عباس مرکز قیام بابک خرمدینبوده‌است. در سال 6 هجری مورد حمله مغولان قرار گرفت. در دوران باستان نیز که ایران به چهار ولایت تقسیم شده بود اردبیل مرکز ولایت باختر شامل آذربایجان (از همدان و ساوه تا دربند در جنوب روسیه و ارمنستان فعلی) بوده‌است.[23] اما در زمانتیموریان و صفویان، نهضت تشیع و جنبش‌های ی ایران از این شهر برخاست. اردبیل در زمان صفویان آباد گردید و به اوج اعتبار، عزت، و عظمت خود رسید، اما پس از انقراض این سلسله در پیشامدها و تحولات تاریخی دوره? نادرشاه و اوایل قاجار و به‌خصوص با ورود قشون روسیه به ایران و حوادث دوران مشروطیت، از رونق و اهمیت افتاد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، در 24 فروردین 1372 به مرکز استان تبدیل شد.

از آثار تاریخی اردبیل که برخی به دوره? پیش از اسلام می‌رسد، می‌توان از دهکده آتشگاه، شهر هیر، شهریور، و مسجد جامع اردبیل که در قدیم آتشکده بوده‌است، نام برد. با توجه به این‌که این مسجد، بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین مسجد اردبیل است، یکی از واحدهای آن، کتابخانه بوده است.

بسیاری از مؤلفان دوره? اسلامی، بنای شهر اردبیل را به فیروز، پادشاه ساسانی نسبت می‌دهند و می‌نویسند که اردبیل به دستور این پادشاه، که در سده? پنجم میلادی می‌زیست، ساخته شده‌است. فردوسی در شاهنامه بنای اردبیل را به پیروز ساسانی نسبت می‌دهد.

اما تاریخ اردبیل خیلی قدیمی‌تر از زمان فیروز ساسانی‌است. زیرا که فیروز در

در زمان فیروز به دلیل حمله? طوایف شمال (هونها) ویران گردید و به دستور فیروز، آباد گردید و برج و بارو درآن ساخته شد و از این‌رو بنای آن را به فیروز نسبت می‌دهند.

در قرن ششم قبل از میلاد زرتشت پیامبر بزرگ ایران ظهور کرد و بنا به روایت اوستا، کتاب یسنا در بالای کوه سبلان بر او نازل شده‌است.

شهر اردبیل به علت نزدیکی به قفقاز و گرجستان و ارمنستان، جایگاه ویژه‌ای داشت به‌طوری که در زمان جنگ‌های ایران و روس در عهد قاجار، اردبیل مرکز استقرار نیرو و ستاد عملیات سپاه ایران در برابر طوایف شمال بوده‌است. شهر اردبیل در سال 272 (شمسی) در اثر زمین لرزه‌ای قدرتمند لرزید و در اثر آن به طور کامل ویران شد که در طی آن زمین لرزه 150000 از ساکنان آن کشته شدندزمین‌لرزه اردبیل سال 459 میلادی به سلطنت رسیده‌است و 34 سال قبل از این تاریخ، بهرام پنجم ملقب بهبهرام گور در مقابل حمله? هیاتله از راه اردبیل به آمل وگرگان و سپس به خراسان رفته و در آن‌جا، خاقان هیاتله را کشته‌است. منطقه? اردبیل حداقل از هزاره? ششم قبل از میلاد مسی بوده‌است. براساس پژوهش، سراسر منطقه از تپه‌های باستانی پوشیده شده‌است. کاوش‌های مقدماتی در برخی از نواحی اردبیل به ویژه در قسمت‌های شمالی و شرقی آن نشان می‌دهد که اردبیل از کانون‌های مهم فرهنگ مگالی تیک یا سنگ افراشتی بوده‌است. مردم مگالی تیک شرق آذربایجان که ماهیت قومی آن‌ها می‌باید از عناصر کاسی و هوری بوده‌باشد، ده‌ها اثر مگالی تیک پرارزش از خود به یادگار گذاشته‌اند. یافته‌های اخیر در محوطه? باستانی شهر یئری مشکین شهر، پرتو تازه‌ای به تمدن و فرهنگ هشت هزارساله? اقوام ساکن در اردبیل و اطراف آن افکنده‌است و انتشار نتیجه? این یافته‌ها می‌تواند ارتباط تمدن و فرهنگ مگالی تیک اردبیل را با دیگر مناطق ایران و آذربایجان تاریخی و قفقاز و شرق آسیای صغیر مشخص کند. تصاویر هیکل‌های سنگی شهر یئری با تصاویر هیکل‌ها و سرهای آدمیانی که برروی اجاق‌های نعل اسبی ایغدیر (ایگدیر درشمال شرقی ترکیه در نزدیکی مرز ایران و ارمنستان) نقش بسته، شباهت تام دارد. آثار یافت شده درموزه? باستان‌شناسی اردبیل قرار دارند.

یافته های تازه درباره پیشینه اردبیل در منطقه مرادلو اردبیل نشان از کشف تاریخ 40 هزار ساله در اردبیل را به اثبات می‌رساند.محوطه شامل بیش از یکصد تخته سنگ مزین به نقوش صخره‌ای بوده که با بررسی و مطالعه هر یک از آنها زوایای پنهانی از نحوه زندگی و استقرار بشر در این منطقه از کشور نمایان خواهد شد

برخی از کارشناسان معتعدند: نقوش خمره‌ای یا همان سنگ نگاره‌ها کهن‌ترین آثار هنری بر جای مانده از بشر هستند که قدمت برخی از آنها به 40هزار سال قبل برمی گردااا


در اینجا لازم دیدیم برای آگاهی بیشتر مردم تالش از خطر و فتنه ی وهابیت بررسی اجمالی از حضور وهابیان در منطقه و شهرمان داشته باشیم امیدواریم شما دوستان نیز با نظرات و انتقادات سازنده ی خود ما را یاری کنند.
اکثر مردم تالش را اهل سنت تشکیل می دهند که در حوزه ی فقه و احکام دین ، شافعی و در مذهب کلامی هم اشعری هستند . اهل سنت در تالش و رضوانشهر و حومه در کنار برادران اهل تشیع زندگی می کنند که در صورت رعایت خطوط قرمز مذهبی ، مشکل خاصی با یکدیگر ندارند.اما با توجه به فاصله گرفتن از عصر نبوت و بی توجهی به راهنمایی های خداوند متعال که در قالب دین و توسط حضرت رسول صلوات الله علیه برای ما انسانها آورده شده روز به روز شاهد پوچ گرایی و انحرافات اخلاقی در جامعه ی اهل سنت هستیم که یقیقناً همه ی اینها نتیجه ی بی دینی است و یا به نوع دیگر نتیجه ی بد فهمی از دین.
اما اصل مطلب
آیا وهابیت به تالش رسیده یا نه؟
چیزی که روشن است اینست که وهابیت در جوامعی که اقلیت را دارند و صوفیه آنجا مقبول است و شیعه در آن حکومت می کند بسیار با نیرنگ و حیله و به اصطلاح تمدارانه کار می کند ولی بی خبراند که همچون شترمرغانی هستند که سر در گل فرو می کنند و به خیال خودشان کسی آنها را نمی بیند ولی باید بخوبی بدانند که هنوز در بین اهل سنت منطقه افرادی هوشیار و دلسوز دین حضور دارند . و این دلسوزان کسانی نیستند جزء عالمان واقعی و طلاب نمونه که مسئولیت پاسداری از عقیده ی پاک اهل سنت را دارند.
وهابیان با نامهای مختلف اخوان و سلفی و حتی بعضی گروههای جماعت تبلیغ ، در مناطق اهل سنت در حال پاک سازی عقیده ی پاک و درست اهل سنت هستند و به بهانه ی مبارزه با شرک به جمع کثیری از مردمان اهل سنت و دوستدار صوفیه تهمت سنگین شرک را می زنند قطعاً در این عصر ارتباطات و اطلاعات همه ی دوستداران دین و مردم دینی از وجود چنین افراد گمراهی با خبرند.


در جوامع تالش و حومه دیده و شنیده شده که افرادی که چندان هم از علوم دینی بهره ای ندارند مردم را از رفتن به قبرستان ها منع می کنند ، توسل را حرام و شرک می دانند ، و از همه خطرناک تر پیروی از مذاهب اربعه را درست نمی دانند و امثال این که مسلماً این افکار از عقاید وهابیان نشأت گرفته و اگر این افراد مدعی هستند که وهابی نیستند پس ما از آنها می پرسیم که این عقاید را از کجا آوردید؟ آیا اینها مهمترین عقاید وهابیان نیستند؟ آیا غیر از ابن تیمیه(اگر چه خدماتی را نیز عرضه داشت) و عبدالوهاب که از پایه ریزان وهابیت هستند کسی هم این عقاید را مطرح کرده؟ آیا نظر دیگر عالمان بزرگ دین نظیر امام غزالی رح» و امام ربانیرح» و امام فخر رازیرح» و امام سیوطیرح» و امام نبویرح» و و امامان مذاهب اربعه اهل سنت و دیگر امامان و عالمان اهل سنت مانند افراد وهابی است؟ و هزاران سوال دیگر از افراد وهابی منطقه ی ما ، که مسلماً باید اعتراف کنند که وهابی هستند و یا حداقل شبهه وهابی ؛ که در این صورت هم با وهابیت ارتباط دارند و همه ی آن نکات زشت و بد که در مورد وهابیت است در مورد آنها نیز صدق می کند.


متأسفانه از مدتها قبل کسانی تحت عنوان سلفی و اخوان با حمایت دست های پشت پرده که برای نابودی دین در تالش نقشه می کشند عقاید باطلی را وارد این منطقه ی اهل سنت نشین و تصوف دوست کرده اند.کسانی که به بزرگان دین توهین می کنند و به توسل کنندگان و زیارت روندگان تهمت شرک می زنند!!!. بی ادبیشان اینقدر فراتر رفته که مقام حضرت رسول صلوات الله علیه را دست یافتنی می دانند و از اولین آثار نشست وبرخاست با وهابیان کم شدن مهر و محبت حضرت رسول صلوات الله علیه در دلها و زیاد شدن مشکلات روحی و روانی در روانهاست و اگر نگاهی به سایت ها و وبلاگ ها و کتابهای وهابیان بیندازید این نکته که تمام آنها شدیدا از مشکل روحی روانی و کمبود شخصیت رنج می برند بخوبی هویداست.
در طی سالهای گذشته همواره تالش به عنوان مکان دین دوست و طریقت دوست شناخته شده و وجود طریقت های نقشبندیه و قادرییه که سابقه طولانی در رشد و پرورش افراد بر اساس تعالیم حقیقی اسلامی داشته باعث شده همچنان تالش به عنوان مکان مورد توجه از نظر دینی در بین جوامع سنی نشین ایران و حتی جهان باشد.
چیزی که بسیار عجیب است دشمنی وهابیان مسلمان نما با تصوف و طریقت است که باید پرسید آن زمانی که تصوف به پرورش علمای تراز اول دین می پرداخت و می پردازد شما کجا بودید ؟
اگر کمی به تاریخچه ی دین در تالش نگاه کنید می بینید که با آمدن طریقت نقشبندیه به تالش عده ی زیادی از مردم که حتی نماز خواندن را نیز نمی دانستند چگونه با تواضع و آرامش روی به درگاه خداوند متعال آوردند و می آورند . وهابیان ، این افراد گمراه برای فریب اذهان دین داران و دین دوستان به دروغ خود را دوستدار تصوف و بزرگان دین نشان می دهند و حتی در مکان های مانور خود از حاشیه ی تصوف صحبت به میان می آورند و ذکر بزرگان صوفیه را می کنند ولی حتی از این کارشان نیز برای جامه ی عمل پوشاندن به اهداف حزبی خود ، سوء استفاده می کنند.
طریقتی که جمع کثیری از علمای بزرگ اسلام با آن پرورش یافتند و طریقتی که در طول قرنها توسط عالمان ربانی مورد تأیید بود را عده ای انسان بی ادب و مغرور رد می کنند.طریقتی که با محوریت عشق به آفریدگار بنا شده را به شرک متهم می کنند.حال ای مردم تالش و رضوانشهر چه کسانی درست می گویند؟عالمان ربانی طریقت یا عده ای عالم نمای وهابی ؟
در طریقت ما فقط عمل به احکام را می بینیم در صورتی که شخص وهابی بسیار پر حرف و حاشیه است و به عمل زیاد توجه نمی کند. آیا خداوند متعال ، پیامبر صلوات الله علیه را فرستاد که بیشتر حرف بزنیم و کمتر عمل کنیم؟؟؟
طریقتی که زندگی سیاه عده ای را دگرگون ساخته و آنها را به سوی دین و خدا آورده توسط کسانی رد می شود که خیلی از حرکاتشان خارج ازعقیده ی اهل سنت است و با این که داعیه ی علم دین را دارند ولی هنوز خودشان در عمل به احکام مانده اند و خیلی از سنت ها را نمی دانند.


وهابیان گمراه چنان از ابراز عقیده ی درون و وهابی بودنشان می ترسند که سرتا پا نیرنگ و دروغ هستند. آنها می گویند ما وهابی نیستیم در صورتی که تمام افکارشان ریشه در وهابیت دارد.
ای مردم تالش و رضوانشهر بدانید که عقاید این دشمنان دین یعنی وهابیان،همانند شیشه ی شکسته ای است که نمی توانند آنها را در کنار هم جمع کنند و زمانی که خارج از عقیده ی اهل سنت صحبت می کنند مسلّم است که مریضی شرک پیدا می کنند و مدام با خود درگیرند که چه کاری شرک است و چه کاری شرک نیست؟
وهابیان بدون در نظر گرفتن قوانین تفسیر قرآن که توسط بزرگان و عالمان دین پایه ریزی شده ، از آیات قرآن به نفع اهداف حزبی و گروهی خود استفاده می کنند در صورتی که اگر کسی بخواهد به قوانین تفسیر قرآن نظیر اصول و قواعد زبان عربی ، تنزیل و شأن نزول و احادیث حضرت رسول صلوات الله علیه و غیره دقت نکند مسلما به بیراهه رفته و در این صورت حتی می شود با آیات قرآن مسائلی را ثابت کرد که بر خلاف دین اسلام اند برای آگاهی از این موضوع به کتاب معجم الفاظ قرآن از راغب اصفهانی و کتاب الاساس فی التفسیر از سعید حوّا و کتاب البرهان فی العلوم القرآن از بدرالدین محمد زرکشی و کتاب التقان فی العلوم القرآن از علامه جلال الدین سیوطی و کتاب تفسیر ابن کثیر از ابوالفداء ابن کثیر و کتاب تفسیر فخر رازی از امام فخر رازی مراجعه کنید تا ببینید که تفسیر قرآن چه علم گسترده ای است و نمی شود مطابق ظاهر آیات و یا با تأویلات مطابق میل از آیات برداشت کرد بلکه باید به صورت عمیق و علمی و با نهایت درک معنوی و عقلی و سنت آیات را تأویل و تفسیر کرد.
این گمراهان بجای اینکه به فکر جوانان هم دین و هم مذهب خود که اسیر اعتیاد و معظلات اجتماعی دیگر شده اند ، باشند فقط یاد گرفته اند ، جوانانی که به طرف دین می روند را مشرک خطاب کنند و به بهانه ی دشمنی با تصوف اعصاب این مردم پاک را متشنج کنند.تعصب نمی گذارد که کمی با عقل و تدبیر فکر کنند که چه بلایی به سر جامه ی اسلامی می آورند و چه خدمتی به دشمنان اسلام می کنند.
حال شاید این سوال پیش آید که در مقابل وهابیان چه باید کرد؟خوب روشن است بعد از توکل به خداوند متعال و توسل به انبیاء و اولیاء ؛ بهترین سلاح ، سلاح علم است پس باید با مسلح کردن خود به علوم دینی پرده از بهانه گیری های بی اساس و در ظاهر بزرگ آنها برداشت زیرا اساس کار وهابیان تأویلات اشتباه و دلایل غیر شرعی است.
ای مردم تالش و رضوانشهر عقیده ی شما صحیح است وبزرگان سابق در تالش که خلفای طریقت بوده اند وظیفه ی خود را به خوبی انجام دادند و برای شما دوستی خدا و رسولش صلی الله علیه و سلم را به جا گذاشته اند و فقط کمی همت کنید ونگذارید این افراد گمراه با اهداف حزبی شما را پلی برای رسیدن به اهداف شوم و حزبی خود کنند.
برای موارد شبه افکنده شده به جای کتابهای آنها کتابهای بزرگانی نظیر امام غزالیرح»و امام فخر رازیرح» و امام سیوطیرح» و امام سرهندیرح» و امام نوویرح» و دیگر بزرگان و در عصر حاضرعلامه دکتر رمضان بوطی استاد مجمع ابی النور دمشق و علامه ومفسر بزرگ واستاد جامعه ام القری مکه مکرمه شیخ صابونی و علامه محدث دکتر بن علوی استاد حدیث و علوم حدیث مکه مکرمه وعلامه ابوالحسن ندوی رئیس العلمای اسلام در زمان خود وشیخ حبیب علی الجفری از داعیان بزرگ واستاد دانشگاه دینی یمن و. دیگر عالمان واقعی اسلام را بخوانید یا حد اقل تحقیق کنید نظر شبهه افکن انها در مسایلی مانند تصوف و توسل و پیروی از مذاهب اربعه و امثال این چیست.انشاءالله ما و شما با هم نمی گذاریم که این دشمنان اسلام نقشه های شوم خود را در تالش پیاده کنند و به نیت پلید این افکار اسلام ستیزانه که خواسته یا نا خواسته دارند ،جامه ی عمل بپوشانند.





گیلان و دیگر مناطق جنوب دریای خزر در اوایل دوره اسلامی.

در اوایل دوره اسلامی مناطق گیلها به شرق سفیدرود (بیه پیش) در سرزمین‌های کم ارتفاع ساحل خزر تا کوشم (هوسم؛ رودسر امروزی) کشیده شد. در غرب رود (بیه پس) آنها مناطق کم ارتفاع شمال طارم را اشغال کردند و از غرب و شمال غرب با طالش هم مرز بودند. گیلها به ندرت و اغلب در ارتباط با دیلمیان در منابع اولیه اسلامی ذکر شده‌اند. شجره نامه افسانه‌ای نسب نیای آنان را به گیل برادر دیلم نیای دیلمیان می‌رساند. همانند دیلمیان، آنها به یک گویش شمال غربی ایرانی که برای فارسی زبانان نامفهوم بود تکلم می‌کردند.

گیلان توسط اعراب اشغال نشد. هر چند که منابع خلفای عباسی خبر از پرداختن مالیات از سوی گیلانی‌ها می‌دهد به نظر می‌رسد که ایشان مردمان باختر سفید رود بوده‌اند. شرق گیلان به طور مؤثری توسط دیلمیان که کوهها را اشغال کرده بودند از رسوخ مسلمانان محافظت می‌شد.آنان مقاومت شدیدی در برابر اشغالگران عرب نشان دادند. بنا بر نظر چندین مورخ ایران، این مقاومت نشان دهنده بخشی از یک حماسه ملی بود. از جمله احمد کسروی نوشته‌است: مسلمانان فرانسه را اشغال کرده بودند، تا رود لوار رسیده بودند، و این چند مرد همچنان مقاومت می‌کردند!»[

پیروز فرزند نرسی در گیلان با دختر یکی از شاهزادگان گیلانی ازدواج کرد. در نتیجه این پیوند فرزندی به نام گیلانشاه متولد شد که خود فرزندی به نام گیل گیلانشاه داشت. او به نوشته ابن اسفندیارشاه بزرگی شد و بیشتر گیل و دیلم از سال ۶۴۲ میلادی خراجگزار او بودند. او رهسپار طبرستان شد. بنا بر ابن اسفندیار مردم گیلان به دلیل شجاعتی که در آرام کردن طبرستان آشفته از خود نشان داده بود به او کنیه گاوباره» یا فدایی گاو را دادند. او در مسیرش با چهره‌ای به نام آذر ولاشمواجه شد. این شخص به احتمال زیاد از دودمان اسپهبد دازمهر پارتی، از آل قارن بوده‌است. یزدگرد سوم که زمانی او را به ریاست طبرستان منصوب کرده بود، بعدها به همین دلیل دعوت او را برای پناه به طبرستان نپذیرفت. وقتی جیل جیلانشاه تهدید به حمله به طبرستان کرد، آذر ولاش به یزدگرد نامه نوشت و تقاضای کمک کرد. موبدان یزدگرد از این که این چهره جدید از نوادگان جاماسپ است او را آگاه کردند. نتیجتاً یزدگرد به آذرولاش دستور داد سلطه گیل گیلانشاه بر او و منطقه‌اش را بپذیرد. گیل گیلانشاه در آغاز فتوحات عرب، در سال ۶۵۲ میلادی منطقه را تسخیر کرد و عنوان جدید گیل گیلانشاه فرشواذگر شاه را اختیار کرد. او بنا بر ابن اسفندیار از گیلان تا گرگان دست به سازندگی زد ولی، زمانی که بقیه ایران درگیر صدمات ناشی از حمله عرب بود پایتختش را در گیلان نگه داشت. گیل گیلانشاه با اعراب پیمان صلح بست و اعراب متعهد شدند در صورتی که مرزها را پاس دارد، حق اشغال مناطق حکومت او را نداشته باشند و بی اجازه حتی به انها نزدیک هم نشوند. بعد از او فرزند ارشدش، دابویه جانشین پدرش که پانزده سال حکومت کرده بود، شد و فرزند کهتر به‌نام پادوسبان بررویان حکومت یافت. فرزندان دابویه پادشاهان سلسلهٔ دابویگان یا (گاوبارگان) هستند. دابویه پایتختش را در گیلان نگه داشت. به نظر نمی‌رسد حکومت او فراتر از ان بوده باشد. تا پایان قرن هفتم، آل جاماسپ بر بیشتر طبرستان مسلط شدند و اتحادیه پارسی-پارتی به نحوی دوباره در گیلان و طبرستان تشکیل شد و تا خلافت عباسی باقی‌ماند.

حکومتهای علوی گیلان و مازندران

تغییر دین به اسلام پس از ۳۰۰ تا ۴۰۰ سال از ورود آن به ایران آغاز شد. در غرب گیلان، ابوجعفر قاسم بن محمد تومی تمیمی عالم حنبلی از آمل، اسلام سنی را ترویج کرد. بعداً به او ابوجعفر گفته و مقبره‌اش در رشت مورد احترام قرار گرفت. پس از گرویدن گیلان به شیعه اثنی عشری، او سید دانسته شد. در شرق گیلان، حسن بن علی اطروش ناصرالحق علوی که در هوسم موعظه می‌کرد مردم را به شیعه زیدی فراخواند. مقبره او در آمل توسط زوار گیل شرقی زیارت می‌شد. تفرقه بین غرب حنبلی گیلان و شرق زیدی ناصری گیلان قرنها ادامه یافت و همچون شکافی ی و فرهنگی عمل کرد. از قرن یازدهم میلادی علمای سنی و حنبلی زیادی از غرب گیلان با نسب گیلانی برخاستند. گیل‌های شرقی به دیلمیان زیدی مرتبط شدند و در بسط دیلمی قرن دهم (به بیان مینورسکی) مشارکت کردند.

گیلها همچون دیلمیان یک سلسله شاهی در نظر می‌گرفتند که معمولاً متعلق به خاندان سلطنتی به نام شاهانشاهاوند بود و ساکن منطقه داخل در شمال غرب لاهیجان بود. از جمله شاهانشانلیلی بن شاهدوست بود که در یک نبرد برای فتح توس کشته شد. خاندان سلطنتی دیگر گیلیزیاریان بودند که از ۹۳۲ تا ربع آخر قرن یازدهم بر گرگان و طبرستان حکومت می‌کردند.

همچنین دودمان بوییان در سده چهارم از لاهیجان برخاستند که نواحی مرکزی و غربی ایران و فارسرا از تصرف خلفا آزاد کردند. آنان در دوران فرمانروایی خود به بغداد لشکر کشیدند و خلیفه عباسی را شکست دادند.

گیلان در نقشه‌ای مربوط به ۹۷۰ میلادی

گیلان و دیلمان حتی پس از آوردن اسلام و بسط دیلمی، از نظر ی شبه مستقل و جدا ماندند. زیاریان، بوییان و بعدها سلجوقیان تلاش کردند از خارج تاثیرگذار باشند و در پاره‌ای از زمانها می‌توانستند خراج مطالبه کنند، ولی نتوانستند حکمرانی یا مالیات منظم تحمیل کنند. و گیلان به طور اسمی زیر فرمان آنان بود. نتیجتاً گیلان، حداقل در زمانهایی خراج پرداخت می‌کرد. در پیوند با این تحول اسلام سنی مطلوبیت یافت و گاهی خاندانهایی که در این سرزمین تا آخر قرن شانزدهم شریک بودند بدان کمک کردند. زرتشتی گری و مسیحیت هم ناپدید شدند.[۱] زیدیان شرق گیلان از حکمرانان علوی مستقر در هوسم در قرون دهم و یازدهم میلادی هواداری می‌کردند. به هر حال، بیشتر کشور همچنان در کنترل سران محلی خانوادگی بود. در قرن دوازدهم لاهیجان جای هوسم را به عنوان مرکز فرمانروایان زیدی علوی گرفت. لاهیجان، که خاندان دیلمی آل بویه که نواحی مرکزی و غربی ایران و فارس را از تصرف خلفا آزاد کردند، از آن نشات می‌گیرد، در قرن دهم همچنان دیلمی پنداشته می‌شد. هم اکنون این شهر اصلی شرق گیلان است.[۲۶]

در حدود العالم که کتابی فارسی درباره جغرافیا در سال ۹۸۲ میلادی ست، به گیلان اشاره شده‌است. در دوره ملکشاه، سومین سلطان سلجوقی، یک فرقه مخفی اسماعیلی که هسته مقاومت شیعی در برابر سلجوقیان بود در گیلان ایجاد شد و نهایتاً با عنوان حشاشین معروف شد.

حمله مغول

در دوره ایلخانان مغول گیلان نخست مستقل ماند. گیلان، تنها منطقه‌ای در ایران بود که در دوره حکومت مغول، وقتی همه کشور در اشغال مغولان بود، واقعاً مستقل مانده بود و حتی پس از اشغال پرهزینه آن توسط الجایتو همان طور باقی‌ماند. هیچ حاکم مغولی به گیلان فرستاده نشد، در عوض؛ ایلخان به فرمانروای بیه پیش اجازه داد کل منطقه را زیر فرمان خود در آورد و به نشانه حسن نیت یک دختر مغول به او داد. در زمان اولجایتوی ایلخان در ۷۰۶ هجری/۱۳۰۷ میلادی[۱] مغولان موفق شدند فقط برای مدت کوتاهی این سرزمین را تصرف کنند.الجایتو کارزار بزرگی را برای مطیع کردن گیلان انجام داد. مغولها تلفات بسیاری دادند، و الجایتو فقط به به رسمیت شناخته شدن ظاهری سلطه‌اش دست یافت. بنابراین گیلان به امپراطوری ایلخانی پیوست ولی همچنان خاندان‌های محلیش بر آن حکم می‌راندند.در آن دوره در غرب گیلان مذاهب حنبلی و به تعداد کمتر شافعی و مذهب طبری مورخ و مفسر قرآن که اکنون منقرض شده فراگیر تر بودند. در شرق مذهب زیدی باقی‌مانده بود.

اشغال ترکی-مغولی در قرن سیزدهم میلادی، منجر به سرازیر شدن پناهندگان از جمله قاجارها به این منطقهٔ از نظر جمعیتی متراکم شد.

ظهور کیاییان

پس از ۱۳۶۷-۶۸ علی کیا بن امیرکیای ملطی، یک رهبر علوی کنترل شرق گیلان را با پشتیبانی سادات مرعشی حاکم در مازندران به دست گرفت. او و جانشینانش خود را در لاهیجان مستقر ساختند و بر همه شرق گیلان تا اوایل عصر صفوی حکم راندند. آل کیا در بین حکومت‌های محلی گیلان پس از ورود اسلام طولانی‌ترین حکومت را دارد.[۳۲] در غرب گیلان خاندان سنی شافعیاسحاقوندی از نیمه قرن سیزدهم به قدرت رسید. این خاندان که مقرّش فومن بود، تدریجاً همهٔ غرب گیلان را تصرف کرد. هر دو خاندان توسط شاه عباس صفوی از بین رفتند و گیلان تحت فرمان حکام منصوب دولت مرکزی در آمد.

مقبره شیخ زاهد گیلانی، پدر همسر و استاد شیخ صفی الدین اردبیلی نیای بزرگ دودمان صفویان، در لاهیجان

مناطق عمده گیلان در این دوره حاکمان خودشان را داشتند که اغلب در حال جنگ با همدیگر بودند اما با هم همکاری می‌کردند تا از نزدیکی به قدرت‌های خارجی دوری کنند. کوه‌های بلند با گذرگاه‌های باریک پرپیچ و خم، جنگل‌های غیر قابل تسخیر، باران‌های فراوان، و اقلیم نامناسب، موجب می‌شد فاتحان قدرتمند، قناعت کردن به یک نشانه اتحاد (مثلاً بازدید از بارگاه)، و پرداخت منظم خراج، را کاری عاقلانه بپندارند. بنابراین گیلان تا زمانی که موفق می‌شد یک حکومت خودمختار بماند، منطقه‌ای شد مطلوب پناهندگان ی، از جمله شاه اسماعیل صفوی که در جوانی و پیش از رسیدن به قدرت به مدت ۶ سال در گیلان پناهنده شد. در اواخر سده ۱۵ و اوایل سده ۱۶ میلادی، گیلان تحت سلطه اعضای دو خاندان محلی بود. بیه پس (به مرکزیت فومن؛ و بعداً رشت)، یک منطقه سنی، که توسط امیره دوباج شفیعی از خاندان دوباج/عشقوند اداره می‌شد، که اصل و نسبش را به پادشاهان ساسانی و پیش از آن می‌رساند، و در همان زمان، ادعای تبار از اسحاق نبی می‌کرد. بیه پیش (به مرکزیت لاهیجان)، عموماً شیعه، و تحت فرمان کارکیا میرزا علی، سیدی از خاندان شیعه زیدی امیرکیایی، خانواده‌ای از نسبتاً نوپادشاهان، بود، گرچه هیچ یک از اعضای آن هم در داشتن ادعای اصل و نسب ساسانی شک نداشت. فرمانروایان بیه‌پیش و بیه‌پس، جدا از روابط خانوادگی و اتحاد گهگاهشان، اغلب در حال جنگ بودند. بیه پیش در زمان میرزا علی، که قدرت برترش اغلب عملاً توسط فرمانروای بیه پس و غرب مازندران تصدیق می‌شد، به اوج خود رسید. میرزا علی به امیره اسحاق، که خواهرش را به ازدواج او درآورده بود، علاقه ویژه‌ای ابراز می‌کرد. به هرحال، اولین تخم دشمنی بین دو فرمانروای بیه پیش و بیه پس در سال ۸۹۹ شمسی کاشته شد، وقتی امیره اسحاق، که در ظاهر روابط دوستانه‌ای با الوند بیگ، شاهزاده آق قویونلو داشت، سعی کرد شاه آینده، اسماعیل را در راهش از گیلان به اردبیل بد.

پس از جابجایی تخت نشینان آق قویونلو و تضعیف دربار تبریز، آتش فروختهٔ میرزا علی دگر باره شعله‌ور شد و به فکر افتاد به منطقهٔ طارم هجوم برده آن را از دست ترکمن‌ها بازپس گیرد که این دشمنی رستم شاه آق قوینلو را برانگیخت و این دو همواره علیه هم فعالیت ی و نظامی انجام می‌دادند. کیاییان در راستای مخالفت با قدرت ی آق قویونلو، از نهضت صفویه حمایت کردند.شاه اسماعیل صفوی جوان، بنیانگذار سلسله صفوی، به گیلان پناه آورد و شش سال (و به گفته لاهیجی هشت سال) در آن ماند، تا این که فروپاشی امپراطوری آق قویونلو، که به او فرصتی را که دنبالش بود تا تخت پادشاهی ایران را در سال ۹۰۵ شمسی تصاحب کند داد. اسماعیل از ماندن نزد امیره اسحاق، فرمانروای رشت، که توسط مشاوران برای او تعیین شدن اجتناب کرد، احتمالاً به خاطر این که نمی‌توانست به یک سنی اعتماد کند. به هر حال، او به آسانی، دعوت حاکم عالی مقام وقت گیلان، کارکیا میرزا علی شیعه از لاهیجان را، که با آق قویونلو بارها جنگیده بود و با محفل صفوی مرتبط بود، پذیرفت. اهمیت تاریخی خاندان آل کیا در این برهه، این است که کارکیا میرزا علی در مقابله با رستم شاه آق قوینلو، از اسماعیل میرزای صفوی حمایت و او را در گیلان مخفی کرد. ت کارکیاییان در این واقعه، دو جانبه بود. او از یک طرف، از جمله مریدان پدر و جد اسماعیل بود و از طرف دیگر نمی‌خواست خشم آق قویونلوها را برانگیزد و گرفتار تاخت و تاز آنان شود. رستم بیگ شاهزاده آق قویونلو بارها روش‌های صلح آمیز را همانند روش‌های نظامی، برای تسلیم کردن اسماعیل آزمود، ولی میرزا علی هرگز تسلیم نشد. زمانی که سپاهیان رستم شاه در جستجوی اسماعیل میرزای صفوی وارد گیلان شدند دستور داد که قفس بزرگی فراهم کنند و اسماعیل را درون آن قرار دهند و از درخت آویزان کنند. کارکیا سپس سوگند یادکرد که . پای چنین کسی روی خاک قلمرو او نیست.».

در سال ۹۰۷، میرزا علی از امیره اسحاق خواست که عباس، فرمانده ارتشش را، که میرزا علی به او به خاطر ریاکاریش در جریان محاصره ساری، داشتن عقاید افراطی سنی، و ترتیب دادن معاهده صلح بین امیره اسحاق و الوند بیگ آق قویونلو مشکوک بود، برکنار کند. به هر حال، به نظر می‌رسد دلیل اصلی، توانایی اثبات شده عباس و برادرانش به عنوان رهبران نظامی ممتازی بود که میرزا علی نمی‌توانست بر آنان چیره شود. امیره اسحاق، از اجابت کردن سر باز زد و در نبرد سفیدرود، نیروهای بیه پیش تار و مار شدند و بر اساس مفاد یک معاهده صلح در همان سال، کوچصفهان، به امیره اسحاق حاکم بیه پس در فومن واگذار شد. از ۹۰۷، کوچصفهان، که بر سرش جنگ‌های بسیاری انجام گرفت که همه گیلان را ویران کرد، مایه دودستگی بین این دو شد. جیهان و رحمت آباد هم بعد از یک شکست دیگر در سال ۹۰۸ از دست رفتند، شکستی که در آن به خصوص لاهیجان به شدت آسیب دید. عباس سر فرمانده بیه پیش را برای مراد خان آق قویونلو فرستاد، و ن و کودکان بیه پیش را به بیه پس اخراج کرد، جایی که آنها تا پایان معاهده صلح نگه داشته شدند، تا این که او آنها را به بهای بازار برده‌ها، به شوهران و پدرانشان فروخت. امیره اسحاق در همان سال درگذشت، و پسر و جانشینش امیره علاء الدین، که علی الظاهر از قضیه دردناک کوچصفهان، که امرای بیه پیش آن را دارایی با ارزش خود می‌دانستند، آگاه بود و سعی می‌کرد تا آن را به میرزا علی برگرداند، ولی او قبل از این که مقدمات بتواند آماده شود کشته شد. میرزا علی، بیه پیش را به اوج قدرتش رهبری کرد، و چندین ستیزه بر سر قزوین علیه آق قویونلو را برد، و قلمرویش را به تهران و شهریار گستراند، و در زمانهایی تا جاهایی به دوری ساوه در جنوب، رخنه کرد. او معتقد بود یک نمایش نیرو همراه با اصول حکومت مؤثر است. به رحم چندانی علیه دشمن اعتقاد نداشت. اردوکشی‌های بی‌پایان که اغلب همراه با چپاول، آتش زدن، ویران کردن و. بود، کل منطقه را ویران کرد و همه منابع بیه پیش را تا جایی تهی کرد که لشت نشا دیگر قادر به تحمل مخارج حاکم نبود و همه بیه پیش قادر به فرستادن دو هزار تومان خراج تقاضا شده توسط شاه اسماعیل به عنوان مشتلق پیروزیش بر ازبک‌ها در خراسان نبود. میرزا علی طی یک کودتای بدون خونریزی در رانکوه توسط برادرش کارکیا سلطان حسن اول، حاکم لشت نشا، که به یک توافق مخفیانه با حسام الدین، فرمانروای فومن کرده بود، برکنار شد. حسام الدین به هر حال، حاضر نشد به تعهدش عمل کند و در عوض خواست که میرزا علی به عنوان گروگان به سوی او فرستاده شود. وقتی خواسته او رد شد، او رانکوه را تاراج کرد. سلطان حسن همچنین نتوانست حمایت برادرانش، به خصوص سلطان هاسم که نامزدیش توسط میرزا علی برای جانشینی او دلیل اصلی کودتا بود را، به دست آورد. ناامید از ایستادگی خصمانه و مخالفت آمیز حسام الدین، و با احساس ناامنی از حکومت خود، سلطان حسن، دو بار فرزند خود،سلطان احمد را برای شفاعت به بارگاه فرستاد. شاه اسماعیل اول یک امیر با ارتش را برای نشاندن بحثها فرستاد، ولی حضور ارتش صفوی مشکلات بیشتری ایجاد کرد. وقتی فرستاده دوم شاه اسماعیل به حسام الدین هم دست خالی برگشت، پادشاه به شیخ نجم الدین مسعود رشتی، فرمانده جدید خود، دستور داد تا بین این دو حکمیت کند. نماینده شیخ نجم الدین و نماینده حسن با هم به فومن رسیدند و هر دو به فرمان حسام الدین دستگیر شدند.

قلعه رودخان در سال ۹۱۸ تا ۹۲۱ هجری قمری برای سلطان حسام‌الدین امیره دوباج بن امیر علاءالدین اسحاقی تجدید بنا شده‌است

شاه اسماعیل، خشمگین از تمرد حسام الدین که به نظر می‌رسید خراج منظم را هم نپرداخته بود، تصمیم گرفت او را مجازات کند. یک ارتش صفوی از گیلان عبور کرد و شروع به تاراج این دیار کرد.گسکر و کوچصفهان فتح شدند، و ارتش وانمود کرد به سوی رشت حرکت می‌کند. شاه شخصاً به نیروها در کوچصفهان پیوست. حسام الدین، که به خوبی از بی رحمی شاه اسماعیل در مجازات دشمنان شکست خورده آگاه بود، که تلاش کرد تا شاه را راضی کند، از شیخ نجم الدین که در عین حال از حسام الدین هدایای باارزشی گرفته بود و هم دیگر توان تحمل باران‌های پیوسته را نداشت، خواست تا اردوکشی را خاتمه دهد. او ناگهان منطقه را ترک کرد، ارتش را باقی گذاشت و به شیخ نجم الدین اجازه داد مساله را بین این دو را طبق صلاحدید خودش فرونشاند. در همین زمان، میرزا علی که از وفاداری سلطان حسن مطمئن نبود، طی پیمانی مخفیانه با برادران و مسئولان سابق دربارش، سلطان حسن را کشت، ولی روز بعد خودش توسط اشراف وفادار به سلطان حسن کشته شد. پسر حسن، کارکیا سلطان احمد اول، که آن زمان در اردوگاه بود، فقط برای استفاده از توانایی‌های خود به عنوان یک رییس بی نفوذ به لاهیجان برگشت. قدرت حقیقی توسط وزیر سدید اداره می‌شد، کسی که این شاهزاده جوان را به طرزی روشمند با حذف هوادارانش و برگماشتن خویشان و شرکای خود بر مناصب کلیدی، ایزوله کرده بود. او برای پیمودن راه خود برای قدرت خودش به عنوان فرمانروای مطلق، فرستاده‌ای به سوی حسام الدین فرستاد و به او قول صلح را داد تا همکاری با او برای حذف سلطان احمد به نفع خودش را تضمین کند. علاوه بر این، او همچنین رابطه‌ای دوستانه با محرم اسرار قدرتمند شاه، شیخ نجم الدین برقرار کرد، و از طریق او یک فرمان سلطنتی به دست آورد که به او اجازه می‌داد به دلخواه خود هر که را خواست بکشد. سدید به شیخ نجم الدین وقتی برای حکمیت آمد، از پیمان خود با حسام الدین اطلاع داد. شیخ نجم الدین، که اهل بیه پس بود و بنا بر گفته لاهیجی، به خاطر جان خودش می‌ترسید، تسلیم همه خواسته‌های حسام الدین شد، و حتی قول لشت نشا، زادبوم سنتی سلطان احمد را به او داد. احمد خان چاره‌ای جز پذیرفتن نداشت زیرا پیمان صلح تصریح می‌کرد که سدید تنها نماینده دربار در صورت هر نوع عدم توافق بین او و سدید بود. سلطان احمد در نهایت موفق شد در سال ۹۱۲ سدید را وقتی او در حال خواب بود بکشد. مرگ سدید خصومت نجم الدین، که تصمیم گرفته بود سلطان احمد را با تقاضای خراج، فرستادن او به بارگاه و تلاش برای مخالف ساختن شاه اسماعیل با او، مجازات کند، را بر انگیخت. موارد متعددی فرمان‌های سلطنتی به دست دو طرف رسید که یکی یا دیگری را به حکومت لشت نشا تعیین می‌کرد، و در همین زمان، لشت نشا توسط حسام الدین ویران شد. مرگ شیخ نجم الدین در سال ۹۱۵ حسام الدین را از متحد قدرتمندش محروم کرد. سال بعد، سلطان احمد با هدایایی گرانقیمت برای شاه اسماعیل، به بارگاه رفت که در نتیجه او را به عنوان فرماندار کل ناحیه خزر از آستارا تا استرآباد منصوب کرد.



طبق گزارش منتشر شده در سایت سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، همزمان با برگزاری همایش بین المللی شیخ صفی الدین اردبیلی درکتابخانه ملی ایران در تهران (۱۶ دی ماه ۱۳۹۲)، قدیمی‌ترین سنگ نوشته مرتبط با گرایش مذهبی صفویان و سیادت آنها در دارالارشاد اردبیل کشف و شناسایی شده است.

 براساس نتیجه بررسی های علمی دکتر حسن یوسفی باستان شناس دوره اسلامی و صفویه پژوه اردبیلی این سنگ نگاره با ابعاد ۱۱۷ در ۴۳ در ۶ سانتیمتر از جنس رسوبی آهکی سبز تیره وَ متن آن متشکل از ۱۰ سطر است. ۸ سطر سنگ نوشته تقریباً سالم و خوانا ست، اما ادامه متن در سطرهای نه و ده، به خاطر فرسودگی با عوامل طبیعی بیش از چند حرف آن مشخص نیست. طول و عرض هر یک از سطرها ۱۰ در ۴۳ سانتیمتر است که در داخل کادرهای چهارگوش با خطوط نواری ۲ سانتیمتری از یکدیگر متمایز می شوند. این سنگ نگاره منحصر به فرد که توسط دکتر یوسفی تحت عنوان کتیبه سیادت نام گذاری شده تا دهه ۱۳۷۰ شمسی در سمت غربی بدنه مناره برجی شکل مسجد جامع عتیق نگهداری می شد که در نیمه دوم دهه موردنظر برای حفاظت بهتر به محوطه شهیدگاه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی منتقل گردید. اثر مورد نظر که به زمان برادر ارشد بنیان گذار سلسله صفویه یعنی سلطان علی الصفوی سال ۸۹۵ هجری تعلق دارد، در ۱۳۸۱ توسط این باستان شناس اردبیلی شناسایی و متن آن خوانده شده است. بازخوانی و بازنگری متن کتیبه توسط این پژوهشگر صفویه شناس نه تنها بر سیادت در صفویان در دوره قبل از صفویه دلالت دارد، بلکه بیانگر قدرت رو به رشد نوادگان صفوی در عصر قراقویونلوها و اوج گیری اقتدار ی – مذهبی فرزندان سلطان حیدر صفوی مقارن با حاکمیت رو به زوال آق قویونلوها در اردبیل برای تشکیل دولت ملی ایران در آینده نزدیک است.

با کشف و شناسایی و بازخوانی متن فرمان سنگی که از سلطان علی با عبارت حضرت هدایت سماء، ولایت آثار و کرامت پناه، سیدالسادات” نام برده شده، فرضیه گزاف مورخانی چون احمد کسروی و ولیدی توغان – که اعتقاد داشتند در منابع رسمی شیوخ صفوی قبل از شاه اسماعیل از عنوان شیخ یا خواجه استفاده می‌کردند و هیچ عنوان افتخارآمیز دیگری که دلالت بر سیادت و نسبت علوی صفویان باشد وجود ندارد – را به طور کلی باطل می کند. نکته قابل توجه در ارتباط با تاریخ فرمان سنگی، انطباق تاریخ آن با یکی از نُـه نسخه موجود استنساخ شده صفوهالصفا است که اصل آن در کتابخانه ایاصوفیه ترکیه (استنساخ ۸۹۶ هجری) به شماره ۳۰۹۹ است و میکروفیلم آن به شماره ۱۱۱۸ در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران نگهداری می شود. این نسخه در ۱۸ جمادی الاخر ۸۹۶ هجری هم زمان با حیات سلطان علی پادشاه و قبل از تشکیل دولت صفوی مقارن با کتابت فرمان و کتیبه سنگی سیادت تحریر شده است.”[vii]  

سیادت شیخ در سند وقف نامه امیر تیمور”:      

دکتر علی اکبر صفی پور معاون سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران می نویسد: وقف نامه تیمور لنگ بر خاندان شیخ صفی الدین به همراه نسب نامه‌ ای که قبل از روی کار آمدن صفویان بر سیادت این خاندان تأکید می‌نماید در طوماری حدود شش متر و عرض ۳۷ سانتیمتر تنظیم گشته است و دارای تاریخ ۸۰۶ هـ.ق. است.”[viii]

  

سیادت شیخ در”موسوعه رجال المجد و العزه فی سلاله الشریف حمزه”:

اخیرا دکتر سید علاءالجوادی سفیر عراق در سوریه دانشنامه علمی بزرگی در ۲۰۰۰ صفحه پیرامون نوادگان حضرت حمزه بن امام موسی کاظم تألیف کرده که بخش مهمی از آن به شجره نامه سیادت شیخ صفی الدین اربیلی و اجداد و اولاد ایشان اختصاص دارد. وی خلاصه ای از این تحقیق ارزشمند را در قالب یک مقاله به نخستین همایش علمی بین المللی شیخ العارفین سید صفی الدین اردبیلی ارائه کرده است.[ix]  در مقاله کامل ایشان فهرست برخی منابع معتبر اسلامی و غربی که سیادت صفویه را قطعی دانسته اند ذکر کرده است که در اینجا مختصری از آن ذکر می شود:

۱- المحقق المورخ النسابه آیه الله العظمى الشیخ عباس القمی فی عدد من مؤلفاته مثل الکنى والالقاب، ج۲ و منتهى الآمال فی تواریخ النبی والآل.

۲- المحقق المورخ آیه الله العظمى الشیخ محمدحسین المظفر فی کتابه تاریخ الشیعه”.

۳- المحقق المورخ النسابه العلامه السید عبد الرزاق کمونه.

۴- شیخ الطائفه فی زمانه المحقق العلامه الشیخ بهاءالدین محمد الحارثی العاملی المعروف بالبهایی المتوفى فی ۱۰۳۱هـ فی کتابه حرمه ذبائح اهل الکتاب” وغیره من کتاباته.

۵- المحقق المورخ الشیخ جعفر محبوبه.

۶- المحقق المورخ النسابه آیه الله العظمه السید محسن الامین العاملی فی عدد من مؤلفاته مثل اعیان الشیعه: و معادن الجواهر، ج ۲″.

۷- المحقق العلامه المتکلم الفقیه السید الامیرابوالفتح الجرجانی المتوفى سنه ۹۷۶ هـ. صاحب کتاب تفسیر شاهی او آیات الاحکام”.

۸- المحقق العلامه القاضی الشهید السید نورالله الحسینی المرعشی التستری المستشهد سنه ۱۰۱۹ هـ. فی الهند فی کتابه احقاق الحق”.

۹- المحقق الثانی العلامه الشیخ الکرکی المتوفى سنه ۹۴۰ هـ. فی کتاب نفحات اللاهوت فی لعن الجبت والطاغوت”.

۱۰- العالم الفقیه المحدث الادیب الشیخ حسین بن عبد الصمد العاملی والد الشیخ البهایی المتوفى سنه ۹۸۴ هـ.

۱۱- شیخ الطائفه فی زمانه المحقق العلامه الشیخ المجلسی.

۱۲- المحقق المورخ النسابه العلامه السید المرزا محمد باقر ال الخونساری صاحب روضات الجنات”.

۱۳- المحقق المورخ النسابه العلامه الامیر السید صدرالدین الحسینی الدشتکی الشیرازی.

۱۴- المحقق العلامه الفقیه الادیب الشاعر السیدعلی خان المدنی الشیرازی المعروف بابن معصوم فی کتابه ریاض السالکین فی شرح الصحیفه السجادیه”.

و یقول السید علی ابن معصوم ایضا فی کتابه الدرجات الرفیعه: سمیته الدرجات الرفیعه فی طبقات الإمامیه من الشیعه” و رتبته على اثنتى عشره طبقه، السابعه: فی الساده الصفویه [۱۷].

۱۵- المحقق العلامه الفقیه الرجالی المعروف المیزرا عبد الله الافندی فی کتابه ریاض العلماء”.

۱۶- المحقق العلامه السید محمد مهدی ال فی کتابه احسن الودیعه فی تراجم مشاهیر مجتهدی الشیعه”.

۱۷- المحقق العلامه الفقیه الشیخ محمد مغنیه فی کتابه دول الشیعه”.

۱۸- المحقق العلامه الفقیه الرجالی الشیح محمد حرز فی کتابه معارف الرجال”.

۱۹- العلامه المحقق الادیب الشیخ یوسف البحرانی فی کشکوله”.

۲۰- ابن بزاز توکلی فی کتابه صفوه الصفا” المتوفى فی سنه ۸۰۰ هـ.

۲۱- المورخ المعروف غیاث الدین بن همام الدین الحسینی المشتهر بخوانده میرالمولود فی سنه ۸۸۰ فی کتابه تاریخ حبیب السیر فی اخبار افراد البشر” الجزء الثالث من المجلد الرابع ص۴۰۹، الطبعه الثانیه سنه ۱۳۵۳ هـ .ش، مطبعه کلجن – ایران.

۲۲- الشیخ حسین بن ابدال زاهدی فی کتابه سلسله النسب صفویه”.

۲۳- السید حسن بن مرتضى الحسینی الاسترابادی فی کتابه از شیخ صفی تا شاه صفی”.

۲۴- السید میرزا محمد خلیل المرعشی الصفوی فی کتابه مجمع التواریخ” الذی کتبه بعید سقوط الدوله الصفویه.

۲۵- امام النسابین فی زمانه المحقق الکبیر السید ضامن بن شدقم المدنی الحسینی الذی کان حیاً سنه ۱۰۹۰هـ فی کتابه المرجع فی علم النسب تحفه الازهار فی نسب ابناء الائمه الاطهار”. و فی کتب اخرى له.

۲۶- القاضی السید احمد بن شرف الدین الحسینی القمی المولود سنه ۹۵۳ فی مدینه قم. فی کتابه خلاصه التواریخ”.

۲۷- العلامه السید صبغه الله الحیدری فی کتابه عنوان المجد” فی احوال بغداد و البصره و نجدً الذی کتبه سنه ۱۲۸۶هـ. و هو من کبار علماء الدوله العثمانیه فی زمانه.

۲۸- المحقق المورخ الشیخ عبد العزیز الجواهری فی کتابه دول الشیعه”.

۲۹- الدکتور الباحث خاشع المعاضیدی فی کتابه من بعض انساب العرب اعالی الفرات”، ص۲۹۰٫ و بهذه الشهاده شجاعه من المؤلف اذ انه کتبه زمن نظام صدام.

۳۰- المورخ المعرف عثمان بن سنید الوائلی البصری المتوفى سنه ۱۸۲۶هـ فی کتابه مطالع السعود”. وهو من مورخی الدوله العثمانیه.

۳۱- السیدابوالقاسم بن ضامن بن شدقم (۱۰۶۴هـ.). و هو عالم و نسابه ولد فی المدینه واثبت نسب الصفویه فی رساله باللغه العربیه أسماها ”رساله فی انساب ملوک الصفویه”.

۳۲- العالم المورخ السیدابوالقاسم بن میرزا بیک ال الحسینی الفندرسکی (۹۷۰هـ. – ۱۰۵۰هـ.) فی کتابه تاریخ الصفویه”.

۳۴- العلامه النسابه السیدابوالفتح بن محمدمخدوم الحسینی الشریفی القزوینی فی کتابه تاریخ الصفویه” باللغه الفارسیه.

۳۵- العلامه النسابه السید احمد بن محمد بن عبد الرحمن کیا الکیلانی من علماء القرن العاشر الهجری فی کتابه سراج الانساب” من منشورات مکتبه المرعشی النجفی.

۳۶- العلامه المورخ یحیى بن عبد اللطیف القزوینی فی کتابه لب التواریخ” الذی ألفه سنه ۹۴۸هـ.

۳۷- المؤرخ محمد عارف اسبناقجی باشا زاده المتوفى فی ۱۳۱۰هـ. فی کتابه إنقلاب الاسلام بین الخواص والعوام”.

۳۸- المؤرخ محمد هاشم أصف المعروف برستم الحکماء فی کتابه رستم التواریخ”.

میرزابیک بن الحسن الحسینی الجنابدی فی کتابه روضه الصفویه”.

۳۹- المورخ الایرانی الکبیر السید محمد محیط فی بحثه الذی یمکن ترجمه عنوانه بـ الصفویون من بساط التصوف الى العرش الملکی”.

۴۰- المورخ الایرانی الکبیر الدکتور عبدالحسین زرین کوب فی بحثه الذی یمکن ترجمته عنوانه بـ متابعه تحقیقیه حول التصوف فی ایران”.

۴۱- العلامه الخطیب المؤرخ المحقق الشیخ ذبیح الله المحلاتی فی کتابه الذی یمکن ترجمه عنوانه بـ کشف الکواکب فی تراجم المشاهیر من أبنا الائمه وعلماء آل ابی طالب”.

۴۲- الباحث المحقق الدکتور عبدالجواد الکلیدار فی کتابه تاریخ کربلاء وحائر الحسین علیه السلام”.

۴۳- الباحث المستشرق کارل بروکمان فی کتابه تاریخ الشعوب الاسلامیه”.

۴۴- الباحث والمحقق والکاتب العربی الکبیر عباس محمود العقاد فی کتابه الرحاله ک” حول حیاه عبد الرحمن الکواکبی.

۴۵- الباحثه الایرانیه الدکتوره مریم میر فی کتاب ” دین و مذهب در عصر صفوی” ۱۳۶۳ هـ. ش.

۴۶- الباحث المورخ لارنس لاکهارت فی کتابه المترجم للغه الفارسیه باسم انقراض سلسله صفویه” المطبوع سنه ۱۹۵۸ م.

۴۷- المورخ الایرانی بوداق منشی قزوینی فی کتاب جواهر الاخبار” المولود سنه ۹۱۸ هـ.

۴۸- الباحث المحقق والتر هینتس فی کتاب تشکیل دولت ملی در ایران، الذی ینتقد الطاعنین بالنسب العلوی للصفویین معتبرا ایاها نوع من الغلو والمبالغه.

۴۹- آیه الله العلامه المحقق السید محمدالحسینی الشیرازی قدس، فی کتاب ممارسه التغیر لانقاذ المسلمین” المطبوع سنه ۱۹۹۰ م. فی بیروت.

۵۰- آیه الله العلامه المحقق السید ابراهیم ال انجانی فی کتابه کشکول انجانی”.

۵۱- الرحاله الالمانی انکلبرت کمبفر فی کتابه المترجم للفارسیه باسم سفرنامه کمبفر” المولود سنه ۱۶۸۲ م.

۵۲- العلامه المورخ محمد على بن ابی طالب حزین لاهیجی، فی کتاب رسائل حزین لاهیجی”، فی رساله واقعات ایران و هند، ص ۱۹۷، طبع دفتر نشر میراث مکتوب.

۵۳- السلطان هاشم میرزابن شاه سلیمان الثانی الصفوی اما المرعشی ابا، وهو من الساده المرعشیه و خوولته الساده الصفویه، فی کتابه زبور آل داود”.

۵۴- الباحث الدکتور نزیه کباره، کتاب عبد الرحمن الکواکبی حیاته و عصره واثاره”، ۱۹۹۴ م. ص ۳۶٫

۵۵- المورخ السوری محمد راغب الطباخ، فی کتابه اعلام النبلاء بتاریخ حلب الشهباء”، ج ۶، ص ۴۶۶، طبع فی حلب.

۵۶- الباحث المفکر الدکتور محمدعماره المصری، فی کتابه عبد الرحمن الکواکبی الاعمال الکامله”، المؤسسه العربیه للدراسات و النشر، بیروت، ۱۹۷۵م.، ص۱۹٫

۵۷- العلامه المجاهد الثائر آیه الله السید محمود الطالقانی، فی مقدمه کتاب طبیعت الاستبداد باللغه الفارسیه، تحت عنوان کواکبی واستبداد”، ص ۱۹٫

۵۸- العلامه الکبیر الفقیه الاخلاقی محمدبن مرتضى المسمى بمحسن و المشتهر بلقب الفیض الکاشانی، فی رسالته آینه شاهی” نشرها المحقق الشیخ رسول جعفریان، سنه۱۳۷۱ هـ. ش.، قم.

۵۹- المؤرخ المصری محمد فرید بک المحامی، تاریخ الدوله العلیه العثمانیه”، طبع بیروت ۱۹۷۷م.، ص ۷۳٫

۶۰- العلامه المحقق النسابه عباس فیض المتوفى سنه ۱۳۵۳ هـ. ش.، فی کتابه بدر فروزان” و 


میراث استان ها _ کشف یک گور دو نفره که در آن دو رزمنده از دو نژاد مختلف سر گردها (بومیان منطقه) و سر نیمه درازها (مهاجران) در کنار هم دفن شده اند نشان داد که سه هزار سال پیش، این دو گونه نژاد پس از تداخل فرهنگی و هم زیستی در منطقه تالش در کنار یکدیگر و برای مقابله با یک دشمن واحد جنگیده اند

به گزارش میراث خبر»، سرزمین تالش که در شمال و شمال غربی استان گیلان جای گرفته از نظر مطالعات باستان شناسی و انتقال تمدن عصر آهن به داخل فلات ایران از جایگاه ممتازی برخوردار است. گروه باستان شناسی از نیمه مرداد ماه در محوطه های باستانی تالش کاوش های خود را آغاز کرده اند.
فرزاد فروزانفر»، انسان شناس هیات کاوش در محوطه های باستانی تالش در مورد بررسی های انسان شناسی روی این اسکلت ها،‌ گفت: بعد از بررسی انسان شناسی روی بقایای اسکلت های یک گور دو نفره که متعلق به دو رزمنده است و در کنار آنها لوازم و ادوات جنگی دیده می شود متوجه شدیم که این دو اسکلت متعلق به دو نژاد مختلف سر گردها (بومیان منطقه تالش) و سرنیمه درازها (مهاجراناست که در کنار هم و با یک هدف مشترک جنگیده اند.» 
وی با اشاره به اینکه بررسی های بقایای این اسکلت ها نشان از شکست و کشته شدن این افراد به هنگام جنگ و نبرد دارد، گفت: وجود دو اسکلت از دو نژاد مختلف در یک گور که هر دو به علت جنگ کشته شده اند می تواند نشان دهد که اقوام بومی منطقه تالش و مهاجران از هزاره اول پیش از میلاد به هم زیستی و تداخل فرهنگی در این منطقه رسیده اند
به گفته فروزانفر کشف این دو اسکلت می تواند نشان دهد که این دو قوم از هزاره اول به یک هم زیستی رسیده بودند اما از قبل از آن و چگونگی به وجود آمدن این شرایط و نحوه وارد شدن اقوام مهاجر به منطقه هنوز هیچ اطلاعی در دست نیست
بررسی های انسان شناسی طی فصل های گذشته روی اسکلت های باستانی ساکنان تالش نشان داده است که ساکنان بومی منطقه سرهایی گرد داشته اند. در حالی که با وارد شدن اقوام مهاجر به این منطقه و به علت ترکیب های وراثتی، ژنتیکی و ویژگی های جدید فرهنگی دچار آمیختگی نژادی و ژنتیکی شده اند
همچنین بررسی های انسان شناسی روی ساکنان کنونی تالش و مقایسه ساختار اسکلتی این ساکنان با بقایای اسکلت های محوطه های باستانی تالش نشان می دهد که در کنار ساکنان کنونی منطقه هم اکنون گونه های مختلف انسان ها با سرهای متوسط، نیمه دراز و به خصوص سر گردها با گذشت حدود سه هزار سال هنوز در منطقه دیده می شوند
در گروه باستان شناسی تالش که به سرپرستی دکتر خلعتبری عضو هیات علمی و مدیر گروه پیش از تاریخ پژوهشکده باستان شناسی کشور تشکیل شده است متخصصانی از علوم میان رشته ای نظیر دیرین شناسی، مردم شناسی، دیرین محیط شناسی حضور دارند. یافته های این گروه از متخصصان می تواند تصویر روشن و شفاف از جامعه سه هزار و 500 سال پیش ساکنان در منطقه تالش را روشن سازد. محوطه های باستانی تالش در استان گیلان جای گرفته است


كاری كه به عهده توست نان و خورش تو نیست بلكه امانتی بر گردن تو است.

امیرالمومنین امام علی علیه السلام سال 36 هجری در نامهای به اشعث پسر قیس فرماندار آذربایجان چنین نوشتند:
كاری كه به عهده توست نان و خورش تو نیست بلكه امانتی بر گردن تو است. 
آن كه تو را بدان كار گمارده، نگهبانی امانت را به عهده‌‏ات گذارده. تو را نرسد كه هرآنچه خواهی به رعیت فرمایی، و بدون دستور به کار مهمی اقدام نمایی.
در دست تو مالی از اموال خدای عزّوجلّ است، و تو آنرا خزانه‏ داری تا آن را به من بسپاری.
امیدوارم برای تو بدترین والیان نباشم، و السلام. 

متن حدیث: 

و من كتاب له علیه السلام إلى أشعث بن قیس و هو عامل اذربایجان
وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَیْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَ لَكِنَّهُ فِی عُنُقِكَ أَمَانَةٌ وَ أَنْتَ مُسْتَرْعًى لِمَنْ فَوْقَكَ لَیْسَ لَكَ أَنْ تَفْتَاتَ فِی رَعِیَّةٍ وَ لَا تُخَاطِرَ إِلَّا بِوَثِیقَةٍ وَ فِی یَدَیْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَیَّ وَ لَعَلِّی أَلَّا أَكُونَ شَرَّ وُلَاتِكَ لَكَ وَ السَّلَامُ.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
خرید لوازم آرایشی دیجی کالا ،خرید اینترنتی لوازم آرایشی ++ به روز ++ leconspospei دنیای من ثبت برند لاتین - مشاوره ثبت شرکت creasapamel باشگاه بسکتبال Rachel's blog اشعار زیبا ،دلچسب و ناب قیمت انواع چاپ بک لایت یا پشت نور